مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

درباره سریال قلب یخی

در کتاب سال ماهنامه فیلم، مطلبی درباره سریال قلب یخی نوشته ام که ملاحظه می کنید. البته ذکر این نکته لازم است که این مطلب قبل از اعلام تعطیلی پروژه مزبور نوشته شده بود.

اگر از مجموعه نمایشی فضانوردها که چند سال پیش در برخی از فروشگاه‌ها و کیوسک‌های مطبوعاتی به فروش می‌رسید بگذریم، در میانه تابستان سال 1389، حوزه نمایش خانگی  با عرضه اولین قسمت از سریال قلب یخی، وارد یکی از نقاط عطف تاریخ خود(و همچنین تاریخ فیلم و سینما و سریال در ایران) شد. این اتفاق در زمانی روی داد که بسیاری از سینمادوستان ایرانی اوقات خود را با تماشای سریال‌های خوش‌ساخت و محبوبی همچون 24 و گمشده و فرار از زندان و...سپری کرده بودند یا می‌کردند و به هر حال ذائقه بسیاری‌شان دیگر متناسب با اغلب مجموعه‌های نازل تلویزیونی نبود. قلب یخی نیز با نیم‌نگاهی به همین واقعیت مسیر تولید خود را طی کرد و به مرحله توزیع رسید.این در حالی بود که حامد عنقا نویسنده این سریال، که قبلا از او متن سریال نردبامی به آسمان ساخته محمدحسین لطیفی را دیده بودیم، پا به میدان گذاشت و بر اساس علاقه‌اش به ادبیات جنایی پیشنهادهایی به تهیه‌کنندگان داد:« چند سال قبل در یکی از شهرستان‌های دور بودم. یک شب داشتم به قصه دو خواهر فکر می‌کردم، یکی از آنها وکیل بود و وکالت یک قاتل را برعهده داشت که رفته‌رفته به او علاقه‌مند شده بود، اما بعد از مدتی فهمید خواهرش با آن قاتل ارتباطاتی دارد. قرار بود من این قصه را برای تلویزیون بسازم اما مدام کار پیش می‌آمد و این پروژه به تعویق افتاد تا اینکه بخش خصوصی از ما خواست که یک سریال کار کنیم. آن‌ها فکر می‌کردند که زوج من و حسین لطیفی بهترین گزینه است برای اولین سریال بخش خصوصی که بتواند خارج از تلویزیون ساخته شود.همان موقع هم به آنها گفتم دلم می‌خواهد سریالی بسازیم که از ساده‌پسندی و ساده‌انگاری دور باشد، برای همین قصه قلب یخی را با یک نگاه دیگر، شخصیت‌ها و فضای متفاوت ساختیم. من می‌دانستم که قرار است برای تماشاگرانی سریال بسازیم که در حال حاضر به‌صورت غیررسمی و از طریق شبکه‌های زیرزمینی می‌توانند به وفور سریال‌های خارجی ببینند، برای همین دلم نمی‌خواست که با سریالی مقایسه شویم و قلب یخی را پیشنهاد دادم.»( همشهری سرنخ شماره 67)


