عروج (روما)


زندگی روزمره یک خدمتکار، که روالی کم و بیش متداول دارد: نظافت منزل، آماده کردن وعده‌های غذایی شبانه‌روز، بردن و آوردن بچه‌ها برای مدرسه و گردش، خرید، خواباندن بچه‌ها و چند فقره کارهای شخصی که در انتها و یا لابه‌لای وظایف روزمره‌اش انجام می‌دهد؛ مثل نرمش شبانه و یا سینما رفتن و با دوستان گشتن.

این روال ساده، در قاب تصویر و ضرباهنگ روایت کوآرون، عزیمتگاه یک طی طریق عرفانی در تنگنای مواجهه با رنج و شکیبایی شده است، بی آن‌که از کلیشه‌های مستعمل در نمونه‌های سخیف این روند بهره ببرد. این ویژگی، البته در اغلب فیلم‌های کوآرون قابل ردیابی است: در و مادرت را هم، دو نوجوان سفری مشترک را با زنی رنجدیده انجام می‌دهند که بلوغ‌شان را به پختگی نزدیک می‌کند، در فرزندان انسان (بنی‌آدم) مردی بی‌تفاوت و بریده از زندگی، در مسیر همراهی با آخرین حامل انسان، به ناجی بشر تبدیل می‌شود، در جاذبه، زنی گرفتار در حسرت‌های از دست دادن فرزند، فاصله بالای جو تا اقیانوس را با تلاطم فکری و حسی میان مرگ و زندگی می‌پیماید، ... و حالا در روما، خدمتکاری وفادار و بی غل و غش، ناگزیر است رنج بارداری و بی‌وفایی و ناکامی توأمان را در مسیر زمان تحمل کند تا عاقبت، پاداش شکیبایی خود را دریافت دارد.

کوآرون روند این مسیر را با تأکید بر جزئیات مواجهه‌ها و کنش‌ها بازتاب می‌دهد. شاید در نگاه نخست، بسیاری از این وقایع و جزئیات‌شان با هم ارتباطی دراماتیک نداشته باشند. اما این روایت، روایت خطی کلاسیک مبتنی بر سببیت موقعیت‌ها و توالی رویدادها نیست که قرار بر این روال باشد. روما، از مکث بر وقایع، ضرباهنگش را می‌گیرد و حس ناشی از حضور در آن‌ها، به تغذیه روایی اثر کمک می‌کند. نگاه کوآرون به کارها و برخوردها و موقعیت‌ها، نگاهی جان‌بخش است که موجب می‌شود همه این پراکندگی‌ها، در یک سپهر به هم پیوسته قرار گیرند و حس قهرمان داستان را در مسیر پررنجش، برای مخاطب ترجمه کنند.

کوآرون، از همان زمان که در نمای اول، کلئو دارد کف راهرو را می‌شوید، با انعکاس پرواز هواپیما در اوج آسمان و نیز کف‌آلودگی آب‌های ریخته‌شده بر کف زمین که تلاطم امواج دریا را تداعی می‌کند، نوعی پیش‌درآمد برای داستان درنظر می‌گیرد که فرجام آن را دربردارد. تا رسیدن به این فرجام، کلئو چنان رفتار می‌کند که گویی نهایت رضایت را از هر بخش از زندگی و کارش دارد. زمین شستنش به ایماژی شاعرانه می‌ماند و رخت‌آویختنش، همراه با بازی کودکانه‌ی ادای مرگ می‌شود که گویی روحش هم هم‌زمان با بازی و حرکت تیلت و پن دوربین، به بالا و اکناف محیط پر می‌کشد. با تأنی بچه ها را بیدار می‌کند و می‌خواباند و سرگرم می‌سازد و غذا می‌دهد، با سگ خانه صحبت می‌کند و صمیمی است، در کنار بچه‌ها از ورود با هیبت گالاکسی دکتر به منزل لذت می‌برد و در معیت خانواده، از تماشای سریال کمدی تلویزیون می‌خندد، حتی اگر ناچار باشد دست پرمهر کودکی را که بر شانه‌اش آویخته کنار بگذارد تا برای آقای خانه چای آورد و شب‌هنگام طعنه او را برای نامرتب بودن خانه و فضله سگ نادیده بینگارد.

کمترین پاداش این همه بی‌غل‌وغشی، یک کانون پرمهر و عاشقانه است. حضور فرمین به عنوان یک دوست تازه معرفی‌شده از طرف همکار صمیمی کلئو، شاید بتواند این توقع را برآورده کند، اما نشانه‌هایی چون بلعیدن نوشابه نیم‌خورده دیگران و نمایش حرکات رزمی با میله پرده حمام و اندام کاملا عریان، این توقع را با تردید همراه می‌کند؛ همان طور که آقای خانه نیز، با زدن خودرو به در و دیوار پارکینگ، بی‌تعادلی‌اش را بر هیبت ظاهری ناشی از موسیقی و چراغ و مدل اتومبیل، غلبه می‌دهد.

