مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

خیر/شر...نگاهی به انیمیشن مگامایند

 

 

خلاصه داستان مگامایند Megamind

از دو سیاره دوردست، هم‌زمان دو نوزاد فضایی به سمت زمین فرستاده می‌شوند که یکی‌شان (مترومن) نزد خانواده‌ای مرفه فرود می‌آید و دیگری (مگامایند) در حیاط زندان. این دو در جوانی تبدیل به مظهر خیر و شر در شهر می‌شوند و با هم در چالش هستند. مگامایند بعد از فرار از زندان، با کمک دوستش مینیون ، خبرنگار زیبای شهر به نام رکسان ریچی را می‌رباید و مترومن در تلاش برای نجات او با توطئه مگامایند کشته می‌شود. حالا تمام شهر در اختیار مگامایند است و او شرارت‌های زیادی انجام می‌دهد، اما به‌زودی خسته می‌شود چرا که بدون وجود مظهر خیر، انگیزه‌ای برای شرارت ندارد. از این رو درصدد برمی‌آید خودش با استفاده از بقایای ژنتیکی مترومن، ماده‌ای درست کند تا با تزریق آن به کسی دیگر، یک قهرمان نیکوکار جدید بیافریند. تصادفا این ماده به هال، همکار بی‌عرضه ریچی که عاشق او است، تزریق می‌شود.مگامایند با فریب‌کاری و تغییر قیافه، او را که حالا تایتان می‌نامدش، متقاعد می‌کند که قهرمان جدید است و باید با شرارت‌ها مبارزه کند. از طرف دیگر مگامیند نزد ریچی نیز تغییر چهره می‌دهد و به تدریج بین‌شان علاقه به وجود می‌آید اما به‌زودی هویتش نزد ریچی برملا و از جانب او رانده می‌شود. هال/تایتان نیز که با جواب رد ریچی مواجه شده و به توطئه مگامایند هم پی برده است، تصمیم می‌گیرد این دو و کل شهر را نابود کند. ریچی و مگامایند در جست‌وجوی راه حلی برای دفع تایتان، متوجه می‌شوند مترومن هنوز زنده است ولی چون از قهرمان‌بودن خسته شده، خود را به مردن زده بود و حالا هم حاضر نیست با تایتان بجنگد. مگامایند با ربودن ریچی به دست تایتان، وارد میدان مبارزه می‌شود و در نبردی سخت او را شکست می‌دهد. اکنون مردم شهر، مگامایند را به عنوان قهرمان نیکوکار خود برمی‌گزینند. 

 

یادداشت

این که بتوان در قالب انیمیشنی کودکانه، مفاهیم پیچیده فلسفی، تربیتی و اجتماعی را مطرح کرد بی آن‌که به ساختار مخاطب‌شناسانه کار لطمه وارد آید، امتیاز بزرگی است که مگامایند واجد آن است. در طول روایت داستان جذابی که پیرنگش بر مبنای همان الگوی قدیمی رقابت دو شخصیت بر سر یک موضوع واحد شکل گرفته است، ناگهان با این ایده درخشان مواجه می‌شویم که اساسا هر نوع رقابت یا مبارزه‌ای، ماهیت وجودی‌اش وابسته به هر دو طرف ماجرا است و بدون یکی، کنش‌مندی دیگری نیز تبدیل به انفعالی یأس‌آور می‌شود. مولفان اثر، این ایده را به تقابل خیر و شر گسترش داده‌اند که با توجه به نشانه‌هایی مانند آسمانی و فضایی‌بودن ریشه‌شان در داستان، ذهن را معطوف به جنبه‌های فلسفی و آیینی این معانی نیز می‌سازد.