قلب یخی فی نفسه از این جهت که اولا نخستین سریال نمایش خانگی در ایران است و مردم باید یرای تهیه‌اش هزینه مالی کنند و ثانیا از این حیث که نیت اولیه ساختش مبتنی بر تولیدی استاندارد و متناسب با فضای جذاب به لحاظ ضرباهنگ و داستان و روایت بوده است، جایگاهی ماندگار خواهد داشت. حاصل کار تا حدی بازتاب‌دهنده انگیزه‌های نویسنده و کارگردان و تهیه‌کنندگان اثر است و تفاوت ساختاری آن با بسیاری از محصولات متداول سیما، کاملا مشهود و انکارناپذیر است که به نظرم تا این حد هم دست‌مریزاد دارد. تنوع زوایای تصویربرداری شده، پیوندهای سریع، استفاده‌های حرکتی متنوع از دوربین، پیچیدگی‌های روایی اعم از قرینه‌پردازی‌ها و بازی‌های زمانی با فلاش‌بک و موقعیت حال و روند پازلی تبیین شخصیت‌ها و رودست‌زدن به تماشاگر در قضاوت‌های اولیه‌اش نسبت به آدم‌های داستان و ...از حسن‌های این مجموعه است.منتها همان‌طور که گفته شد، این امتیازها عموما در نسبت با مجموعه‌های معمول تلویزیونی قابل ذکر است و نیز در این زمینه که در نوع خود اولین سریال این‌چنینی است و ریسک‌های خاص خود را داشته است و به هر حال مخاطب خود را دارای شعوری بیش از آن‌که در کلیت برنامه‌های سیما در نظر گرفته می‌شود فرض کرده است. اما اگر قرار باشد نگاهی منتقدانه‌تر به قلب یخی داشته باشیم (تا لحظه نگارش این مطلب، 10 قسمت نخست سریال را دیده‌ام) اوضاع کمی متفاوت می‌شود. سریال به هر حال واجد ضعف‌هایی است که به نظر می‌رسد ذکر برخی از آن‌ها می‌تواند در تأمل نسبت به تولید سری‌های بعدی و یا حتی پروژه‌های آینده بی‌تأثیر نباشد.برخی از این نکته‌ها عبارتند از:

 1-همان‌طور که عنوان شد، در قلب یخی با استفاده از تدوین سریع و تعدد نماها و زوایای مختلف و پویایی حرکت دوربین، ضرباهنگ نسبتا خوبی در تناسب با موضوعی جنایی/معمایی اتخاذ شده است. اما این روال می‌بایست روندی کم و بیش متوازن در کلیت اثر داشته باشد که متأسفانه چنین نیست. در داستان قلب یخی با دو محور کلی روبه‌رو هستیم. یک محور برمی‌گردد به ارتباطات وقایع ؛و محور دیگر ارتباطات انسانی را در برمی‌گیرد. آن‌جا که مربوط به رویدادها است، این ضرباهنگِ مناسب تقریبا جاری است، اما امان از وقتی نوبت به نمایش و تبیین احساسات انسانی آدم‌های فیلم در قبال یکدیگر برسد؛ چنان عنان از کف خارج می‌شود که بی‌اغراق تنه می‌زند به الگوهای فیلمفارسی‌وار. کلیپ‌های متعددی که آوازهای عاشقانه ترانه‌خوان سریال همراهی‌شان می‌کند و شامل عناصر دم دستی‌ای مانند نگاه‌های سانتی‌مانتالی عشاق قصه به یکدیگر است ، لابه‌لای صحنه‌های اکشن اثر جای گرفته‌اند و به مثابه زائده‌ای گل‌درشت روی اعصاب بیننده‌های حرفه‌ای مجموعه خدشه وارد می‌آورند. در سریال‌هایی مانند 24 و فرار از زندان و..سایر کارهای مهیج مشابه هم البته صحنه‌ها و ارتباطات عاطفی کم نیست، اما در آن‌ها سازندگان تلاش دارند که ماجرا بیش از حد لازم کش پیدا نکند و به توازن ریتمیک روایت لطمه نزند.

2-در برخی از همان فضاهای با ریتم مناسب نیز ضعف‌هایی مشاهده می‌شود که بارزترین‌شان، یک جور شیکی و تظاهرهای ذوق‌زننده است. مثلا در سکانسی که ستاره (آشا محرابی) سوار بر دوچرخه خیابان‌های شهر را می‌پیماید، بی جهت دوربین روی عناصر پیرامونی فلوفوکوس می‌کند و یا مرکزیت کادر تصویر عقب جلو می‌رود، بی آن که فلسفه‌ای معنادار روی این فرم ساختاری استوار باشد. انگار فقط قرار است یک جلوه‌آفرینی بصری مد روز و جوان‌پسند شکل گیرد و بس. مثال دیگر صحنه مهمانی بعد از برگزاری فشن در منزل ویدا(نسرین مقانلو) است که کسی دارد پیانو می‌نوازد و بقیه هم ایستاده‌اند و به مراودات متداول در مهمانی‌ها مشغولند. تأکید بیش از حد روی انگشتانی که کلیدهای پیانو را می‌نوازد، توازن فضای موجود را برهم زده است و وزنی بیش از حد لازم به عنصر نوازنده داده است. علتش هم قابل حدس است: یک جور شیک‌نمایی دم دستی و ساده‌انگارانه.