فرمین گویی ابلیسی است که قرار است کلئوی معصوم را از بهشت پررضایتش به بیرون براند. بعد از صحنه خلوت با فرمین، نمای دوش گرفتن کلئو را می‌بینیم، اما این استحمام برای رفع این آزمایش کافی نیست. حالا نوبت رنج‌های او است. آقای خانه می‌رود و دختر به خاطر آلوده شدن پای او به فضله سگ، از خانم خانه مواخذه می‌شنود. حاملگی‌اش را که هنگام نمایش یک فیلم کمدی با بازی لویی دوفونس ( La Grande Vadrouille ) با فرمین در میان می‌گذارد، انگار به همان نسبت مضحک بودن فیلم در حال نمایش، رفتاری مضحکه آمیز با او می‌شود و طرف، قالش می‌گذارد و می‌رود (صحنه ای هم که از این فیلم را در سینما می بینیم، مربوط به پرواز جنگنده‌های هوایی است: باز هم هواپیما و آسمان). و بدین‌ترتیب، رنج‌ها و ناگواری‌ها و نشانه‌های نامطلوب یکی بعد از دیگری بر او نازل می‌شود. خبر متارکه آقای خانه، تصادف اتومبیل، زلزله در شهر که دقیقا دقایقی بعد از معاینه‌اش در بیمارستان است و مقابل چشمش، نوزادی که در دستگاه اینکوباتور قرار داده شده می‌میرد و صحنه‌اش، به نمای قبرستان دهکده‌ای که برای سال نو به آن جا عزیمت کرده‌اند کات می‌خورد. در دهکده نیز با آن‌که جشن برقرار است، توالی موقعیت‌های ناراحت‌کننده بر زنجیره رنج‌ها می‌افزاید: مواجهه با کله سگان کشته‌شده به دست روستاییان معترض که به دیوار نصب شده است، افتادن لیوان نوشیدنی بر زمین که باز یادآور تلاطم آب‌های ابتدای فیلم است، و آتش‌سوزی‌ای که قبل از هر کس، کلئو متوجهش می‌شود. این ناگواری‌ها، البته باز نگاه شفقت‌آمیز دختر را که در دامنه تپه دهکده از منظره لذت می‌برد و یاد روستای خودش می‌کند، از بین نمی‌برد؛ و گویی با همین روحیه است که به رغم آن توالی رنج‌ها، عزم جزم می‌کند تا با فرمین مجددا روبه‌رو شود. پیش‌درآمد این تصمیم برای مواجهه، تماشای فیلمی دیگر در سینما (باز هم با نشانه‌های مربوط به برفراز زمین بودن) است: رهاشده (جان استرجس، 1969) که فیلمی درباره فضانوردانی گرفتارِ مشکل جداافتادگی از تماس با زمین است (فیلمی که از مایه‌های الهام ساخت جاذبه هم بود)، و حالا کلئو انگار با اعتماد به نفسی که به‌دست آورده، به محل زندگی فرمین می‌رود؛ جایی که به رغم تبلیغات پرآوازه‌ای که در بلندگوی ماشین دولتی درباره آماده‌رسانی آب به منطقه انجام می‌گیرد، محله‌ای کثیف و خشن است و همگان در آن دارند تمرین‌های رزمی انجام می‌دهند. ارجاع در این صحنه به پرفسور زوییک (که قبلا در صحنه کافه محل ملاقات کلئو و فرمین، زورمندی‌اش را در حرکت دادن اتومبیل با دندانش در تلویزیون دیده بودیم)، باز بحث بی‌تعادلی را پیش می‌کشد که پیش از این، در نمودهایی از نوع پاک کردن دکتر آنتونیو و تمرین رزمی فرمین مطرح شده بودند: انجام یک حرکت خاص تمرکزی که هیچ یک از رزمی‌آموزان قادر به انجامش نیستند و فقط کلئو می‌تواند انجامش دهد؛ و این‌ها باز مقارن به فرود یک هواپیما در افق تصویر است؛ فرودی که انگار تبلوردهنده ناکامی آخرین امیدهای دختر به فرمین است و لحظاتی بعد هم با رفتار ناجوانمردانه او با دختر، تجلی عینی به خود می‌گیرد.

