مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

درباره فیلم مادر و فرزند ساخته رودریگو گارسیا

 

مطلب زیر را در دو  شماره قبل ماهنامه 24 نوشتم.  

سینمادوستان ایرانی رودریگو گارسیا را عموما با فیلم نُه زندگی (2005) می شناسند. این فیلمساز 51 ساله که توانسته است با قدرت پرداخت هنری اش چندان تحت نام سنگین پدرش، گابریل گارسیا مارکز ، نباشد و به عنوان شخصیتی مستقل خود را بنمایاند، بیش تر آثارش درباره زنان است، به نحوی که اگر بزرگانی همچون تروفو و برگمان را در سال های دور فیلمساز زنان نامیده بودند، اینک می توان نام گارسیا را هم به فهرست این دسته از سینماگران اضافه کرد. البته خود او در جایی این اطلاق را رد کرده است:« فیلم هایم در اصل راجع به زنان نیست، بلکه درباره کاری موضوعاتی است که برای من جذاب هستند، جنسیت شخصیت ها برای من مهم نیست. مانند هر فیلمسازی، از قوی ترین ابزاری که دارم استفاده می کنم... من زنان و چیزهای مربوط به آن ها را دوست دارم؛ اینکه چگونه عاشق می شوند، دیوانه وار یکدیگر را عقب می نشانند و شیوه هایی که برای بدست آوردن چیزی که می خواهند دارند.»

گارسیا بیش تر در عرصه فیلم کوتاه و سریال سازی فعال است، اما با معدود فیلم های بلندش توانسته نام معتبری برای خود در سینمای حرفه ای رقم بزند. نُه زندگی مشهورترین و بلکه بهترین کار او در این زمینه است. فیلم شامل 9 اپیزود است که هر یک به لحاظ ساختاری پلان-سکانسی بلند محسوب می شوند که البته تنها ادایی فرمالیستی نیست و قرار است براساس پیوستگی وضعیت بصری بر پایة تداوم روایت، همان مفهوم ناگسستگی ابعاد مختلف وجودی جنس زن ارائه شود و به ایدة وحدت در بستر تکثر برسد. هر کدام از این فصل ها درباره موضوعات مختلف زنانه هستند: در قالب مادر، فرزند، همسر، معشوقه، خواهر، و حتی فردیتی مستقل از همه این ها و روایت متقاطع گارسیا در هر یک از این اپیزودها ارتباطی فرمی و مضمونی بین شان برقرار ساخته است.

فیلم دیگر گارسیا که باز در ایران نمایش داده شده است، مسافران (2008)‎‎‏ است؛ درباره دختر جوان روان درمانگری که مامور می شود در بهبود وضعیت روحی بازماندگان سقوط یک هواپیما فعالیت کند، اما به تدریج درمی یابد که او نیز خود جزو مسافران هواپیما بوده است و به همراه مابقی سرنشینان آن مرده است. این فیلم نیز اگرچه در حال و هوای زنانه قهرمان داستانش سیر می کند، اما لحنی که تا حدی مشابه مناسبات معناگرایانه سینمای خودمان است، نوعی قالب کلیشه ای و گل درشت به کار بخشیده است که در قیاس با نُه زندگی تا حدی نومیدکننده است.

سال گذشته گارسیا با فیلم دیگرش، مادر و فرزند، مجددا درخشید. این فیلم نیز درباره تعدادی زن است که دغدغه هایی مشترک ، سرنوشتی مرتبط را برایشان رقم می زند. موضوع فیلم درباره بحث حضانت یک طفل به زنی جز مادرش است که البته چندان فرهنگش در جامعه ما جاری نیست، اما ظاهرا در غرب روند کم و بیش تثبیت شده ای به خود گرفته است. فیلم با داستان شخصیتی به نام کارن (آنت بنینگ) شروع می شود که وقتی 14 ساله بوده بچه دار شده و حضانت کودکش را واگذار کرده و حالا در سنین میانسالی آرزومند است که بتواند فرزندش را ببیند. پس از آن فیلم سراغ زن جوانی به نام لوسی (کری واشنگتن) می رود که متأهل است اما امکان باروری برایش مهیا نیست و ناچار در صدد است تا با همراهی همسرش کودکی را به فرزندخواندگی بپذیرد و سرانجام موفق می‌شود یک مادر باردار را به نام ری که مایل است فرزندش را به حضانت دهد پیدا کند. ری امید دارد فرزندش که هنوز به دنیا نیامده ، به فضایی سالم و گرم تحویل دهد. زن دیگر داستان الیزابت (نائومی واتس) نام دارد که وکیل است و با رییس شرکت خود(ساموئل ال جکسون) مراودات نزدیکی را برقرار می سازد و ناباورانه بارور می شود، حاملگی ای که منجر به مرگش می شود.

