مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

داستان آفرینش

پارسال نشر افراز ، فیلمنامه جان مالکویچ بودن چارلی کافمن را با ترجمه آقای امید نیک‌فرجام روانه بازار کتاب کرد. بنده موخره ای بر این کتاب نوشتم که تحلیلی مختصر درباره فیلمنامه مزبور بود. شخصا از بین کارهای کافمن، درخشش ابدی یک ذهن بی‌آلایش را بسیار دوست دارم و بهترین اثر او می دانمش. اما جان مالکویچ بودن هم از آثار درخشان این ستاره فیلم نامه نویسی به حساب می آید.

اگر فیلم را دیده اید، بد نیست بدانید که فیلم نامه تفاوت های زیادی با آن دارد. بنابراین در صورتی که از علاقه مندان جدی کافمن هستید، مطالعه این فیلم نامه برایتان ضروری می نماید. به هر حال، این هم یادداشت بنده :

                                           

 

هر کس فیلم جان مالکوویچ بودن ( اسپایک جونز) را قبل از مطالعه فیلم نامه حاضر تماشا کرده باشد ، قطعا متوجه تفاوت های گسترده ای که بین متن و اجرا وجود دارد می شود ، تفاوت هایی که از همان سکانس آغازین رخ می نمایاند و در ادامه به پایانی کاملا متمایز می رسد . شخصا قبل از نگارش این مطلب و مطالعه فیلم نامه ، بر حسب برداشتی که از تماشای فیلم داشتم ، در صدد بودم متن کنونی را از ایده رهایی آغاز کنم و آن را با ارجاع به سکانس پایانی فیلم که دختر خردسال / کریگ را در حال شنا در زیر آب نشان می دهد بپرورانم ، ولی حالا با پایان بسیار تلخی که در صفحات آخر فیلم نامه وجود دارد و تکوین جهانی اهریمنی را که تقدیر آدمیان را زنجیره وار در دست گرفته است ترسیم می کند، چه کنم ؟ این پایان ، حتی دهشتناک تر از موخره ای است که برای اقتباس ( به عنوان تلخ ترین متن کافمن) و یا طبیعت بشری ( با آن گزندگی ظاهرا طنزآمیز نمای پایانی اش) در نظر گرفته شده بود و در واقع نمایش گر فضایی آخرالزمانی به شیوه ای پست مدرنیستی است که در آن ، برخلاف ایده پردازی و پیش بینی هژمونیک جاری در تاریخ و آیین و فلسفه ، شرارت و پلیدی به شکلی فراگیرچیره گر خواهد بود. این را می توان به حساب ذهنی بسیار آزاد گذاشت که نه فقط در امر موقعیت سازی و شخصیت پردازی و درام سرایی ساختارشکنی می کند و با گذر از الگوهای کلاسیک فیلم نامه نویسی مسیری بی آلایش را  شکل می دهد ، بلکه در فرجام گزینی دنیای داستان نیز رها از هر ایده غالب و متداول ، جهان مختص به خود را می آفریند.

صحبت از آفریدن شد... مفهوم آفرینش اگرچه به شکل کلی درباره فرایند فکری و احساسی هر اندیشمند یا هنرمند ( و در این جا به صورت خاص تر ؛ سینماگر) جاری است ، اما در خصوص کارهای کافمن و مخصوصا فیلم نامه جان مالکوویچ بودن ، این عبارت شمایلی کاربردی و کلیدی دارد. آدم های دنیای او اغلب افرادی خلاق هستند که موضوع اصلی  دغدغه ها و اضطراب هایشان همین خلاقیت است ؛ از فیلم نامه نویس فلاکت زده اقتباس گرفته تا کارگردان آرمان سوخته تئاتر در نیویورک جزء به کل ، از شومن اعتراف های یک ذهن خطرناک تا دانشمند طبیعت بشری و حتی تا عاشقی که در پی بازآفرینی حافظه در درخشش ابدی یک ذهن بی آلایش است. همه و همه از وضع موجود هستی بی قرارند و در پی یافتن روزنه ای برای گریز به آن سوی ساحت وجودند تا در پناهش به مبهم ترین امیال خویش پاسخی ارضابخش دهند.

