مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

یک تراژدی ایرانی

ده سال از اکران فیلم شوکران گذشته است. بازخوانی این اثر مهم سینمای ایران به این بهانه بی مناسبت نمی نماید.  پارسال در آخرین کتاب سال مجله فیلم، که اختصاص به بحث فروش فیلم های ایرانی داشت، مطلبی را راجع به شوکران نوشتم که متنش را در زیر ملاحظه می کنید:

                                

زمانی که در بهار 1379 بر سر در سینماهای تهران ،  پلاکارد فیلم شوکران نقش بست ، برای بسیاری که هنوز فیلم را ندیده بودند ( سال قبلش فیلم برخلاف روال متداول مناسبات سینمای ایران ، در جشنواره فیلم فجر هم شرکت نداشت و ناآشنایی با فیلم شکل مضاعفی به خود گرفته بود) نکته واضحی از تم و داستان فیلم قابل استخراج نبود. در این پلاکارد وجود چهره هدیه تهرانی هم با روبنده سیاهی که تنها چشمانش را در معرض رویت رهگذران مقابل سینماها قرار می‌داد ، کشف از معنای روشنی نمی‌کرد. اما برای علاقه‌مندان جدی‌تر سینما که سابقه بهروز افخمی را با فیلم غافلگیرکننده عروس ارزیابی می‌کردند ، تماشای شوکران بسیار کنجکاو برانگیز می‌نمود. عروس هشت سال پیش رتبه اول فروش سال را کسب کرده بود و برخی که بحث احیای نظام ستاره‌گی و کلوزآپ‌های چهره‌های زیبای بازیگرانش و تم عاشقانه کار را مهم ترین دلیل فروش عروس برمی‌شمردند ، مترصد بودند بدانند که آیا باز هم افخمی می‌خواهد تجربه موفقیت عروس را با همان الگوها تکرار کند یا نه.

در مورد فیلم عروس ، نگارنده اگرچه منکر تاثیر عناصر ستاره ای در فروش کار نیست ، ولی اعتقاد دارد که نکات دیگری نیز در این میان دخیل است. عروس فیلم زمانه‌اش بود. مخاطب تنها با تماشای نمای درشت دو دلداده زیبا آرزوهایش را به پرده سینما گره نمی‌زد ، بلکه با بن‌مایه‌های انگیزشی‌ای هم که آدم‌های داستان را به کنش و واکنش وامی‌داشت حس نزدیکی می‌کرد. قهرمان فیلم عروس درست وسط سال‌های جنگ است که از این رو به آن رو می‌شود و یادآوری این مقطع سرنوشت‌ساز برای مخاطب ایرانی‌ای که تازه دو سه سال بود جنگ را پشت سر نهاده و وارد فازی دیگر از موقعیت اجتماعی شده بود ، خیلی معنادار می‌نمود. جنگ برای ما فقط در خط مقدم و توپ و تفنگ و موشکباران و مرگ و خون جلوه نداشت ؛ فراز و نشیب‌های آن در گسست و شکست و نوسان اعتقادها و آرمان‌ها و دورنماهای ذهنی‌مان هم تبلور می‌یافت.

حالا نوبت از آنِ شوکران بود. در عنوان‌بندی فیلم یادی از مرحوم جلال مقدم شده بود و فیلم پنجره‌اش که آن نیز خود برداشتی بود از شاهکار جرج استوینس با نام مکانی در آفتاب ؛ اثری اقتباس‌یافته از رمان یک تراژدی آمریکایی نوشته تئودور درایزر. موضوع به تبع این روالی که گفتیم از خط داستانی کلی واحدی بهره‌مند است: مردی که قرارِ عاطفی با زنی بسته ، با زنی دیگر از جنسی دیگر ارتباط برقرار می‌کند و در پی آن ، یکی از دو زن در این میان قربانی می‌شود. اما این تنها یک شباهت صوری بین شوکران و فیلم‌ها / داستان مزبور است. افخمی بر مبنای فیلم‌نامه مینو فرشچی ، تنها یک خط کلی از موضوع آثار قبلی اخذ کرده بود و اصلا به شکل ماهوی ، مبنای درام بر مفاهیم دیگری استوار شده بود. مایه کلی یاد شده در بسیاری از درام‌های سینمایی به کار رفته است.اما استفاده ای که در شوکران از این مایه شده است ، جدا از جذابیت ذاتی‌اش ، به شدت هم‌سنخ با فضای پیرامونی مخاطب بود. زمانی که شوکران اکران شد ، فضای اجتماعی مردم متأثر از هیجانات دوران اصلاحات بود. اغلب ما آن موقع درگیر توجه به فلان رویداد و بهمان خبر در آن تراکم موقعیت‌های سیاسی بودیم ولی وقتی به پای تماشای شوکران نشستیم ، ماجرا را فراتر از این لایه‌های ژورنالیستی حس کردیم.