مادر و فرزند در فضایی سیال بین این 3 زن روایتش را تعریف می کند. انگار این اثر هم مثل نه زندگی قالبی اپیزودیک دارد، اما فصل بندی های متداخل و در عین حال پنهانی دارد و به این وسیله قرابت خاصی را بین قهرمانان مونث قصه اش جریان می بخشد. گارسیا داستان لطیفی را در این فیلم روایت می کند که اگرچه پتانسیل زیادی دارد تا به کار لحنی سانتیمانتال ببخشد، اما خوشبختانه فیلم اصلا به این وادی سقوط نمی کند و برعکس درامی محکم را در خود می پرورد که تکانه های عاطفی نابی را در مخاطبش شکل می دهد.

رابطه ای که گارسیا بین کارن و لوسی و الیزابت برقرار می سازد مبتنی بر نوعی نگاه تقدیرگرایانه است. الیزابت در واقع دختر کارن است که هیچ یک این را نمی دانند و اصلا از همدیگر هم خبر ندارند. از سوی دیگر لوسی نیز که به دلایل مختلفی نتوانسته فرزند ری را بپذیرد، سرنوشتش به پرورش دختر الیزابت پیوند می خورد و حالا نوبت کارن است که پس از پیگیری هایی پرفراز و نشیب سرانجام نوه اش را ببیند. فیلم هم در طول درام به دنبال ارتباطات بشری است (نسل های مختلف) و هم در عرض آن( شخصیت های هم ارز) و در این بستر از عناصر مختلفی برای تبیین درونمایه اش بهره می گیرد که عملا تبدیل به موتیفی محکم در اثر شده اند. یکی از مهم ترین این عناصر، اله مان گردنبند است که به شکلی غریب از مادر کارن تا طفل به جا مانده از الیزابت دست به دست می شود.در کنار این فیلم نیم نگاهی هم به مناسبات زنانه/مردانه آدم های داستان دارد. رابطه لوسی با شوهر کم حرف و منفعلش که سرانجام در فرایند حضانت کم می آورد و لوسی را تنها می گذارد، رابطه کارن با همکارش که از بی اعتمادی و سوء ظن آغاز می شود و به عشقی پشتوانه دار بدل می شود، و سرانجام رابطه غریب الیزابت و رییسش که که ناگهان شکل می گیرد و ناگهان هم قطع می شود. جزئیات هوشمندانه ای در فیلم وجود دارد که بر غنای شاکله اثر می افزاید ؛ مثل بازی با رنگ پوست آدم ها و نژادهایشان(لوسی سیاهپوست ، فرزند سیاهپوست الیزابت سفید را که با رییس سیاهپوستش مراوده داشت به فرزندی می پذیرد که این خود برای کارن سفیدپوست یادآور دختر سیاهپوست خدمتکار منزلش هم هست) و یا مصاحبت الیزابت با دختر نابینایی که در عمق بخشیدن به نگاه جدیدش به زندگی تأثیری به سزا دارد و در عین حال حضور همین دختر نابینا نزد کارن بعد از مرگ الیزابت که حسی متافیزیکی را به کار مستولی می کند.

مادر و فرزند فیلمی موقر و متین است که در فضای انزواطلب و فردیت بار معاصر، در پی ارتباط است و خاستگاه این ارتباط، وجه زنانگی انسان و قابلیت های مادرانه او است.

 

 

   + مهرزاد دانش - ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩٠/۱/۱٩