مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

مادرخوانده (درباره فیلم قلمرو حیوانات)

  خلاصه داستان:

جاش، بعد از مرگ مادرش در اثر استعمال هرویین، نزد مادربزرگش ژانین که سال ها با آن ها قطع ارتباط کرده بود پناه می برد. دایی های او پاپ، کریگ و دارن خلافکارند و در کار قاچاق مواد مخدر مشغولند. پاپ از ترس پلیس های فاسد، که دنبال تسویه حساب و قتل او هستند پنهان شده است و به جای او دوست نزدیک شان بری براون به قتل می رسد. برادرها در پی انتقام، دو پلیس را می کشند. کارآگاه  ناتان لکی ،برادرها و جاش را موقتا بازداشت می کند ولی مدرکی نمی یابد و آزادشان می کند. کریگ که حدس می زند هدف بعدی تروریست ها او است از شهر می گریزد اما نمی تواند جلوی قتلش را بگیرد. کارآگاه چند بار جاش را احضار می کند و همین شک پاپ را به او برمی انگیزد که مبادا به پلیس آن ها را لو دهد. به توصیه ژانین، برادرها از وکیل شان می خواهد که به جاش توصیه کند به پلیس هیچ حرفی نزند. وکیل از جاش می خواهد رابطه اش با دوست دخترش نیکی را قطع کند تا مبادا پلیس از او حرف بکشد. نیکی از فرط ناراحتی بابت قطع ارتباطش با جاش، نزد پاپ می رود و پاپ او را می کشد و قصد کشتن جاش را هم دارد ولی او می گریزد. کارآگاه، پاپ و دارن را به اتهام قتل نیکی دستگیر می کند و جاش را به عنوان شاهد تحت الحفظ نگه می دارد اما ژانین از پلیس فاسدی به نام راندال می خواهد او را بکشد تا هیچ شهادتی ندهد. جاش باز هم می گریزد و برای این که دوباره توسط عوامل مادربزرگش تهدید نشود، در توافقی هماهنگ شده با او، از دادن شهادت در دادگاه امتناع می کند. دارن و پاپ آزاد می شوند. جاش بعد از مدتی نزد مادربزرگ و دایی هایش می رود و پاپ را می کشد.

 یادداشت

در سکانس مهمی از فیلم که کارآگاه، جاش را نسبت به موقعیت حادی که گرفتارش شده آگاه می کند، نکته ای اساسی را در ارتباط با جان مایه فیلم مطرح می سازد که متأثر از ایده داروینیسم اجتماعی است؛ این که در جامعه قوی ها می مانند و ضعیف ها محکوم به نابودی اند، مگر آن که تحت حمایت یک قوی باشند. این نکته تلخ و تکان دهنده چنان در بافت درام اولین فیلم بلند دیوید میچود ، سینماگر استرالیایی، تثبیت شده است که گویی اغلب کنش ها و واکنش های شخصیتی و موقعیتی در برگردان این مفهوم شکل گرفته اند. در این فضای جنگلی، اخلاقیات و مدنیت پوسته ای بیش بر قوانین طبیعت وحشی نیستند و هر کس بخواهد در چهارچوب مدنیت حرکت کند، فرجامی جز نابودی نخواهد داشت: از بری براون که می خواهد دست از قاچاق مواد مخدر بردارد و تجارتی سالم را در پیش بگیرد اما می کشندش تا خود جاش  که از پناه بردن به قانون و پلیس سودی نمی برد و برتری خود را سرانجام با اسلحه و خشونت اثبات می کند، همان اسلحه ای که در یکی از فصل های اولیه فیلم دایی کریگ به او اصرار داشت مورد استفاده قرار دهد (تا پادشاهی اش را به رقبای خلافکار اثبات کند) و او با تردید و ترس بدان می نگریست.  از همین رو است که عنوان بندی آغازین فیلم بر تابلویی از یک شیر شکل می گیرد تا با کات به شمایل مادریزرگ خانواده ، بیننده در جریان حال و هوای اثر در ارتباط با قانون جنگل جاری در این فضا قرار بگیرد. با این حساب فیلم عملا یک جور گفتمان «پدرخواندگی» را دارد مطرح می سازد؛ منتها این بار در شمایل یک مادر، که همچون یک حیوان ماده به هر قیمتی از توله های وحشی اش مراقبت می کند و در راه محافظت آن ها حتی از نقشه قتل نوه نوجوانش هم رویگردان نیست. ژانین ظاهری مهربان دارد و به محض اضطراب یکی از پسرهایش، فوری با ملاطفت های مادرانه آرام شان می کند اما همین عواطف غریزی در بزنگاه های خاص جای خود را به محاسبات خشن و بی رحمانه ای می دهد که به خوبی گویای جایگاه مادر در حفظ مناسبات تبهکارانه خانواده اش است. اما قوانین این جنگل سرانجام علیه خود او به کار می روند و نوه ای که قرار بود با تمهید مادربزرگ حذف شود، با تمسک به خشونت افسارگسیخته برآمده از این فضا، خود زمام پادشاهی نوین را در دست می گیرد. نمای پایانی فیلم که مادربزرگ با هراس به آغوش او پناه می برد دقیقا معکوس با فصلی است که در اوائل اثر جاش به پناه امن مادربزرگ متوسل می شود.

قلمرو حیوانات جدا از لحن گزنده اجتماعی و فلسفی ای که دارد، فضاسازی چشمگیری را نیز در تبیین موقعیت ها و حس های جاری در درام ارائه داده است. تأکید بر عنصر تلویزیون در همان نمای نخست که جاش کنار جسد مادرش در حال تماشایش هست ( و بعدا در فصل های دیگر – مثل فوتبال تماشا کردن پاپ – هم به کار می آید) ، تراکم حسی/عاطفی فضا با نمایش لباس های نیکی در دستشویی که بغض جاش را برای اولین بار می ترکاند، تمهید شنیداری صدای آبمیوه گیری در غلظت شلختگی و درهم ریختگی فضای خانوادگی آدم های داستان،  حضور معنادار لوکیشن مهم مغازه ماهیگیری در فصل مذاکره کریگ با پلیس فاسدی که بعدا در اواخر فیلم خود قصد صید جاش را دارد، از جمله این امتیازها است. و نکته آخر شخصیت پردازی هوشمندانه میچود است که مخصوصا در ارتباط با کاراکتر پاپ به عنوان یکی از موثرترین آدم ها در سرنوشت بقیه افراد داستان جلوه ای پررنگ دارد. حضور اولیه او در تاریکی آشپزخانه، احساس گنگش نسبت به نیکی که البته در نهایت مرگش را رقم می زند، دست و پا زدن های مذبوحانه اش در هدایت و مدیریت خانواده ( مانند تمرکز بی مورد روی لباس دارن یا بدگویی اش علیه کریگ نزد ژانین) نمونه هایی از این عناصر شخصیت ساز است.

 مطلب بالا در شماره 429 ماهنامه فیلم درج شده است.

   + مهرزاد دانش - ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٢