غارنشینان (درباره فیلم تحت تعقیب ترین مرد)

فیلم در تاریکی آغاز می‌شود؛ در حالی که صدای خش خش بی‌سیم به گوش می‌رسد: نوعی فضای ناامن چه از حیث دیداری و چه از جهت شنیداری. این مطلع داستانی است که در آن سایه سنگین یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ هنوز بر سر مناسبات روابط انسانی شرق/غرب جهان وجود دارد. توضیح مختصر ابتدای فیلم مبنی بر اینکه نقشه اصلی این عملیات در هامبورگ ریخته و اجرا شد، ناخودآگاه تداعی بخش فضای ملتهب بعد از جنگ دوم جهانی در کانون پرتنش آلمان است. آنچه این حس را تقویت می‌کند، جلوه‌هایی است از قبیل لهجه آلمانی‌ای که به گویش آدم‌های اصلی ماجرا افزوده شد و یا فضای سرد شهری که در آن خبری از مراودات گرم انسانی نیست و اگر هم مراوداتی به چشم می‌خورد عقیم و نافرجام است (رابطه سرد مرد بانکدار (تام) با زن داخل منزلش، ابراز محبت ابزاری گونتر به همکارش صرفا جهت صحنه سازی مقابل دیگران، رابطه محتاطانه آنابل و عیسی که هرگز به فرجام نمی‌رسد، فاصله پدر/پسری جمال و عبدالله، و...) و البته چنین روندی تا حد زیادی هم به نویسنده منبع اقتباس فیلم (جان لوکاره) برمی گردد که همچنان بعد از این همه سال و در سنین پیری، داستانی جاسوسی به تناسب و وزن رمان‌های معروفش مانند جاسوسی که از سردسیر آمد نگاشته است؛ منتها این بار با نگاهی تلخ‌تر و نومیدانه‌تر.

میزانسن تأمل برانگیز ابتدای فیلم، که تلاطم آب‌های زیرزمینی شبکه فاضلاب هامبورگ را به نمای خروج مردی از دریچه فاضلاب و پنهان شدنش در انبوه اتومبیل‌های مستقر در یک پارکینگ پیوند می‌دهد، این تلخی درآمیخته با ناامنی و نومیدی را پیشاپیش در ذهن می پروراند: در پس زمینه مرد فراری در حال گشتن مأوایی جهت پنهان شدن است؛ در حالی که در پیش زمینه، درپوش فلزی دریچه فاضلاب همچنان تهدیدگرانه بر روی پیکر او نشانه رفته است.

تهدید جاری در داستان تنها معطوف به این فراری چچنی مسلمان (عیسی) نیست. شاید مهم‌تر از آن، موقعیتی است که شخصیت اصلی قصه، گانتر باخمن، مسئول تشکیلات اطلاعاتی هامبورگ که برای برقراری ارتباط با رابط‌هایی که بتواند آن‌ها را به مظنون‌های اصلی جریان تروریسم بنیادگراهای خاورمیانه برساند تلاش می‌کند، در آن گرفتار است. مأموری که قبلا در بیروت نتوانسته بود نیرو‌هایش را از توطئه‌ای مرموز نجات دهد و حالا مانند تبعیدشده‌ای است که بدون تسهیلات اداری متداول، ناگزیر است به تنهایی و با معدود نیروهای همکارش، کار را پیش ببرد. فیلم با محوریت او شروع می‌شود و با تأکید بر او به اتمام می‌رسد. در بدو امر، حدس زده می‌شود که او در حال طراحی و انجام توطئه‌ای برای جوان مسلمان چچنی است، اما به تدریج حسن نیت او در مراقبتش از عیسی و تلاش برای نفوذ به منویات مشکوک و پنهان تاجری خوشنام (عبدالله فیصل) هویدا می‌شود. گانتر پل ارتباطی شخصیت‌های مختلف داستان به یکدیگر است و اندرو باول (فیلمنامه نویس) با انشعاب‌های پی در پی آدم‌ها و موقعیت‌ها از کانون مرکزیت او، گسترش مناسبی به پیرنگ ماجرا بخشیده است. چانه زنی‌های تشکیلاتی او با مأموران مافوق و آمریکایی‌ها از یک طرف، و دغدغه‌هایش در به هم رسانی گروه عیسی/انایل/تام به جریان مشکوک عبدالله از طرف دیگر، دو جهت اصلی روایت را تشکیل می‌دهد که در بطن آن، خرده داستان‌هایی مانند عشق کمرنگ انابل و عیسی به هم و یا نقش مخرب زن آمریکایی در سابقه سوء گان‌تر شکل می‌گیرد. گانتر در قسمتی از فیلم در گفت‌و‌گو با زن آمریکایی خود را غارنشین می‌نامد و انگار هویت وجودی‌اش هم بر همین مبنا شکل گرفته است. شخصیت‌پردازی مناسبی که از او به عنوان یک مأمور خارج از چهارچوب‌های تشکیلاتی، افراط نوش، نامرتب و ژولیده، و در عین حال واجد دغدغه‌های انسانی (دلسوزی‌ای که به عیسی دارد و یا حس پدرانه‌ای که مقابل جمال بروز می‌دهد) به عمل آمده است (و البته بازی استادانه فیلیپ سیمور هافمن، این ویژگی‌ها را کامل‌تر و باهویت‌تر می‌کند و فردیتی غیرقابل توصیف به شخصیت گانتر می‌بخشد)، نوعی سمپاتی را در نسبت مخاطب با او پرورش می‌دهد که یادآور الگوی تقابل فرد با سیستم است: سیستم تروریست‌ها، سیستم مافوق‌های توطئه نگر، و سیستم آمریکایی‌های خودمحور. انگار او در حال جنگیدن در این سه جبهه است و روال نیز چنان طی می‌شود که او با سرسختی بر همه این موانع یک به یک چیره می‌شود. نیمه شبی که او از خواب برمی خیزد و پیانو می‌نوازد، انگار حس نوازنده‌ای چیره دست را دارد که هارمونی نقشه‌هایش مرتب و منظم چیده و اجرا شده‌اند. برای همین هم نوای پیانو روی صحنه‌های فردا صبح که دارد نقشه حضور عبدالله در بانک تام اجرا می‌شود به گوش می‌رسد. تأنی آنتون کوربین در پرداخت سر حوصله روند ماجرا‌ها (که به تأنی کارگردانی‌اش در فیلم آمریکایی است)، حس این پیروزی را در ذهن مخاطب بیشتر تقویت می‌کند. اما غافلگیری نهایی در بدقولی آمریکایی‌ها و مافوق‌های گانتر نسبت به هدفی که او در تعقیبش بود، چنان این سامانه ذهنی را به هم می‌ریزد که شکلی شوک آور دارد و بیننده هم همپای خود گانتر از تکان دهندگی فروپاشی ایده‌های شخصیت اصلی داستان، متأثر می‌شود. فریاد و فحاشی او در وسط خیابان، در حالی که آوای ناقوس‌ها، فضای شنیداری صحنه را احاطه کرده است، بار دیگر موقعیت ناامنی و بی‌اطمینانی را یادآوری می‌کند و گسترشش می‌دهد. گانتر که حالا دوباره صدای پیانو بر حضورش در اتومبیل سنگینی می‌کند، در طول این مدت، نه یک عامل برنامه ریز، که خودش هم ابزاری بیش برای رسیدن مافوق‌هایش و آمریکایی‌ها در رسیدن به موقعیتی متضاد با اهدافش نبوده است.

