ناگه اجل از کمین درآید که من‌ام* (تصنیف باستر اسکراگز)




 

از اپیزود پایانی شروع کنیم: درشکه‌ای با راننده‌ای مرموز و بی‌چهره و ساکت که جز راندن نمی‌داند و پنج سرنشین مرموز که هر یک حکایت‌ها و روایت‌هایی مختلف از گذشته و عقایدشان دارند. شاید این پنج نفر، به نوعی سایه‌ای از پنج اپیزود قبلی فیلم باشند و شاید ما هم در مقام بیننده آن اپیزودها، حالا در کنار این مسافران نشسته باشیم و بر آن چه از تماشای اپیزودهای پیشین حس گرفته‌ایم، تأمل می‌کنیم؛ تأملی بر مرگ که حالا در واپسین قسمت، دارد خود ما را هم به سمت غایتش می‌کشاند.

تصنیف باستر اسکراگز، شاید کوئنی‌ترین فیلم برادران کوئن باشد؛ یک جور برآیند ناب از همه تجربه‌های قبلی که حالا به کمال نشسته است. لحن پست مدرنیستی متن، که به طرزی شگفت‌آور، هجو و کمدی و تراژدی و وحشت و جدیت را درهم آمیخته است، چنان در آن واحد مولفه‌های ژانر وسترن را ستایش و هجو توأمان می‌کند که فضایی پیش‌بینی‌ناپذیر را در تعیین تکلیف مخاطب با سرشت و سرنوشت آدم‌ها و موقعیت‌های‌شان به وجود می‌آورد. گستره پرچشم‌انداز قاب تصویر بر دشت‌های عریض زرد و افق‌های محو در گرمای سرخ خورشید و خنکای آبی آسمان، همه آن الگوهای آشنای کافه و کلانتر و سرخ‌پوست و درشکه و جویندگان طلا و سارقان بانک و دوئل و کوچ و وبا و تک‌درخت و دار زدن و اسب را در زمینه خود جای داده‌اند و در عین حال، از همه شان آشنایی‌زدایی می‌شود تا این ساختار متعارف، شکلی غیرمنتظره پیدا کند. علت این ساختارشکنی، البته در فرم متن، همان رویکرد پست مدرنیستی کوئن‌ها است، اما این فرمت، از درونمایه‌ای تغذیه می‌کند که دلیل اصلی این بنیان‌زدایی‌ها است: درونمایه مفهومی «مرگ» که بی خبر می‌آید و ناغافل می برد و بی‌هوا می‌رود. فیلم با همین موتیف معنایی است که عنصر غافلگیری را به مثابه پررنگ‌ترین وجه دراماتیک و ساختاری متن جا می‌اندازد و تبدیلش به اصلی‌ترین کاراکتر ماجرا می‌کند.