3- ماجرای روایت‌پردازی گاه از این نیز بدتر می‌شود. در قسمت اول سریال که ویدا همراه با شیوا(مهراوه شریفی‌نیا) و بهرنگ(سیدمهرداد ضیایی) به دادگستری رفته تا کار بازداشت پسرش را پیگیری کند، در لابه‌لای آن، پاساژهایی از صحنه برگزاری فشن گنجانده شده است و عملا این فرایند 5 بار تکرار می‌شود که زمان هر یک تقریبا 45 ثانیه است. در این فشن، کنش دراماتیکی نیز شکل نمی‌گیرد ( فقط یک عده راه می‌روند و عده‌ای دیگر چپ و راست از آن‌ها عکس می‌گیرند) تا لااقل امیدوار باشیم جایگاهی ولو اندک در بافت داستان دارد و رسما نتیجه می‌گیریم که این همه پاساژ فشن، کارکردی جز تطویل زمان روایت از یک سو و تقسیم کردن فصل دادگستری به قطعات کوتاه تر از سوی دیگر ندارد که البته کارکردی چندان هنرمندانه هم نیست. این موضوع در برخی از صحنه‌های قسمت‌های بعدی نیز به چشم می‌خورد. مثلا در قسمت 5 سریال که شیوا و بهرنگ در جست‌وجوی کارمند بانکی هستند که فیلم شب جنایت را دست‌کاری کرده است، ابتدا به یک منزل مراجعه می‌کنند که آن جا نیست و با ملال آوری فراوان، کسی آدرس یک میوه‌فروشی را می‌دهد تا جای کارمند مزبور را از او جویا شوند و او هم آن‌دو را حواله منزلی دیگر می‌دهد و...چنین شیوه روایی کش‌دار و بی منطقی چه جایگاهی در بافت یک ماجرای جنایی دارد؟

