حدس بزن چه کسی برای شام بیرون می رود (درباره فیلم Get out)

 

دنیل کالویا، بازیگر اصلی برو بیرون، با بازی در قسمتی از مجموعه آینه سیاه به نام پانزده میلیون امتیاز برای مخاطبان آشنا است. او در این قسمت نقش جوانی را در دنیایی در آینده بازی می کند که در اعتراض به سیستم مسخ کننده حاکمیت، وارد بازی شان می شود تا با ساختارشکنی در آن، نظم حاکم را به هم بریزد، ولی فرایند اعتراضش توسط سیستم، خود تبدیل به یک سوژه نمایشی می شود و عملا اعتراض و انقلابش، جزئی از بازی های سیستم می شود. قدرت بدنی و رنگ سیاه کالویا در این سریال، نمودی از اقلیت قدرتمند معترض است که البته در مسیر رسوب یافته سیستم راه به جایی نمی برد.

حالا این بازیگر در فیلم برو بیرون، باز در نقش جوانی قدرتمند و سیاهپوست بازی می کند که قرار است وارد سیستم خانوادگی مجموعه ای از سفیدپوستان بشود که حدس می زند نسبت به او احساسات نژادپرستانه دارند. اما قبل از آن که فضای جاری تداعی کننده آن اعتراض ناکام در آن مجموعه باشد، در وهله نخست، همه چیز یادآور فیلم حدس بزن چه کسی برای شام می آید استنلی کریمر است: دختری سفید که می خواهد نامزد سیاهپوستش را به خانواده اش معرفی کند و این اضطراب وجود دارد که آیا خانواده دختر پذیرای مرد سیاه هستند یا نه. اما دو عنصر است که این یادآوری را تا حدی مخدوش می کند. اول؛ سکانس آغازین فیلم است که در آن مردی سیاهپوست در محله ای ناشناس دنبال یک نشانی غیر سرراست می گردد و ناگهان با حمله عده ای مواجه می شود که بیهوشش می کنند و داخل خودرو می اندازدندش و با خود می برند. این افتتاحیه، نوعی پیش درآمد هشداردهنده دربردارد که اوضاع را در تعقیب داستان دختر سفید و نامزد سیاهش از سادگی اولیه دور می کند و پیچیدگی های مضاعفی بر یک موقعیت احتمالی نژادپرستانه می افزاید. عنصر دوم، روندی است که در مسیر حرکت دختر و پسر به منزل خانواده دختر شکل می گیرد و موقعیت را از یک دغدغه خانوادگی به حال و هوای تریلرهای رازآلود سوق می دهد. تصادف خودرو  با یک گوزن اولین نشانه از این تغییر لحن است؛ آن هم بعد از فضای سرخوشانه ای که از مکالمه کریس و رز با راد (دوست کریس که پلیس امنیت فرودگاه است) شکل گرفته است. سکانس اول در این مسیر، تا حد زیادی ناساز با ساختار متن جلوه دارد، چرا که از همان اول غیرعادی بودن اوضاع را با نمودی فراتر از یک هشدار ساده بروز می دهد و اجازه نمی دهد تا فضای عادی عاطفی بین یک زوج به تدریج به سمت موقعیتی شوک آور پیش برود. اما اگر از آن بگذریم، عنصر دوم به درستی این تغییر لحن را انجام می دهد. حضور پلیس بعد از تصادف خودرو با گوزن و اصرارش برای دیدن مدارک هویتی کریس، بر این تعویض تدریجی فضا دامن می زند.

از زمان ورود کریس به منزل خانواده نامزدش، این نشانه ها به تدریج بیش تر می شوند. عقب کشیدن دوربین از نمای ورود افراد به خانه و حضور موکد و مرموز باغبان منزل در کنار کادر تصویر، رفتار غریب خدمتکار سیاهپوست، توهین های برادر رز به کریس و...دلالت بر روندی توطئه آمیز دارد. تکنیک فیلمساز در این میان، نمایش نشانه های مرموز در کنار دیالوگ های مهرآمیز است. دیالوگ ها دلالت بر محبت و دوستی دارند (رای به اوباما، دوستی با خدمتکاران سیاهپوست، تعریف خاطره های مودت آمیز و...)، ولی موقعیت ها و رفتارها، لحنی وارونه با این حرف ها دارند. اشاره پدر رز به تصویر پدرش که در مسابقات المپیک 1936 از جسی اونز سیاهپوست شکست خورد، ابراز تنفر از گوزن ها هنگام روایت زوج جوان از سانحه اتومبیل، و مخصوصا آن چه بر سر میز عصرانه (اختلال حواس خدمتکار سیاه پوست) و شام (نوع مواجهه برادر رز با کریس) روی می دهد از این قبیل است.

در فرایند دیالکتیک گویش و کنش، سرانجام در اولین شب اقامت زوج جوان در منزل این خانواده، سنتز ماجرا نمود پیدا می کند: هیپنوتیزم شدن کریس که او را به قعر کف اتاق فرو می برد. این ایده ابتدا به گونه ای وانموده می شود که گویی کابوسی بیش نبوده، ولی چیدمان قرائنی متوالی، ماجرا را به واقعیتی شوک آور سوق می دهد و از همین مقطع است که ورود لحن فیلم به گونه وحشت، قالبی مشخص تر پیدا می کند. صحنه هایی از قبیل گردهمایی غریب مهمانانی سفیدپوست که همگی در حال تعریف از هیکل و ورزیدگی کریس هستند، جوانک سیاهپوستی که رفتار غریبش شباهتی با طبقه نژادی ای که کریس با آن ها آشنا است ندارد، و قطع و وصل شارژ گوشی همراه کریس، بر این ویژگی ژانری تأکید می کنند؛ و سرانجام با صحنه تکان دهنده مواجهه کریس با عکس های متعددی که رز با سیاهان مختلفی گرفته بود و درگیری علنی اش با این خانواده، ژانر فیلم به اوج نمودهایش می رسد. 