در نمای واپسین فیلم، گانتر که آشفته و بدحال از خیانتی که به او روا داشته‌اند، مدتی را به رانندگی سپری می‌کند، ناگهان متوقف می‌شود و با پیاده شدن از خودرو در میانه معبر، راهی نامعلوم را در پیش می‌گیرد و می‌رود. احتمالا او دیگر اعتقادی به روند کاری‌اش ندارد و همه چیز را‌‌ رها ساخته و میل به رفتن برای همیشه کرده است. در تأویلی از موقعیت بازیگر نقش آفرین گانتر، می‌توان همین ایده را برای فیلیپ سیمور هافمن فقید تلقی کرد. او هم یک دفعه از خودروی بازیگری و بلکه زندگی‌اش پیاده شد و پشتش را به ما کرد و رفت؛ در اوجی که همین فیلم آخرش، نمونه‌ای از آن بود؛ شمایلی شگفت انگیز از ترکیب حس ایمان و بی‌یقینی و تمسخر و جدیت و تلاش و کاهلی و صداقت و پنهان کاری و سرخوشی و غمگینی: یک پارادوکس تمام عیار انسانی.

مطلب بالا در شماره 483 ماهنامه فیلم درج شده است.

/ 11 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهسا

سلام آقای دانش واقعا استدلالتان برای ماندگاری 1 فیلم برای شما، بی نظیر بود بی نظیر! اما 1 سوال دیگر فکر نمی کنید شاید دلیل درگیر نشدن عاطفی با فیلم های داردنها، بستن راه هرگونه احساساتی شدن آسان مخاطب باشد؟ اصلا فکر نمی کنید سینمای برادران داردن، جان کاساویتس (به خصوص 2 فیلم رزتا و زن تحت تاثیر) و... نیازمند دیدن و شنیدن دیگری ست؟

فرشید

مرسی که از فیلیپ سیمور هافمن بزرگ یاد کردید. نبود او لطمه بزرگی به سینما است.

مهسا

آقای دانش فیلم "طلای سرخ" جعفر پناهی را دیده اید؟ لطف میکنید کوتاه نظرتان درباره اش را بگویید از نظر من که فیلم ساده و بی ادعا بود اما بزرگ از آن فیلم هایی که به واسطه ظاهر ساده اش به راحتی می توان متوجه ظرافت های بی شمارش نشد!