فیلم جدید کوئن‌ها، از هر لحاظ مخاطبش را غافلگیر می‌کند. اولین اپیزود، حکایت ششلول‌بند ترانه‌خوان و تحت تعقیبی است که اگرچه در ابتدای کار رفتاری مسالمت‌آمیز دارد، اما در برابر تهدید و بی‌اعتنایی و کری‌خوانی، حریفی بی‌بدیل در آدم‌کشی است و طرفه این‌که با آن، تفریح و آوازخوانی و پایکوبی هم می‌کند. بیننده وقتی مهارت او را در سه قتل اولش می‌بیند، آن هم در کمال شوخی و تفنن (مثل ماجرای پایکوبی روی میز یا شلیک در مقابل آینه)، با حضور رقیب نهایی داستان و غلبه‌اش بر باستر، اولین شوک را دریافت می‌کند که البته با شوخی کارتونی پرواز روح باستر به آسمان در هیأت یک فرشته آسمانی، ماجرا تعدیل می‌شود تا برای ورود به اپیزود دوم (که غافلگیرکننده‌ترین داستان فیلم است) آمادگی هم حاصل شود. در اپیزود دوم، همه معابر روایی متن روی غافلگیری بنا نهاده شده است: غلط‌اندازی ظاهر سارق که ابتدا گمان بر مشتری بودنش می‌رود، سپرگیری با ماهیتابه، حمله ناگهانی سرخ‌پوست‌ها به عوامل اجرای اعدام، دزد از آب درآمدن گله‌دار، و اعدام نهایی که باز گمان می‌رود مثل دفعه قبل اتفاقی خواهد افتاد که سارق را نجات می‌دهد و با تمرکز روی چهره دختر زیبای میان جمعیت این گمان هم تقویت می‌شود که البته باز غافلگیری رخ می‌دهد. اپیزود سوم (که تلخ‌ترین بخش فیلم است) با دو قهرمان داستان مواجهیم و نمی‌دانیم بر اساس رویه دو اپیزود قبلی، مرگ قرار است نصیب کدام یک شود و البته آن چه پیش می‌آید، روندی است که از مناسبات معیشتی بین این دو بیرون می‌آید. در اپیزود چهارم، غافلگیر کردن کوئن‌ها به اوج می‌رسد: این بار با حضور یک تک شخصیت در میانه رود و جنگل و دشت، مطمئن هستیم خودش قربانی مرگ خواهد شد (که با توجه با سالخوردگی و خستگی‌اش و اتفاقی که بعدا برایش می‌افتد، این اطمینان‌مان مضاعف می‌شود) ولی دقیقه‌های پایانی متن، آب پاکی را روی دست‌مان می‌ریزد! اپیزود پنجم نیز که طولانی‌ترین بخش فیلم است، به تدریج شکل‌گیری یک رابطه عاطفی را در بحبوحه‌ای از موقعیت‌های جفنگ و مزاحم با حوصله و تأنی تعریف می‌کند و دلهره‌مان را هم به موازاتش برای این‌که از بین سه آدم اصلی داستان کدام یک قرار است به دام مرگ افتد (اگرچه همان اول ماجرا، یک نفر می‌میرد!) بالا می‌برد، و در نهایت باز امیدی را که بعد از تماشای اپیزود قبلی از این که ممکن است قهرمانان داستان از مرگ نجات یابند حاصل شده بود نابود می‌کند و مرگی بسیار ناراحت کننده و پوچ را رقم می‌زند.

هدف از این یادآوری‌ها، تأکید بر گفتمان اساسی اثر است: فرقی ندارد بزهکار باشی یا عاشق یا هنرمند یا طماع یا سرخوش یا افسرده یا ناتوان یا رجزخوان...مرگ در هر حالت زندگی‌ات را به پوچ می‌کشاند و هجو می‌کند. تصنیف باستر اسکراگز، یک اثر مرگ‌اندیش است؛ منتها نه از جنس قالب‌های عارفانه کلیشه ای؛ بلکه خیام‌وار و ریشخندکنان، که گاه مرگی سرخوش و گاه مرگی رعب‌آور را به رخ می‌کشد. گاه آخرین تصویر قبل از مرگ، دخترکی زیبا و خندان است و گاه آخرین تصور، حمله یک وحشی که قصد تجاوز و مثله دارد، گاه خودت به عینه می‌بینی که قرار است چگونه سر به نیستت کنند و گاه ناباورانه مرگ را به مثابه شکست در یک هماوردی می‌بینی. حتی موقعیت‌آفرینی‌ها و گفت‌وگوپردازی‌ها نیز به نوعی زیر سایه مرگ شکل می‌گیرند. مثلا آن‌چه جوان بی‌دست و پای اپیزود سوم در اجراهایش از شکسپیر و کتاب مقدس و رساله لینکلن می‌خواند، گویی شرح حال و گذشته و مخصوصا آینده خود و دیگر آدم‌های اپیزودهای فیلم است. یا مثلا عشق دختر جوان و راهنمای کاروان در اپیزود چهارم از دل مرگ برادر شکل می‌گیرد، و نیز نجاتی که سارق بانک در اپیزود دوم بعد از حمله مرگبار سرخ‌پوست‌ها به اعدام‌کنندگان برایش حاصل می‌شود. در عین حال فیلم مثل دیگر آثار کوئن‌ها، مملو از موقعیت‌های جفنگ و غریب است، چه منطق کارتونی اپیزود اول که در شلیک به انگشت‌های حریف یا مردن با فاصله از نگریستن به کلاه و پیشانی سوراخ‌شده از گلوله متبلور می‌شود و چه در سگی که نامش رییس پیرس است و یا مرغی که جمع و تفریق بلد است (و در نهایت وجود فانتزی‌اش بر هنرمندی که متون ادبی اجرا می‌کند رجحان می‌یابد) یا پیرزنی که غذای مانده در بشقاب پیرزن دیگر را برای خود برمی‌دارد یا اسبی که برای خودن علف، صاحبش را به مرگ نزدیک‌تر می‌کند یا رهگذری که در شلیک به طناب دار سارق مفلوک، خطاب به او می‌گوید تکان نخورد و یا جسدی که همراه با پول داخل جیبش دفن شده و حالا دیگر دسترسی به آن پول ناممکن است یا سارقی که از اعدام به خاطر جرم خودش رهایی می‌یابد، ولی بابت جرم کس دیگر اعدام می‌شود!