وحشت پردازی در برو بیرون، نه از جنس پدیده های ماورایی است و نه سلاخی؛ بلکه بیش تر نوعی جنون جمعی را دربرگرفته که حس روانی هراس از آن، مختصات این زیرگونه از ژانر وحشت را پرورش می دهد. فیلم اصولا بر اساس اضطراب های روانی روایت خود را پیش می برد: اضطراب بابت عدم پذیرش هویت نژادی، بابت عقده به جامانده از دوران کودکی در بی اهمیتی به نوع مرگ مادر، و بابت چگونگی مقابله با جمعی که رفتارهای روان پریشانه از خود بروز می دهند و درنهایت هدف خود را در مسخ شدگی سوژه مورد تهدید، عملی می کند. کریس، مردی مضطرب است که برخلاف ظاهر آرامش، از گذشته (مرگ مادر) و حال (رنگ پوست) و آینده (احتمال از دست دادن رز) در هراس است. اتفاقات فیلم نیز دقیقا در محور این سه وسواس شکل می گیرد. تصادف با گوزن، او را به یاد نوع مرگ مادر می اندازد (که در چند فصل بعد بدان اشاره تلویحی می شود) و ابراز تنفر پدر رز از گوزن، اولین ضربه عاطفی را به او داخل خانه وارد می کند. (جالب است که در فصل های انتهایی نیز، کریس با کله یک گوزن و شاخ هایش سراغ پدر رز می رود تا هلاکش کند.) این درگیری ناخودآگاه با گذشته، زمینه را برای هیپنوتیزم کردن او با فرو فرستادنش به قعر گذشته ها (که برگردان بصری خوبی در فیلم پیدا کرده: غرق شدن فزاینده در فضای خالی تیره در حالی که فقط کادری کوچک، معبر تماشای دنیای بیرون است) مهیا می کند. در عین حال کریس به شدت وابسته به رز است و انگار حمایت (به ظاهر) مادرانه او نوعی تکیه گاه است که جای خالی مادر از دست رفته اش را در سال های دور تا حدی پر می کند. احساس لذت او از این که رز مقابل پلیس برای موضوع ارائه مدارک هویتی کریس مقاومت کرد (در حالی که رز فقط به خاطر دور کردن پلیس از بلایی که می خواهند سر کریس بیاورند این کار را می کند و نه برای دفاع از او) و یا حس حسادتی که از مکالمه کوتاه و شوخ طبعانه بین رز و راد به او دست می دهد، نشان از همین وابستگی شدید دارد؛ وابستگی ای که حتی بعد از فاش شدن توطئه خانوادگی نامزد و تبارش، همچنان باقی است و مانع از کشتن او می شود.

فرجام درگیری با این بحران های هویتی و عاطفی، به نوعی مسخ شدگی می رسد. ایده خانواده رز در استفاده از کالبد تقریبا بی جان کریس (و بقیه قربانیان همچون او) و تزریق مایه های بیولوژیکی و مغزی خودشان درون این کالبد برای رسیدن به نوعی سلامت دائمی و بلکه عمر جاودان، سوژه مورد نظر را در وضعیتی قرار می دهد که در عین داشتن یک جور آگاهی نیم بند به هویت اصلی خودش، عملا هیچ کاری نمی تواند برای احیای آن انجام دهد و تنها در مواقع خاص که اختلالات بیولوژیکی موقت و کوتاه رخ می دهد، خودآگاهی لحظه ای شکل می گیرد و به پریشانی می رسد. در واقع این جا دیگر به سبک فیلم حدس بزن چه کسی برای شام می آید، قرار نیست انگاره های نژادپرستانه، با توسل به استدلال های منطقی و کلامی مهار شوند. این جا دیگر حتی بحث نژادپرستی هم در میان نیست و جایش را به استفاده ابزاری از نژاد داده است: این که اقلیتی را مسخ خودت کنی و در پوشش آن ها اهداف و منافع خودت را تعقیب کنی. این همان ایده ای است که در قسمت امتیاز 15 میلیونی سریال آینه سیاه هم برقرار بود. با این تفاوت که آن جا، مسخ شدگی و استفاده ابزاری به طور کامل انجام می شد، و اینجا پایان بندی متاسفانه به شکلی باسمه ای (چگونه در آن اتاق که کریس محبوس و دست بسته و کاملا تحت کنترل از طریق دوربین مداربسته است، کسی متوجه حقه او در استفاده از الیاف داخل دسته صندلی نمی شود؟) و با قهرمان بازی باورنکردنی ای، شمایل دیگر می گیرد و فرد بر مسخ شدگی اش چیره می شود. پایانی بد برای فیلمی که می توانست با کمی دقت و عمق سنجی بیش تر، تبدیل به یکی از بهترین های سینمایی امسال در ژانر خودش شود.

مطلب بالا در ماهنامه فیلم درج شده است.

/ 1 نظر / 367 بازدید
piskool

سلام جناب دانش، یک سوال داشتم، در خصوص تحلیل سینمای برسون کتابی به فارسی سراغ ندارید؟ با سپاس بنده همیشه پیگیر مطالبتون هستم