مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

دوئل موقعیتی ( درباره فیلمنامه آن غروب خورشید ساخته تیم اسکاتز)

 

اثر جمع و جور و ساده تیم اسکاتز که اولین تجربه کارگردانی اش در سینمای بلند حرفه ای اش است ( درست مانند فیلم نامه نویس اثر ، ویلیام گی ، که متن این فیلم را از روی یکی از داستان های کوتاه خودش به نام «من از این که خورشید در غروب افول کند متنفرم» برداشت کرده است) ، شاید در وهله نخست نکته خاصی را به لحاظ تحلیل کار مخصوصا فیلمنامه به ذهن متبادر نسازد، ولی واقعیت آن است که اتفاقا بیش ترین امتیاز کار (در کنار بازی خوب هال هالبروک در نقش اصلی قصه) روی متن آن متمرکز شده است. داستان فیلم ساده تر از آن است که پیچیدگی ویژه ای را برایش قائل باشیم: پیرمردی کشاورز به نام ابنر میچم خانه سالمندان را به قصد زندگی در خانه خودش  ترک می کند ولی می بیند که خانه اش را پسرش پاول به مرد لاابالی دهکده به نام لونزو چوت و خانواده اش اجاره داده است. ابنر در انباری گوشه مزرعه اقامت می کند تا با حضور ممتد خود، لونزو را از رو ببرد و در عین حال از پاول که وکیل است می خواهد راهی برای بازپس گرفتن منزل پیدا کند، اما نه پاول کاری می کند و نه لونزو خانه را ترک می کند. یک شب که لونزو دختر نوجوانش پاملا را شدیدا کتک می زند، ابنر با تیراندازی به سمت او، مانع از ادامه ضرب و شتم می شود، اما همین اقدام به شکایت لونزو از او و ورود پلیس به ماجرا می انجامد. پیرمرد که حالا باید انباری را هم ترک کند، آن جا را عمدا آتش می زند تا این حادثه گردن لونزو بیفتد ولی لونزو او را نجات می دهد و ابنر راهی بیمارستان می شود. پاول در نهایت تصمیم می گیرد برای او خانه کوچک جدیدی تهیه کند.

در این قصه کوتاه چه تمهیداتی تدارک دیده شده است تا به عنوان متنی پرقابلیت جهت ساخت فیلمی سینمایی شکل گیرد؟ پاسخ را می توان در چند نکته جست و جو کرد:

1-   فیلم نامه مسیری دوار دارد و در این فضا مهندسی روایتی خوبی برایش تنظیم شده است.به عنوان مثال آغاز داستان با نگاه دلگیر ابنر از پشت پنجره خانه سالمندان به محیط بیرون شکل می گیرد که خود پیش زمینه ای برای ترک آن جا به قصد ورود به فضایی جدیدتر است. این ایده در پایان قصه هم جلوه ای مکرر می یابد: پیرمرد که حالا از بیمارستان مرخص شده است در مقابل منزلش که دیگر متعلق به او نیست می ایستد و بعد از انداختن نگاهی غمخوارانه به آن، راهش را پیش می گیرد و می رود. انگار قصه در لا به لای این دو هلال پرانتز روایی موقعیتی محصور شده تر به خود می گیرد.

2-      فیلم نامه شخصیت های محدودی دارد که شامل بیش از شش نفر نیست: پیرمرد و پسرش و رفیق قدیمی اش از یک طرف، و خانواده سه نفری لونزو از طرف دیگر. این تعداد معدود بیش از آن که فقر شخصیتی داستان را نشان دهد، استفاده بهینه فیلم نامه نویس را از حداقل فضای شخصیتی برای پیشبرد داستانش تداعی می کند. هر یک از این آدم ها کارکردی دراماتیک بر دوش دارند که دقیقا به اقتضای داستان تدارک دیده شده است و بیش تر و یا کمتر از آن که به تناسب کار لطمه بزند به وجود نمی آید. ابنر و لونزو دو قطب درام هستند که تضاد منافع بین آن ها موتور پیش برنده روایت است و دیگران هم به سهم خود در جایگاه های اساسی قصه حضور کلیدی شان را رقم می زنند. شاید برای همین هم هست که در اثر برخلاف روال متداول این جور فیلم های ساده خانوادگی، پایان خوش وجود ندارد.