شخصیت اصلی فیلم نامه جان مالکوویچ بودن ، کریگ ، یک خیمه شب باز است که با گرداندن نخ عروسک های دست سازش ، عمل آفرینش را در حد و حدود خود عینیت می بخشد. اما این خلقت ، از جانب دیگران جدی گرفته نمی شود و حتی مورد ملامت و هجو و اعتراض از جنس خشونت قرار می گیرد. حتی همسرش ، لوته ، نیز در عوالم خود با حیوان هایش مشغول است و ادراکی همدلانه با دغدغه خلاقیت کریگ ندارد. همه چیز در یک حوزه عرفی روزمره ( البته با منطق کافمنی ؛ وگرنه مثلا نگه داشتن انواع و اقسام جانوران در منزل برای انجام آزمایش هایی فیزیولوژیک در باب امعاء و احشایشان در منطق رئال ما که خیلی هم متعارف و روزمره نیست!) در حال گذران است و کسی در پی شکست این حصار حاکم وجودی نیست. کریگ اما هرچه سعی می کند جدا از این حوزه عمومی حرکت های فردی خود را انجام دهد با شکست مواجه می شود. این وضع راکد کریگ را هم به سوی استخدام در بخش بایگانی یک موسسه سوق می دهد ، بخشی که به هر حال نمادی از رکود شدید موقعتی است. اما انگار برای آدم های ناراضی ، مسیر سرنوشت نیز به گونه ای رقم می خورد که محمل هایی برای خروج از عادی بودن بیابند. در موسسه عجیب و غریب  لسترکورپ از هر گوشه اش چنین محمل هایی رخ می نمایانند ، ولی در این میان شخصیت ماکسین از یک طرف و آن دریچه جادویی از طرف دیگر ، بیش از هر چیز ( حتی گویش و شنوایی عجیب و غریب منشی موسسه) در تکوین این تقدیر نقش دارند ؛ چه آن که اولی تنگنای عاطفی کریگ را هدف قرار می دهد و دومی مسیری به سوی گشایش محدودیت های خلاقیتی اش نشان می دهد. اما این دو محمل نه جدا از هم که در انطباق با یکدیگر آینده کریگ را ترسیم می کنند. دریچه عجیب منتهی به ذهن جان مالکوویچ ، معبری است که با آن می توان در کنار محبوب به شراکت نشست و محبوب نیز عنصری است که با آن می توان ابزار کنترل ذهن کس دیگر و در نتیجه جسم فیزیکی اش را در دست گرفت و همچون عروسکان خیمه شب بازی رقصاند. اگرچه در این مسیر پای دیگران نیز باز می شود ( لوته ، لستر و دیگران) و اگرچه محبوب هم چندان وفادار به شراکت و عشق نیست ، اما مسیر پیش رو آینده ای است که کریگ آفرینشگر، ایده آل خود را در آن یافته است . منتها این اول عشق است و « ولی افتاد مشکل ها» یش تداومی وحشتناک دارد. انگار دخالت در امر آفرینش طبیعت و ورود در مقام آفرینشگر جایگزین ، عوارضی ناگزیر دارد که گویای تاوان مقتضی ای است که هر معترض خلاقی باید بپردازدش.

در مباحث روان شناسی ، صحبت از اختلال هایی هست که در طی آن فرد مبتلا به روان پریشی دچار این توهم می شود که کس دیگر است و حتی گاه دامنه کار به مولتی پرسونالیتی هم می رسد. اما اشتباه است که آدم های عجیب و غریب کارهای کافمن و از جمله همین جان مالکوویچ بودن را با استناد به این مباحث، روانی بینگاریم. مشکل عجایب و شگفتی های این آدم ها ، نه اختلالات مرضی ، بلکه بلندپروازی های اگزیستانسیالیستی ای است که قرار است در طی آن ها بر بدیهیات و قوانین وجود فائق آیند. ذهن خیال پردازانه کافمن این اجازه را به آدم های داستان هایش می دهد که دغدغه های فلسفی خویش را تجربه کنند و حتی اگر فرجامی ناخوشایند در بر داشته باشد مسیر را تا به انتها بپیمایند. در مورد این فیلم نامه ، کریگ راهی را وارد می شود  - راهی که در گوشه ای پنهان از این دنیا انگار شکل گرفته است: طبقه هفت و نیم - که در تعارض و تناقض با ایده های جا افتاده ای است که به طول درازای نسل بشریت تثبیت شده است. قائلین به روح که معتقد به یکپارچگی و وحدت و منحصر به فردی روان تک تک آدم ها هستند ، با استناد به این انگاره علمی که سلول های اجزای مختلف بدن انسان هر یک پس از مدتی ، کم یا بیش ، می پوسند و از بین می روند و سلول هایی جدید  دیگر جای آن ها را می گیرند ، ثبات وجه مادی وجود انسان را نفی می کنند، ولی معتقدند به رغم این نابودی فیزیکی ، هر انسانی ولو بعد از دهه های متمادی از عمرش ، صحبت از همان «من» می کند که مثلا در روزگار خردسالی اش داشته است. یعنی «من» هر کس در طول زمان به رغم پاره ای تغییرات کیفی به لحاظ رشد معلومات و غیره ، ثبات ماهیت خود را حفظ می کند و همین وحدت و ماندگاری نشان از وجود روحی دارد که در تفکیک با بدن با قابلیت پوسیدگی قرار گرفته است. حالا در جان مالکوویچ بودن این انگاره با رویکردی فانتزی نگریسته می شود و در آن می توان با ورود به روان و ذهن کس دیگر این ثبات را به هم زد و بدن دیگری را در اختیار ذهن و روح خود گرفت. این جا دیگر من او نیست که سخن می گوید و عمل می کند بلکه من خود است که جلوه یافته است.خود کریگ وقتی برای اولین بار مالکوویچ بودن را تجربه می کند ، بیش ترین هیجانش اتفاقا از این وجه فلسفی است و برای همین خطاب به ماکسین چنین می گوید:« نکته این‌جاست که این قضیه خیلی غریبه، ماوراء‌الطبیعیه، کلمه‌ی دیگه‌ای براش سراغ ندارم. فکرشو بکن کلی مسئله‌ی فلسفی در مورد ماهیت فرد و وجود روح به میون می‌کشه. من منم؟ مالکوویچ مالکوویچه؟ بودا راست می‌گفت که دوگانگی توهمه؟‌»