4-همان طور که گفته شد، قلب یخی آکنده از رفت و برگشت‌های روایی در زمان حال و فلاش‌بک شخصیت‌ها و موقعیت‌های متعددش است. این شیوه روایی فعلا خیلی مد روز است و البته پیچیدگی‌ای را هم می‌طلبد که مولفان سریال در برخی موارد به خوبی رعایتش کرده‌اند، ولی در کلیت قضیه به نظر می‌رسد خالی از منطق درونی باشد. اگر در اثری همچون لاست(گمشده) با این الگو مواجهیم، قضیه به شدت متناسب با ایده کلی کار است: تماشاگر ابتدا با موقعیت کنونی قهرمانان قصه همراه است و از آن جا هر یک از ایشان دارد رازی از شخصیتش را در فضای گذشته با خود حمل می‌کند، بحث فلاش‌بک درباره هر یک منطقی درست به خود می‌گیرد؛ ضمن آن‌که این روند در تقارن با فلاش‌فورواردها و تداخل‌های زمانی در فصل‌های بعدی سریال قرار دارد و انسجامی فرمی را هم در قالب کلی روایت پدید می‌آورد. اما در قلب یخی ، این فضا دلیل محکمی ندارد. چرا باید تا قسمت 7 موقعیت کلی روایت مربوط به زمان حال باشد و یک دفعه در قسمت‌های 7 و 8 گذشته آدم‌های داستان را ببینیم و دوباره در قسمت‌های 9 و 10 به زمان حال مراجعه کنیم و پی‌گیر ادامه ماجراهای‌شان باشیم؟ آیا قرار است نکته‌ای خاص در روایت مطرح شود ( که نمی‌شود) و یا صرفا غافلگیری تماشاگر مد نظر است که اگر این دومی است ، در جایی ارزش دارد که منبع روایت اثر محدود باشد و نه ازنوع دانای کل. این را از آن رو مطرح می‌کنم که به نظر می‌رسد یکی از پایه‌های قلب یخی روی غافلگیری مخاطب استوار شده است. مثلا آدم‌هایی که گمان داشتیم شخصیت مثبتند، یک دفعه در وضعیتی منفی قرار می‌گیرند و برعکس.( ویدا که شعار الگوی مد ایرانی برای زن ایرانی می‌دهد از عاملان مافیا درمی‌آید، بهرنگ که طمأنینه و روحیه عشقی‌اش سمپاتی برمی‌انگیخت وارد فضاهای مشکوک می‌شود، ستاره و چیستا که در اول کار دخترانی غرب‌زده و لاابالی به نظر می‌رسیدند، یک دفعه جوان‌هایی با روحیه‌های انقلابی و مدافع ارزش‌های بومی از آب درمی آیند و...) خب چنین سرمشقی در بسیاری از آثار جنایی/معمایی وجود دارد، اما غافلگیری باید مبتنی بر همراهی تماشاگر و روایت باشد، نه این‌که بیاییم بدمن‌هایی را تا چند قسمت معرفی کنیم و بعد ناگهان در قسمتی دیگر با نمایش هویت واقعی ایشان در زمان‌های گذشته به ریش مخاطب بخندیم و گمان کنیم که چقدر سورپریزش کرده‌ایم. جدا از این، حتی برخی از فلاش‌بک‌ها هم چنان بی‌مقدمه در روایت جای گرفته‌اند که انگار فقط برای همین سر کار گذاشتن بیننده، فلسفه وجودی‌شان تعبیه شده است. مثلا در قسمت 6 ، بعد از ملاقات بهرنگ و فرزاد( حمید گودرزی) در زمان حال، ماجرا کات می‌خورد به ورود ستاره در رستوران. قاعدتا قضیه باید در ادامه همین زمان حال باشد؛ چرا که قرینه و مرجع خاصی جز این وجود ندارد. اما در این سکانس می‌بینیم که ستاره با چیستا ملاقات می‌کند و ما هم که می‌دانیم چیستا مرده است با دیدن این صحنه تعجب می‌کنیم و حتی می‌اندیشیم که لابد چیستا زنده است و تا به حال نمایشی مرده بود. اما این پندار نیز دیری نمی‌پاید و یکی دو صحنه بعد در می‌یابیم که اصلا این سکانس رستوران، فلاش‌بک متعلق به زمان قبل از مرگ چیستا بوده است. خب این غافلگیری کاذب مخاطب چه کارکردی را در طول بافت داستان اثر به وجود می‌آورد؟ نام این شیوه اصلا غافلگیری سینمایی نیست؛ یک‌جور حقه‌بازی بی‌فایده است.

5- قلب یخی دیالوگ‌پردازی‌های چندان خوبی ندارد و ماهیت‌شان تناسبی با فرهنگ گفتاری ایرانی‌ها ندارد که هیچ ( مثلا همه یکدیگر با صیغه‌های دوم شخص مفرد اعم از زن و مرد و آشنا و غریبه خطاب می‌کنند) ، در برخی موارد به شدت احساسات‌مآبانه و شعاری می‌شود.مثلا به این حرف‌های حامد(حسین یاری) موقع دفاعش در دادگاه توجه کنید:« طناب دار پر پرواز منه،این محاکمه من نیس، بلکه خیمه‌شب بازی دنیا است» و یا به این مکالمه ستاره و بهرنگ ( در موقعیتی که شوهر ستاره در آستانه اعدام است و بهرنگ قرار است به عنوان یک حقوقدان، اطلاعاتی را که برای جلوگیری از اعدام لازم است از او بگیرد) بنگرید؛ ستاره: «من تا توی آتیش رفتم»/ بهرنگ:« توی آتیش رفتی تا پاک شی؟»/ ستاره:«نه...من سیاوش نیستم، سودابه‌ام» و الخ...چنین مکالمه لوسی آن هم وسط چنین معرکه‌ای چه جایگاهی دارد؟ در کل فصل‌های ملاقات شیوا و حامد ( که وکیل و موکلند و مثلا قرار است راهی پیدا کنند تا به تبرئه حامد از اتهام قتل همسر و فرزندش بینجامد) هم دیالوگ‌هایی از همین سنخ کم و بیش جریان دارد.