3-   مهم تر از نکته قبلی این نکته است که این شخصیت ها قالب منفی و مثبت پولاریزه شده ای ندارند. فیلم نامه داستانش را نه بر مبنای قضاوت های اخلاقی نسبت به کاراکترها، بلکه بر حسب تبیین موقعیت هر یک از ایشان به جلو هدایت می کند. مثلا در آغاز به نظر می رسد که ابنر نسبت به لونزو وجهه مثبت تر و محق تری دارد، اما در فرایند قصه که متوجه رفتار او در قبال همسرش می شویم و یا وقتی می بینیم او با رفتاری نه چندان جوانمردانه قصد دارد آتش سوزی و خودسوزی عمدی اش را چنان جلوه دهد که تقصیر به گردن لونزو بیفتد و یا این که در نهایت این لونزو است که جان او را از لهیب آتش نجات می دهد و چند نمونه دیگر، درمی یابیم که اصلا خوب یا بد بودن آدم ها برای فیلم نامه نویس اولویت نداشته است و خود پردازش فضای درام اهعمیت بیش تری برایش داشته است.

4-   در فیلم نامه روی ظرائفی کار شده است که در وهله نخست شاید کارکرد چندانی نداشته باشند ولی در عمل جهات زیادی را در اثر می آفرینند. مثلا پاملا دختر نوجوان لونزو یکی از این عناصر است. در ابتدا شاید حضور این بچه خیلی نقش آفرین در درام نباشد، ولی با کمی تعمیق در روابط های انسانی و موقعیتی متوجه نقش ساختاری و اساسی این نوجوان می شویم. ابنر اولین کسی از خانواده لونزو را که می بیند همین بچه است. از سوی دیگر پاملا اولین کس از این خانواده است که باب صحبتی دوستانه با پیرمرد را می گشاید. او با پرگویی های نوجونانه خود، ایده داشتن را سگ را به ابنر می دهد و ابنر هم با استفاده از این ایده و حتی نامگذاری سگ به اسم سگ دخترک، شروع به درآوردن لج لونزو می کند.نکته دیگر در این زمینه، محرم دانستن پیرمرد توسط دختر است تا آن جا رازهای عاطفی خود را با ابنر در میان می گذارد و ابنر هم که متوجه کتک خوردن او از پدرش بابت همین احساسات عاطفی می شود، با اسلحه ای - که باز هم قبلا دختر آن را در انبار یافته بود - لونزو را تهدید می کند و دختر را ضرب و شتم نجات می دهد. در پایان باز هم دختر که قصد ترک خانه را دارد موضوع را با پیرمرد در میان می نهد و حتی از او می خواهد به مقاومتش ادامه دهد. همه این ها نشان می دهد که چگونه می توان با استفاده از شخصیتی به ظاهر حاشیه ای، عناصری دراماتیک مانند انگیزه سازی و کنش آفرینی را برای شخصیت های اصلی تر ایجاد کرد.

5-   در فیلم موقعیت اکشن چندانی به چشم نمی خورد، ولی فیلم نامه نویس مسیر دیالوگ ها را چنان حساب شده پیش برده است که گویی هر جمله که بین دو شخصیت اصلی تبادل می گردد، به منزله گلوله ای است که از بازی دوئل شلیک می شود. رجزخوانی ابنر و لونزو در مقابل انباری بعد از آن که پارس سگ اعصاب لونزو را به هم می ریزد یکی از بهترین نمونه ها در این باره است. به همین بیفزایید مکالمه ابنر با پاول را در رستوران.

6-   فیلم نامه جزئیات هوشمندانه ای را در متن خود دارد. مثلا در آغاز اثر که ابنر در مسیر برگشت به خانه اش است، ساعت خود را گم می کند و در لا به لای یک چمنزار به جست و جوی آن مشغول می شود. جوانی نیز که بعدا به او می پیوندد با او در این جست و جو شریک می شود. در ظاهر به نظر می رسد که این اتفاقی نه چندان مهم در روند داستان است ولی فیلم نامه نویس با کمک آن چند ایده را پیش می برد: اولی پشتکار پیرمرد که بعدا در طول درام با شمایل گسترش یافته ای از آن مواجه می شویم؛ دوم نوع نگاه پیرمرد به نسل جوان که باز بعدا در قبال پاول و لونزو شکل جدی ترش را می بینیم - و البته پاملا همان طور که گفتیم این دیدگاه را نقض می کند و یا دست کم بر آن تبصره می زند - و سوم آن که ساعت به هر حال نمادی از گذر زمان است و این ایده ای است که اصلا پیرمرد با توجه به سنش و زندگی ای که می خواهد در وقت محدود باقی مانده عمرش از آن لذت ببرد، باز در درام کار نقشی اساسی دارد.

این چند نکته نمونه هایی محدود بود از این که چطور متن فیلم نامه آن غروب خورشید، که می توانست با توجه به موضوع ساده اش ، تبدیل به اثری خنثی و خسته کننده و غیرپویا شود، با استفاده از تکنیک هایی درست و مایه هایی هوشمندانه و خلاقانه، فیلمی تماشایی و جذاب را از درونش ارائه داده است.

                            *************************

مطلب بالا در ماهنامه فیلمنگار چاپ شده است.

 

 

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۳/٢۸