محمدحسین

درود فکر نمی کنید فلیم خانه پدری ،فارغ از همه ی جنجالها در نهایت یک نگاه عقب مانده دارد . اینکه مساله فیلم در نهایت هیچ ما به ازای بیرونی در جهان امروز ایران ندارد . نه حداقل در شهرهایی که سینما داشته باشند!اینکه با وجود این همه معظلات در مورد زنان در ایران سراغ چنین مضمون دمده ای برویم. اگر تاریخ ساخت فیلم را به مخاطب نگویند مخاطب نمی فهمد که این فیلم در چه دهه ای ساخته شده است. مساله دهه هشتاد و نود خشونت جنسی علیه زنان است نه خشونت از روی تعصب . از طرفی برخلاف نظر شما فکر می کنم (البته اگر متهم به بی سوادی ،جهل ومرتجهع بودن نشوم!) فیلم نمی تواند یک شخصیت خاص بسازد. شخصیتها سطحی اند و تیپ می شوند. اساسا ساختار فیلمنامه قصه محور بیشتر روی حادثه تمرکز دارد تا روی شخصیتها و ناگریز ذهن تماشاگر را به سمت یک تعمیم می برد.و علت این تعمیم خود فیلم است که از ساختن آدم خاص در می ماند. از طرف دیگر عیاری را با لقب فیلمساز اجتماعی میشناسیم یعنی کسی که هدفش از ساخت یک فیلم سرگرمی و داستانگویی نیست بلکه بازتولید یک واقعیت و اطلاح ن است . کاری که عیاری در روزگار قریب می کرد و به بهانه دکتر قریب به گذشته ی

محمدحسین

درود مجدد حرف من هم تا حدودی همین است،فیلم با انتخاب این الگو (در ادمه ی تجربه ی روزگار قریب) خواسته یا ناخواسته تعمیمی به همین فضای خرده فرهنگی(و نه کل ایران) می دهد و به هیمن دلیل است که افرادی از این خرده فرهنگ این چنین بر آشفته می شوند مصداقش همین نمایندگانی است (که اصولا فیلم نمی بینند)فکر می کنند که به آنها توهین شده است و هویت فرهنگی خودشان را در خطر می بینند و این واکنشها طبیعی است. که به نظرم فیلمسازی مثل عیاری که در سینما ی محدود ایران، استخوان خرد کرده است باید به این نکته دقت می کرد. به نظرم همین مضمون با همین عوامل و همین خط داستانی با استراتژی دیگری روایت میشد این حساسیتها بوجود نمی آمد. اما خشونت فیلم مهمترین محور منتقدان فیلم بوده است . به نظرتان خشونت فیلم کاریکاتوری نشده است. تارانتینویی شده است . حداقل برای سینمای ایان که سابقه فیلمهای خشن آنچنانی در کارنامه اش دیده نمی شود . کمی دزش بالاست.به نظرتان نشان ندادن خشونت فیلم نمی توانست تکان دهنده تر باشد. بابت جا افتادگیهای کامنت قبلی هم عذر می خواهم.

محسن مطلب‌زاده

البته عنوان نوشته‌ی شما در ماهنامه فیلم چیز دیگری بود [لبخند] این تأنی در کارگردانی کوربین را دوست دارم. در «آمریکایی» هم همین حس‌وحال را به فیلم داده بود بدون این‌که فیلم‌ ملال‌آور بشود و چه‌قدر خوب است که نقش اول‌هایش بازیگران درجه یکی‌اند. جرج کلونیِ آن‌جا و فیلیپ سیمور هافمنِ این‌جا خصوصاً آن واکنش عصبی پایانی‌اش به سادگی از یاد نمی‌روند.

مهسا

سلام دوباره آقای دانش از ژاک اودیار به جز زنگار و استخوان فیلمی دیده اید؟ به نظرتان بیشتر نویسنده خوبی ست یا کارگردان؟!

مهسا

آقای دانش نظرتان درباره "تسخیر ناپذیران" برایان دی پالما چیست؟ آیا میتوان در کنار پدرخوانده های 1 و 2، رفقای خوب و روزی روزگاری در آمریکا جزو 5 فیلم برتر گانگستری تاریخ قرارش داد؟ و لطف کنید کوتاه اشاره کنید ضعف عمده فیلم در کجاست؟

آرش

مهسا خانم شرمنده؛ ولی من پیش بینی میکردم بزودی حوصله آقای دانش رو با این همه سوال پشت سرهم سرببرین. قصد چاپلوسی آقای دانش رو ندارم چون اصلا ایشون منو نمیشناسه که بخوام چاپلوسی شونو بکنم یا نکنم؛ ولی خواهر من هر چیزی خداییش اندازه ای داره. بخدا منم که یه کاربر ساده این وبلاگم مات سوالای ردیف شده تون که بی ربط به موضوع پست هم بود بودم. آقای دانش خداییش همیشه با صبر و حوصله حتی سوالای غیر مربوط رو هم جواب میده تا اونجا که من دیدم؛ ببین چیکار کردی که طرف ازت خواهش میکنه دیگه بس کنی! بهرحال ببخشین خیلی هم ربطی به من نداشت. فضولی کردم.

مهسا

بله حق با شماست آقای دانش عذر میخوام واقعا امیدوارم به بزرگی خودتون ببخشید و ممنونم آرش عزیز حق با شما هم هست