6- در کنار بحث دیالوگ، برخی از موقعیت‌ها هم شعاری بودن‌شان به شدت توی ذوق می‌زند. اوج این روند جایی است که ستاره و چیستا و بهار(سامیه لک) در کافه گرد هم آمده‌اند تا تهدیدهای فرهنگی دشمنان مملکت را بررسی کنند. بی هیچ توضیحی فقط دیالوگ‌ها را دریابید:«- خیلی از پدیده‌هایی که فکر می کنیم اتفاقی هستن از قبل برنامه‌ریزی شدن/ - مثلا همین شبکه فارسی‌وان/- راستی توجیه اقتصادی این شبکه چیه؟/- نکته این‌جاس که توی همه سریال‌های این شبکه، یکی داره خیانت می‌کنه و همون هم آخرش از همه محبوب‌تر می‌شه /- این نکته در خانواده‌های مستحکم تأثیر نداره /- اما بالاخره یه روزی رخنه می‌کنن/ - آره و چند سال بعد چی داریم؟ خانواده‌هایی از هم پاشیده /- کمیته 300 و باشگاه روم و غیره دارن یه فکری رو پیش می‌برن که آخرش این بشه» چند دقیقه بعد، صحبت دخترهای اندیشمند، به تحلیل پدیده اثر پروانه‌ای می‌رسد و ماجرا به جهان هولوگرافیک و مایکل تالبوت و این که ترجمه این کتاب به پیشنهاد شایگان بوده و شایگان هنوز در همان فضای تفکر سیال و هویت چهل‌تکه به‌سر می‌برد سوق داده می‌شود تا این‌که در چند صحنه بعد بحث‌ها داغ‌تر می‌شود و به نشانه‌شناسی فراماسون‌جویانه علائم روی دلار آمریکا می‌رسد و دخترها با شمردن تعداد ستاره‌ها و تیرها و برگ‌های زیتون روی این اسکناس و نیز خطوط پرچم آمریکا که همه‌شان 13 تا است به این نتیجه می‌رسند که چون 13 عدد مقدس صهیونیست‌ها است، پس یهودی‌ها قبل از تشکیل اسرائیل هم در آمریکا سیطره داشتند و بعدا درمی‌یابند که این‌ها همه جریان آخرالزمان است؛ جریانی که می‌خواهد جوانان را به فساد و فحشا بکشاند و...جالب این‌جا است که بعد از این همه مباحث دشمن‌شناسانه ، یک‌دفعه صدای گیتار فرزاد بلند می‌شود و چیستا می‌رود و پنهانی به شکلی مشتاقانه به او می‌نگرد و...

اگر بخواهیم ریزتر به این‌جور موارد بنگریم، مصداق‌های پرشمارتری خواهیم یافت: افسر پلیسی که در هر پرونده‌ای حضور دارد و هم مامور بازداشت است و هم بازجو ، نگاه خیره بی‌معنای فرزاد و حامد به هم در اولین برخوردشان در حیاط زندان، نوع دستگیری عجیب فرزاد در منزلش که تناسبی با قوانین جاری ندارد، و غیره. اما همان‌طور که در آغاز گفتیم، قلب یخی در آغاز یک جریان است و به عنوان سدشکنی که قرار است ذائقه‌ها و موج‌های جدید در حوزه نمایش خانگی ایجاد کند، خواه ناخواه فضاهایی شکننده هم در خود دارد. به‌هرحال همین که این اثر یک سرو گردن از غالب مجموعه‌های تلویزیونی بالاتر می‌ایستد، نکته ای تأمل بار است و امید را برای ارتقای کیفی در قسمت‌ها و برنامه‌های آتی تقویت می‌کند.

  

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۱/٢٦