محمود(فیبرز عرب‌نیا) زمانی که در پی تصادف رییسش ، پایش به بیمارستان کشیده می‌شود  و با سیما (هدیه تهرانی) برخورد می‌کند ، نقطه عزیمت او برای تحقق بخشیدن به وسوسه‌های پنهانش شکل می‌گیرد. قبل از این در مطلبی در همین ماهنامه ( شماره  321) که درباره تحلیل شخصیت سیما ریاحی بود ، نوشته بودم که چگونه فیلمساز با ظرافت ، ذهنیت مخاطب را در مثبت و منفی انگاشتنِ دو شخصیت اصلی داستان به بازی می‌گیرد و طرز تلقی‌اش را از میانه ماجرا به بعد به تغییر وامی‌دارد. محمود که در ابتدا بیش‌تر شبیه به یک قربانی در برابر یک فم‌فاتال به نظر می‌رسید ، خود در خاتمه ماجرا ، خوی درندگی‌اش را عیان می‌سازد و برعکس ، سیما که در آغاز زنی لاابالی می‌نمود ، در تداوم قصه موقعیت موجود معصومی را پیدا می کند که قربانی همین معصومیتش می‌شود. مهارت فوق‌العاده افخمی در قصه‌پردازی این فراز و نشیب روایتی به جای خود ، اما به نظرم آن چه جلوه این داستان و روایت جذابش را برای مخاطب سال 79 و بعد از آن دوچندان ساخته است ، یک جور همذات‌پنداری خاص بین مخاطب و موقعیت پیش روی او در فیلم است. این که می گویم همذات‌پنداری ؛ منظورم این نیست که ماجراهای داستان برای مخاطبان هم عینا رخ داده باشد و یا مثلا هر تماشاگری تجربه محمود و سیما را در زندگی شخصی‌اش از سر گذرانده باشد ؛ بلکه حس کلی ماجرا مد نظر است. اگر افخمی در فیلم عروس ، قهرمان قصه‌اش را در وسط فضای اجتماعی منزه‌طلبانه ای مثل دوران «دفاع مقدس» ، به گنداب قاچاق دارو و قتل سوق داد ، حالا روایت در شوکران ، مربوط به چند سال بعد از آن دوران تنزیه‌گرایانه است. محمود با ادعا و شمایلی کاملا موجه  با سیما رو به رو می شود. 17 رکعت نمازخواندنش را با صراحت مطرح می‌کند و به واسطه فرایندی مشروع (صیغه ازدواج موقت ) با سیما ارتباط همراه می‌شود. اما همین آدم در پایان که دستش نزد کارفرما رو می‌شود و قضیه بچه هم پیش می‌آید ، به راحتی حکم به سقط جنین می‌دهد و عاطفه زنی را که از قضا تمایل یافته تا نمودهایی مذهبی ( چادر ، نماز و حتی جلوه‌های سنتی زنانه مثل طبخ در منزل) را به زندگی‌اش وارد کند از خود طرد می‌کند. چه نکته ای باعث این همه دگرگونی است؟

محمود در ابتدا زندگی جمع و جور و رضایت‌بخشی دارد. زنی کدبانو و زیبا ، دو فرزند برومند ، و خانه و شغلی آبرومند. شاید این تصویر ، جلوه آرمانی خیلی از مردها باشد ولی انگار یک چیزی محمود را آزار می‌دهد. در همان فصل صبحانه اوائل فیلم ، او متلک‌هایی را نثار سیستم آموزش و پرورش مدارس بچه‌هایش می‌کند که البته با اعتراض ضمنی همسرش هم مواجه می‌شود. این متلک‌ها حاکی از یک جور ناخرسندی است. انگار او از وضع موجودش خیلی هم راضی نیست. این فضا ، فضایی تنزیهی است و محمود به آن قانع نیست. سانحه‌ای که برای رییسش پیش می‌آید درست مقارن با پیدا شدن سروکله سیما است. یعنی هم زمان محمود هم شغلی بالاتر به دست می‌آورد که منجر به ساخت و پاخت هایی نامتعارف و در نتیجه ازدیاد درآمد می‌شود و هم کامجویی‌های جنسی‌اش دریچه ای جدید پیدا می‌کنند و این یعنی مقام و پول و شهوت. معادله اجتماعی ما چنین بازمی‌گوید که فردی از پی موقعیتی پاستوریزه یک دفعه شاخک‌های امیال فروخورده اش تکان می‌خورد و وارد ساحت هایی دیگر می‌شود. آیا این معادله برای تک تک ما تماشاگرانِ این فیلم ، آشنا نیست؟ ما درست وسط هیاهوهای سیاسی دوران اصلاحات داشتیم این فیلم را می‌دیدیم اما انگار چهره مات و مبهوت محمود در سکانس و نمای پایانی ، آینه ای بر ذهن گیج و گول خودمان بود تا اندکی از آن هیاهوها فاصله بگیریم و به خلوت خود رجوع کنیم و حکایت اجتماعی فروغلتیدن‌مان را از مقطعی تقواجویانه به زمانه‌ای تکاثری بازخوانیم. این مفهوم تکاثر ( زیاده‌خواهی) البته واژه ای قرآنی است ،  اما بسیاری از جامعه‌شناسان جنگ و انقلاب ، همسانِ این مفهوم ، درباره گسست‌های اخلاقی و زیاده‌جویی‌های بعد از مراحل آغازین حرکت‌های تنزیهی اجتماعی فراوان سخن گفته‌اند. استقبال از شوکران صدالبته بخش مهمی‌اش برمی‌گشت به توانمندی‌های فنی فیلمساز و متن و بازیگران و غیره ، اما اگر بخواهیم بُعد پیوندش با روح زمانه را نادیده بگیریم تحلیل‌مان نقص بزرگی خواهد داشت. شوکران مثل فیلم هایی معدود از سینمای ایران (مانند قیصر یا آژانس شیشه‌ای) فیلم زمان بود و درست روحیات و دغدغه‌ها و منویات روزگار را منعکس می‌کرد. ما گذشته منزه‌مان ، حال نابهنجارمان و آینده مات‌مان را در چهره محمود دیدیم. آیا این محکم‌ترین دلیل برای فروش بالای شوکران به مثابه منعکس‌کننده یک تراژدی تاریخی ایرانی نیست؟    

 

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٥/۱٧