مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

غریزه و مرگ ( درباره شیطان پیش از آن که بداند مرده ای؛آخرین فیلم سیدنی لومت)

 

 

 

آخرین فیلم سیدنی لومت، با نمایی از یک کنش غریزی محض آغاز می شود و با مرگ همان که کنش گر این فرایند بود به اتمام می رسد. در بینابین این دو مقطع، روایت پریشانی را از آدم هایی سرگشته می بینیم که در کشاکش غریزی رهایی از نابودی دست به هر عملی می زنند. پیش از آن که شیطان بداند مرده ای، در واقع حدیثی گزنده از میل به بقا در محیطی فارغ از تقیدها و تعهدها است. فرقی نمی کند که در این تلاطم غرائز، رابطه نامشروع مردی با همسربرادرش باشد و یا اختلاس از محل کار و یا باج گیری و یا قاچاق و استعمال مواد مخدر و یا توطئه برای سرقت از والدین خویش و یا نهایتا قتل و آدم کشی. در این جنگل انسانی به تعبیر عنوان خود فیلم که برگرفته از ضرب المثلی ایرلندی است و در تیتراژ آغازین نیز به صورت کل روی کادر سیاه نقش می بندد(«شاید نیم ساعت در بهشت باشی، پیش از آن که شیطان بداند مرده‌ای» ) ، آدمیزاد تنها فرصتی محدود را برای اخلاقی زیستن دارد و مابقی را باید در هراس از وسوسه های نفسانی بگذراند. بدین ترتیب فیلم رسما یک فاوست مدرن را در روابط بشری عینیت می بخشد.

فیلم داستان جفنگی دارد. مدیر ارشد یک اداره به نام اندی که به اختلاس مشغول است با کسر بودجه شخصی اش مواجه می شود و با طرح موضوع بازرسی از اداره درصدد منبع درآمد جدیدی برمی آید. او پیشنهاد سرقت از جواهرفروشی والدینش را به برادر کوچک ترش ، هنک می دهد که بعد از جدایی از همسرش، دچار مشکل پرداخت نفقه قانونی به بچه اش شده و سخت نیازمند پول است. هنک ایده اندی را قبول می کند و کار سرقت را به یکی از دوستانش به نام بابی می سپارد، اما برخلاف پیش بینی اندی، روز موعود به جای فروشنده فرتوت همیشگی، خود مادرش در جواهرفروشی حضور دارد و با درگیری پیش آمده، مادر و بابی هر دو می میرند. برادرهمسر بابی که متوجه نقش هنک در این جنایت شده از او طلب باج می کند و اندی با کشتن ساقی مواد مخدرش، پولی را فراهم می کند تا دهان باجگیر را ببندد، اما یک دفعه او را هم می کشد و توسط همسر بابی زخمی می شود. پدر او که متوجه نقش اندی در قتل همسرش شده ، او را در بستر بیمارستان خفه می کند.

