سکانس برگزیده فیلم پسرانگی

 

پسرانگی در امتداد‌‌ همان سبکی نوشته و ساخته شده است که فیلم‌های پیشین ریچارد لینکلیتر مخصوصا سه گانه عاشقانه‌اش (پیش از طلوع، پیش از غروب و پیش از نیمه شب) داشتند؛ سبکی فارغ از روند متعادل و متعارف فیلمنامه نویسی قصه‌پرداز. در این شیوه، فضای ماجرا از طریق موقعیت‌های دیالکتیکی بین دو یا چند شخصیت به جلو می‌رود و اتفاقات بیرونی تأثیر چندانی در پیشبرد روایت ندارند. در‌‌ همان سه گانه معروف، این چالش‌های کلامی و ایده‌ای بین دو شخصیت اصلی است که مسیر پیش رو را برایشان ترسیم می‌کند و نه رویدادهای تنش زایی که به خلق موقعیت‌های دراماتیک منجر می‌شود. در پسرانگی، این سبک گستردگی بسیار بیش تری به خود گرفته است و بافت پرتنوع زندگی بین یک پسربچه رو به رشد با محیط اطرافش که شامل خانواده و دوستان و همسایگان و همشاگردی‌ها و... هستند، افق نهایی متن را مشخص می‌کنند.

چنین سبک و سیاقی، انتخاب را برای گزینش یک سکانس بر‌تر بین مجموعه فصل‌های اثر بسیار دشوار می‌سازد، چون عملا روند متعارف دراماتیکی وجود ندارد تا بتوان بر اساس نقاط عطف و پیچش داستانی، یکی را بهتر از دیگری تشخیص داد. پس چه معیاری باقی می‌ماند برای برگزیدن فصل ویا فصل‌هایی که چشمگیر‌تر از بقیه سکانس‌ها به نظر می‌آیند؟

برای پاسخ این سوال، پرسش دیگری قابل طرح است: چرا لینکلیتر برای مرور زندگی یک آدم، دوره شش تا هجده سالگی او را انتخاب کرده است؟ چرا نه مثلا از بدو تولد تا مثلا دوازده سالگی؛ یا نه از ده سالگی تا سی سالگی؟ راز این شروع و آن فرجام چیست؟ تأمل در این پرسش، توجه را به سکانس آغازین و نهایی بیشتر جلب می‌کند؛ جایی که میسون، شخصیت اصلی اثر، با شش سالگی اولین حضورش را رقم می‌زند و در هجده سالگی واپسین نمای آن را شکل می‌دهد.

شش سالگی، سن آغاز نمایش مهارت‌های مختلف انسان است. رشد در جهات مختلف معرفتی، جسمی، حسی، و... در این سن جهتی روشن پیدا می‌کند و گویی انسان وارد مرحله جدیدی در زندگی‌اش می‌شود که آکنده از تلاش برای ارضای کنجکاوی‌ها و کسب تجربه و شوق آموختن و حرکت در مسیر آزمون و خطا است. اولین سکانس فیلم پسرانگی نیز با نیم نگاهی به همین واقعیت شکل گرفته است: پسرک دقیق به آسمان می‌نگرد و به ابر‌ها خیره می‌شود و زمانی که مادر برای بردنش از مدرسه به محوطه می‌آید، بر اساس ذهن کودکانه‌اش، از کشفی که برای چگونگی به وجود آمدن زنبور به خرج داده است برای مادر می‌گوید. در این فصل، مادر از میسون درباره چگونگی رفتارش در مدرسه توضیحاتی می‌خواهد: اینکه چرا تکالیفش را انجام نمی‌دهد، چرا وسائل مدرسه را خراب کرده است، چرا تمام وقت حواسش به بیرون پنجره است و اینکه چرا با خود سنگ به مدرسه برده است و البته پسرک نیز برای همه این‌ها، جواب‌هایی کودکانه آماده طرح دارد. این فصل نخست، تعیین کننده‌ترین سکانس فیلم است، چرا که مراتب بعدی متن در همین سوال و جواب‌های ساده پرورش پیدا می‌کند. فیلمنامه پسرانگی، دربرگیرنده مرور تجربیات یک انسان است؛ و این تجربیات سرمنشأ اصلی‌اش در‌‌ همان مواجهه‌های اولیه با دنیای اجتماعی (یعنی مدرسه و خانواده) شکل گرفته است. تجربه‌هایی نظیر نقل مکان، ازدواج‌های مجدد و مکرر مادر، رقابت و رفاقت و حسادت با خواهر، سرک کشیدن در مجلات و سایت‌های بزرگسالانه، شیطنت‌های خرابکارانه، بازی و تفریح، تنبیه و تحقیر، عاشق شدن و ناکامی در عشق، مقاومت در برابر امر و نهی‌های بزرگسالان، خلاقیت‌های هنری، فعالیت‌های مدنی و سیاسی، مشارکت در شادی‌ها و ناراحتی‌ها، یادگیری روند انتقاد و اعتراض، تحصیل و اشتغال، فراگیری شیوه‌های سبک زندگی از پدر و مادر و دیگران، و... روندهایی است که او در طی دوازده سال مروری که بر زندگی‌اش می‌شود حاصل می‌کند. تماشاگر پا به پای او از شش سالگی شاهد این جزئیات معیشتی است تا اینکه ماجرا با هجده سالگی پسر، این مرحله را به اتمام می‌رساند. فصل آخر که دربرگیرنده حضور میسون در دانشکده است و آشنایی او با دختری به نام نیکول؛ انگار حاصل این همه سال را قرار است در موقعیت میسون بازتاب دهد. انگار میسون حالا بعد از آن همه تجربه تلخ و شیرین، به نوعی پختگی رسیده است که تبلورش را در حس سرخوشانه‌ای که در همراهی با نیکول دارد بروز می‌دهد. انگار این فصل آخر، آغاز مرحله مهم دیگری در زندگی پسر است. حرف‌هایی که بین او و نیکول رد و بدل می‌شود، خیلی واجد اهمیت شاخصی نیست؛‌‌ همان حرف‌های معمولی درباره اینکه چه می‌کنی و چه دوست می‌داری است؛ اما همین حرف‌های خیلی معمولی، در ترکیب با نگاه‌های مشتاق دو جوان، تداعی بخش مسیری است که دو جوان فیلم پیش از طلوع در قطار و سپس گردش یک روزه‌شان در وین در پیش گرفتند. انگار پایان پسرانگی، مطلع فیلم پیش از طلوع است؛ تبلور و تجلی شور انسانی در لا به لای مکالمه و مفاهمه و عاطفه و احساس و ادراک. سکانس نهایی فیلم، ستایشی دیگر از امید و نشاط در روابط انسانی است؛ خوش بینی به فرجام بشریت...