اما این خلاقیت نوین پای نکات دیگری را هم به میان می کشد ؛ به ویژه اخلاق. انگار مبحث خلاقیت و اخلاقیت جدا از هم ریشگی واژگانی ، در مفهوم هم با یکدیگر تعاملات معنایی دارند. دنیای کریگ و دیگران در این داستان رهیافتی فارغ از مناسبات اخلاق انسانی را طی می کند. خیانت و دروغ ، در هر پدیده ای از این دنیا وجهی از خود را نشان می دهد. چه دکان داری و کاسبی با ورود به ذهن جان مالکوویچ باشد ، چه تمنیات جسمانی و چه عشق و عاطفه. نهایت این روند جز به ساحت اهریمن ختم نمی شود. انگار آفرینش فطری در برابر آفرینش اهریمنی قرار است جبهه ای مبتنی بر ثنویت را شکل دهد. از این حیث فیلم نامه جان مالکوویچ بودن صرفا یک بستر دوگانه از ذهنیت/عینیت و یا رویا/واقعیت نیست و در آن دوگانگی های خیر/شر هم مندرج هستند. گویی همان طور که  آدمی در بدو پیدایش با ورود به ساحت ممنوعه ، گناه را تجربه کرد و در عوض هبوط یافت ، در این جا هم حضور در عرصه خالقیت ( آیا آن دریچه پنهان تداعی بخش میوه ممنوع نیست؟)، جهانی فارغ از اخلاق را رقم می زند تا آن جا که برای گریز از این شیطانکده ، حتی پناه بردن به دنیای وحش و همنشینی با میمون ها ( کاری که لوته انجام می دهد) هم بی فایده است و رازش برملا می شود. ( اصلا افتادن و پرت شدن آدم ها از آسمان پس از تجربه مالکوویچ بودن چقدر شبیه به مفهوم هبوط است) شاید به دلیل بدبینی افراطی حاکم بر انتهای این دنیای ذهنی بوده است که در فیلم نامه اجرا شده ، روندی دیگر در نظر گرفته می شود و در گذر از ناخودآگاه ذهن مالکوویچ ( یکی از غریب ترین تصاویر سینمایی) سرانجام شخصیت اصلی خود را در وجود دخترک معصوم ماکسین جا می دهد تا برای همیشه کنار محبوب باشد و بدین ترتیب سائقه ای عاشقانه در فیلم ساخته شده جای انگیزه های شیطانی را در فیلم نامه کنونی می گیرد. ( در فیلم حتی خبری از هویت اهریمنی گروه لستر و دوستانش نیست و آن ها صرفا تعدادی افراد خواهان زندگی جاویدان در قالب بدن هایی دیگر هستند و بس ؛ اگرچه همین جاویدان خواهی خود یک جور تمایل برای الوهیت و ابدی بودن است و خود می تواند مقدمه ای برای تکوین محیطی اهریمنی باشد). البته این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که اجرای فیلم نامه فعلی ، مخصوصا با آن ایده های شگفت انگیز عروسک گردانی های زنجیره ای که جای انسان و عروسک فی الفور عوض می شود بسیار دشوار به نظر می رسد و طبعا فیلم ساخته شده مسیر ساده تری را برای ساخت داشته است.

جان مالکوویچ بودن متنی غریب است که در آن عشق و فلسفه و خیال و آیین به شکلی سیال در هم تنیده شده اند و مخاطب را با خود تا آن سوی ادراک های ناشناخته وهمی سوق می دهند و هر آن این دغدغه و وسوسه در ذهن خواننده همدل جرقه می زند که اگر روزی ما نیز در ماورای طبقه هفت و نیم به دریچه لجنی برخوردیم ، بر اساس امیال غریب خود ، تن به تجربه ای  هولناک خواهیم زد و یا سلامت جویانه از این ریسک هیجان آور دوری خواهیم گزید؟ این بار داستان آفرینش چه فرجامی خواهد داشت؟               

 

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٥/۱٩