نوع نمایش مرگ هم در هر اپیزود از دیگری متفاوت است (که البته دامنه این تفاوت به لحن متفاوت غالب بر هر بخش هم معطوف است): در بخش نخست، فرد قطعیت مرگش را در نگریستن به آینه‌اش و سپس پرواز روحش به آسمان درمی‌یابد، اما در بخش بعدی، نوعی زیبایی نهایی و غافلگیرکننده ختم‌کننده ماجرا است. در بخش سوم، خود مرگ نمایش داده نمی‌شود، ولی آن قطعه بزرگ سنگ که به داخل رودخانه می‌افتد و برگشتن لیام نیسن خندان به سمت جوان بی‌دست و پا، و سپس کات به درشکه خالی از جوان و حضور پرجلوه مرغ ریاضیدان، از هر نمایش مستقیم مرگی، تلخ‌تر و گزنده‌تر است. در بخش چهارم اما نمایش مرگ مستقیم ولو با غافلگیری‌ای اساسی است. اپیزود پنجم لحظه مرگ را مثل اپیزود قبلی باز از نزدیک و در زمان خودش نشان نمی‌دهد، ولی حسرتی عمیق از پوچ بودنش را در زمان نمایش جسد فرد مرده، بر ذهن باقی می‌گذارد. اپیزود پایانی هم که با تزریق ابهام و ایهام به کلیت داستان، نوعی برآیند از بخش‌های پیشین را در خود جای داده است. گاهی عدالت مورد نظرمان در این بده‌بستان‌های زندگی و مرگ انگار رعایت می‌شود (نجات پیرمرد اپیزود چهارم از مرگ شاید بابت آن رفتاری که با تخم‌های جغد مرتکب شده بود) و گاه انگار هیچ خبری از عدالت نیست (مخصوصا مرگ‌های بخش سوم و پنجم).

آدم های داستان گاه با دوربین/مخاطب حرف می‌زنند (باستر در اپیزود اول) و گاه با خودشان (پیرمرد در اپیزود چهارم) و گاه نیز با دیگران (آدم‌های اپیزود پنجم و ششم) و گاه نیز کم حرف و یا ساکتند و رابطه‌شان با هم در سکوت ادامه می‌یابد (دو شخصیت اصلی اپیزود سوم)؛ ولی در نهایت که فیلم تمام می‌شود، انگار کل فیلم، این مرگ بوده که با مخاطب فیلم در قالب‌های مختلف گفت‌وگو می‌کرده و او را هم در این داستان مرگستان، شریک کرده است.

 

*از خیام:

هر یک چندی یکی برآید که من‌ام

با نعمت و سیم و زر برآید که من‌ام

چون کارک او نظام گیرد چندی

 ناگه اجل از کمین درآید که من‌ام


(مطلب بالا در ماهنامه فیلم درج شده است)


/ 0 نظر / 215 بازدید