رنج‌ها ادامه دارد: قطعی شدن متارکه آنتونیو که پریشان‌حالی علنی سوفیا را در پی دارد، مصادره زمین مادر کلئو توسط دولت، دعوای شدید بچه‌ها با یکدیگر که با حرکتی خشن (پرتاب شیء سنگین از دست یکی به دیگری) همراه است، و مستی شبانه سوفیا که باز مضحکه پارک کردن اتومبیل را منجر می‌شود. در چنین توالی‌ای از مصائب، شاید سر زدن به فروشگاه برای انتخاب تخت بچه کلئو مرهمی ولو موقتی بنماید، اما سرنوشت، تلخ‌ترین نقطه عطف این توالی را در همین بزنگاه رقم زده است که ناآرامی اجتماعی خیابانی، خشونت حکومت و مزدورانش، و وضعیت رقت‌بار کلئو، با هم تلاقی می‌یابند و فرمین با حضورش، آخرین تیر خلاص را هم به وضع روانی/جسمی دختر وارد می‌کند و سقط جنینش را منجر می‌شود.

نوزاد مرده، تجلی همه آن نکبت‌هایی است که کلئو از سر گذرانده است. حالا خانه‌ای افسرده با سکوت کلئو باقیمانده است که انگار خرید اتومبیل جدید و سفر تفریحی کنار دریا هم نمی‌تواند افسردگی او را درمان کند. سوفیا که بی‌مهری همسرش را پا به پای مصائب کلئو تجربه کرده است (این‌همانی روندهای زندگی عاطفی او با کلئو از نکات قابل توجه فیلم است: همان زمان که آنتونیو با ماشینش می‌آید سروکله فرمین هم پیدا می‌شود؛ و همان زمان که او می‌رود، فرمین هم دختر را قال می‌گذارد، و همان زمان که دختر از رفتن او مطمئن می‌شود، سوفیا هم خبر خیانت همسرش را دریافت می‌کند، و باز بعد از پاسخ ناجوانمردانه فرمین به کلئو، سوفیا هم از قطعی شدن خیانت همسرش پریشان‌حال می‌شود) شاید ناخواسته راه حلی پیش پای کلئو می‌گذارد: گفتن واقعیت متارکه آنتونیو به بچه‌ها اگرچه تلخ است و تلخی‌اش را می‌توان در بستنی خوردن‌شان در صحنه بعد در سکوت کامل در حالی در پس‌زمینه‌شان جشن عروسی برپا است دید، اما انگار محملی است برای آن‌چه در سکانس بعد اتفاق می‌افتد.

سکانس ساحل و دریا، فقط در اجرا و تداوم ریتم و اجزای میزانسن و شکوه بصری قاب‌بندی و عمق تصویر، یک فصل خیره‌کننده نیست. این سکانس، برآیند همه آن خوش‌خویی‌ها و شکیبایی‌ها و رنج‌های قهرمان ما است. حالا قرار است با زدن دل به دریا، به رغم نابلدی در شنا، حتی از جان هم مایه گذاشت. این جا دیگر کلئو، یک خدمتکار ساده نیست. گویی یک قدیس است که هاله خورشید، در تمام مدت زمان فصل، پشت سر او می‌درخشد. این فصل برای نگارنده از سویی دیگر، یادآور درباره الی... فرهادی است که قهرمان آن نیز، با پشتوانه‌ای از رنج، دل به دریا زد و ناجی یک کودک شد. اما کلئو، قرار است پاداش سکوت خود را حالا با اعتراف بگیرد. رسیدن او به ساحل (یاد رسیدن فضانورد به ساحل اقیانوس در جاذبه نیفتادید؟) قرین با این اعتراف می‌شود: این‌که آرزو داشته جنینش بمیرد. افسردگی او بیش از آن‌که در غم از دست دادن نوزاد باشد، در غم این آرزوی مهلک بود؛ و حالا این اعتراف زمانی است که پس از شست‌وشو در آب، و غرق در عمق آن، کودکان، گرداگرد او را گرفته‌اند و گویی به جای مادری برای نوزادش، حالا پاداش مادری برای چهار فرزند نصیبش شده است. شاید به تعبیر پسربچه، او قبلا بزرگ‌تر بود و حالا بعد از یک مرگ، به یک زندگی دیگر نائل آمده است.

در بازگشت به خانه، همه چیز انگار مثل همان قبل است: رژه افسران در خیابان، سوت زدن مرد دوره‌گرد دوچرخه‌سوار، و چهچهه پرندگان. فقط دکوراسیون خانه عوض شده است. اربابان رفته‌اند و حالا، کلئو، در نمای رو به بالا، گویی به سمت آسمان هم‌سان هواپیمای برفراز، عروج می‌کند. این، پاداش سکوتی است که نصیب شکیبایان و منجیان پس از تحمل مصائب می‌شود؛ پاداشی معنوی که تکمیل‌کننده مفهوم‌های عمیق دینی در فیلم‌های قبلی کوآرون است.


(این مطلب در ماهنامه فیلم درج شده است)

 

 

 


/ 0 نظر / 307 بازدید