این که صفت جفنگ به این ماجرا داده شد، در واقع ناظر به روابط موقعیتی و شخصیتی جاری در متن درام است.ظاهر همه چیز درست است، اما در باطن اوضاع فاسدتر و خراب تر از آن چیزی است که بتوان تصورش کرد. این همان نکته ای است که اندی در دیدار اولش با ساقی آسیایی اش به زبان می آورد. با اندکی دقت در عمق داد و ستدهای انسانی بین آدم های داستان متوجه شدت این ویرانی نهان می شویم: اندی و زنش زندگی  ظاهرا خوشبختی دارند اما در باطن همسرش در حال خیانت به او است. هنک دختر کوچکش را دائما تشویق می کند اما در عمل این تشویق ها بار مالی ای دارد که او قادر به پرداختش نیست. اندی مدیر ارشد موسسه ای بزرگ است، اما اعتیاد و اختلاس کار را به فلاکت او کشانده است. اندی و پدرش ظاهری نزدیک و صمیمی دارند اما در اولین خلوت پدرانه و پسرانه، گله هایی ریشه دار از هم می کنند و کار به متلک انداختن و سیلی نواختن می کشد. این مناسبات جفنگ حتی در خصوص آدم های حاشیه ای تر هم ادامه دارد؛ نمونه اش همسر بابی است که موقع ورود هنک به منزلش به جای هر واکنش معقولانه و مورد انتظاری، آن دو را تهدید می کند که مبادا بچه کوچکشان بیدار شود و با گریه اش نگذارد که او بخوابد( نکته بامزه این جا است که در اواخر فیلم، این بچه گریه می کند و احساسات هنک را چنان برمی انگیزد که مانع از قتل زن به دست اندی می شود!). جدا از این خود موقعیت ها هم جفنگ است. این که دختر کوچک و معصومی که تازه از نمایش بامزه اش آمده ( و جالب این که او در نمایش خود توصیه به نیکی و احترام به والدین می کند؛ ایده ای که در خود داستان فیلم تبدیل به قتل آن ها می شود!) و با شیرین زبانی احساسات پدرش را برمی انگیزد و موافقت او را برای رفتن به اردوی دانش آموزی جلب می کند، زیبا است. اما لومت هوشمندانه این زیبایی را با عنوان کردن مبلغ هزینه های اردو همراه می کند تا وارونگی وضعیت را جلوه گر سازد. اصلا نفس دزدی از پدر و مادر و کشتن مادر و...خودش فضایی به شدت غریب دارد که بر این ایده دامن می زند؛ و واضح تر و بدتر از همه جا به جایی موقعیت هایی است که کار را از کنترل خارج می کند؛ نمونه بارزش جایگزینی مادر در عوض فروشنده همیشگی. اصلا عناصر سببیتی در طول داستان به گونه ای چیدمان شده که نوعی پایه های اتفاقی بنایش را شکل می دهند. اگر هنک به شکل احمقانه با اردوی بچه اش موافقت نمی کرد، اگر اندی کارت ویزیتش را ابلهانه نزد مال خر نمی گذاشت، اگر فروشنده مغازه مرخصی نبود، اگر هنک باب را برای این کار برنمی گزید، و...همگی در تغییر سرنوشت ماجرا نقشی متفاوت ایفا می کردند. اما این جفنگیات، لازمه زندگی در چنین جنگلی است.نگاه هجوآلود لومت به قربانیان این مضحکه جدی نما، باعث شده است تا موضوع و درام سرشتی همسان یابند. لومت در واقع دارد هجویه ای بر اخلاق گریزی مناسبات مدرن روابط انسانی می سراید که اگرچه پایانی تراژیک دارد.

اندی قهرمان قصه است. در آغاز او را مسلط بر همه چیز می بینیم. بازی درخشان فیلیپ سیمور هافمن بر این شمایل بسیار افزوده است. اما با پیشرفت روایت این سلطه جای خود را به جنونی غیرقابل کنترل می دهد. از قضا او با بی احتیاطی درباره هر آن چه که قبلا هشدارش را به هنک داده بود دچار سقوط می شود: از دادن کارت به مال خر تا مراقب نبودن بر تعقیبش از طرف پدر. و از قضا این هنک است که برخلاف موقعیت اولیه اش از هر خطری می جهد و سرانجام با ساکی پرپول می گریزد. شاید این به دلیل حسن توجهی بوده باشد که در جای جای درام با مکث های اخلاقی اش بروز می دهد. اما قربانی اصلی این درام، خود اندی است: مردی که با غریزه شروع کرد و با مرگ قافیه را باخت.مردی که در حسرت بی توجهی پدر و حسادت به برادر کوچک تر، به دست همین پدر به قتل رسید و با همین برادر،  زنش را از دست داد.

صحبت از آخرین فیلم لومت بدون اشاره به فرم روایی اش ناقص است.ماجرای فیلم در یک فرایند 10-12 روزه می گذرد اما روایت اثر با پس و پیش کردن نمایش روزها، نوعی پریشانی در لحن را متبادر می کند که البته به شدت با درونمایه کار هم سنخ است. این الگو اولا بزنگاه های موقعیتی را بسیار خوب آگراندیسمان می کند( مخصوصا مقاطع تصمیم گیری در مقابل تردیدها و وسوسه ها) و ثانیا این همانی سازی های قرینه ای هوشمندانه ای را شکل می دهد( مثل دو موقعیت صحبت اندی با تلفن که به موازات هم طرح می شود تا تکوین و شکست ایده شیطانی اش هم زمان مورد تأکید قرار گیرند) و ثالثا همان تشتت ذهنی و رفتاری را در این بستر موثرتر القا می سازد. نمونه ای مثال زدنی از تجانس فرم و مضمون.

مطلب بالا در اولین شماره ماهنامه تجربه درج شده است.

 

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۱