مطلب بالا در ماهنامه فیلمنگار درج شده است.

/ 7 نظر / 69 بازدید
محمد

خیلی زیبا بود. هم فیلم و هم مطلب شما مثل همیشه با زاویه دید خاصتون باعث شدید وجه تازه ای از فیلم رو ببینم. استاد این فیلم در حوزه مدرن طبقه بندی میشه درسته؟

دامون قنبرزاده

... و چه حیف که ما به خاطر جبر جغرافیایی، هیچ گاه نتوانستیم زندگی را آنطور که پسرِ « پسرانگی » تجربه کرد، با تمام عشق و شور و حالش تجربه کنیم. نسل بعد از ما هم نمی توانند و نسل بعد از آن ها هم و ...

جمشید ترابران

ارتباط دادن پایان فیلم به آغاز پیش از طلوع جالب و دلنشین بود.

امیر

سلام آقای دانش خسته نباشید از خوندن متن شما لذت بردم ، وسوسه شدم یه بار دیگه فیلم رو ببینم،توصیفهای جالبی کرده بودید مخصوصن راجع به صحنه پایانی فیلم و نگاه دو نفر بهم، من هم از فیلم خوشم اومد، به نظر من صحنه باشگاه بولینگ که دختر و پسر و پدر با هم صحبت میکردند هم خیلی جالب بود، جایی که پدر اشاره ای به روابط جنسی کرد به دخترش و شرم دختر از این حرفها ، صحنه خیلی صمیمی بود. ونکته بعدی حضور ایتان هاواک که حضور دلنشینی داره مثل همان پدر پیش از نیمه شب ، اتفاقن حضور پسر فیلم من رو یاد سه گانه قسمت آخر انداخت ، شرمنده که زیاد پرحرفی کردم

فرشاد

هم فیلم . هم متن شما زیبا و لذت بخش بود فقط حیف که آدم بزرگ شدن میسون رو با بزرگ شدن خودش مقایسه میکنه و چندتا آه[لبخند]

محسن مطلب‌زاده

من اصلاً جسی را در «پیش از...»ها ادامه و آینده میسون می‌دانم.

میلاد

واقعا فیلم جالبی بود! فیلم های زیادی دیدم که ضد قصه بودن اما همیشه این سوال تو ذهنم بود که «میشه زندگی واقعی رو، همون جور که جریان داره، بدون حذف لحظات معمولی و برجسته کردن نقاط عطف و حساس نشون داد و همچنان جذاب و گیرا بود؟؟». شاید این فیلم محکم ترین پاسخ «بله! البته که میشه» به اون سوال ه! وقتی زاویه نگاه مولف (کارگردان و نویسنده) اونقدر به کمال میرسه که کلیدی ترین دیالوگ فیلم رو چنان ظریف و بدون بزرگنمایی میگه انگار که داره راجع به بدیهی ترین مفاهیم روزمره صحبت میکنه: اینکه زمان ما رو در برگرفته نه ما زمان رو! (نقل به مضمون) و مهمتر از اون، این جمله رو در تمام اثرش جاری کرده: یک زندگی واقعی، با تمام فراز و فرودهای طبیعی، در یک جغرافیا و زمان مشخص و در عین حال، تکامل یک انسان در اثر گذر زمان و رسوب تجربیات تلخ و شیرین در آن ظرف زمانی و مکانی. اینکه اگر به همون بلوغ پسربچه در 18 سالگی رسیده بودیم، درکی به مراتب ساده تر و عمیق تر نسبت به زندگی داشتیم. مرسی از نقد منصفانه شما هرچند به نظرم میشه صفحه ها در مورد پسربچگی نوشت و هنوز کلی حرف برای زدن داشت.