والدین مگامایند ظاهرا به خاطر دلیلی تقدیری و مأموریتی ویژه او را به زمین می‌فرستند که البته او متوجه این دلیل نمی‌شود ولی نکته جالب این‌جا است که هنگام فرود روی زمین، مترومن با سفینه‌اش، سفینه مگامایند را از مسیرش منحرف می‌کند و خود جای او را می‌گیرد. این جابه‌جایی موقعیتی که در سرنوشت هر یک از آن دو نیز تأثیری تعیین‌کننده می‌گذارد، تا حد زیادی بحث تقدیر را به چالش می‌کشد، به ویژه آن‌که نقش محیط پیرامون در شکل‌گیری شخصیت دو قهرمان داستان، که یکی را به شدت تحقیر می‌کند و به دیگری پروبال می‌دهد، چیرگی شاخصی بر عنصر تقدیر پیدا می‌کند. مگامایند با آن پوست آبی‌رنگ و کله بزرگش که در برابر موی بور و چهره خوش‌آب‌ورنگ مترومن حتی از نظر ظاهری هم موقعیتی فروتر یافته است، در ابتدا شمایلی بسیار معصوم دارد که طراحان اثر با نوع ترسیم چشمان بزرگ و نمناک او در دوران کودکی این ایده را ترجمان بصری مناسبی کرده‌اند؛ ولی بعدا در اثر ناکامی در جلب توجه دیگران به کارهای مثبتش که با جلوه‌گری‌های مترومن وجهه ناقص‌تری به خود می‌گیرد، این شمایل نیز تا حدی از معصومیتش کاسته می‌شود تا این‌که در پایان، دوباره ته‌مایه‌هایی از بی‌گناهی در چهره‌اش شکل می‌گیرد. این روند، خوبی و بدی را در واقع به مثابه بازتابی از قضاوت و رفتار و واکنش اطرافیان تعریف می‌کند.مگامایند در آغاز با این که در زندان پرورش یافته (صحنه ای که جانیان در زندان با تصویر به او آموزش می‌دهند پلیس بد است و دزد خوب است، یکی از جذاب‌ترین قسمت‌های این انیمیشن است)، در مدرسه همه تلاشش را می‌کند تا خوب جلوه کند ولی به دلیل «نقشی» که بر او تثبیت شده است، دیگران پذیرای او نیستند و تداوم این روند منجر بدان می‌شود که نقش مزبور تبدیل به هویت شخصیتی‌اش شود.مگامایند اصلا درباره همین نقش‌های تحمیلی‌ای است که ناخواسته هویت غیردلخواه انسان را تشکیل می‌دهند.مترومن نیز به همین آفت مبتلا است. او دوست دارد همچون مردمان عادی زندگی کند و سراغ دل‌مشغولی اصلی‌اش یعنی نوازندگی موسیقی برود، ولی نقشی که به عنوان یک قهرمان نیکوکار در شهر پیدا کرده است، مانع از رسیدنش به این آرزو می‌شود و تنها راه چاره را مرده‌نمایی خود می‌داند. این ایده که:« خودت باش بر اساس علائقت و نه بر حسب نقابی که جامعه روی وجودت نهاده» جان‌مایه مفهومی مگامایند است. در عین حال می‌توان در آن سراغ از ایده‌هایی دیگر نیز گرفت.مثلا هال که جوانی دست‌وپاچلفتی است، زمانی که به قدرتی مطلق دست می‌یابد، درست برخلاف نیت اولیه که گسترش خیر و نیک بوده است، موجودی بسیار شریر از آب درمی آید، چرا که ظرفیت وجودی او ذاتا در حد و اندازه این ساحت نبوده و فرایندی که از قهرمان‌سازی او حاصل می‌آید، یادآور آن نکته معروف است که قدرت مطلق فساد مطلق می‌آورد.روند شکل‌گیری تیپ جدید او از هال به تایتان نیز جالب است. مگامایند در حالی که چهره خود را به یک پدر مقدس تغییر داده و مینیون هم جایگاهی شبیه به روح‌القدس پیدا کرده است، هال هم با دستانی چلیپایی به دیوار خانه‌اش چسبیده و تداعی‌ای از یک مسیح و ناجی جعلی را به ذهن متبادر می‌سازد.

مگامایند در روایت‌پردازی‌اش هم نمونه‌های ظریف قرینه‌پردازانه کم ندارد. مثلا دزدیدن ریچی در اول و اواخر داستان دو بار تکرار می‌شود که هر بار انگیزه یکی از دو قهرمان داستان را برای نجاتش شکل می‌دهد. حضور با تغییر قیافه مگامایند در اوائل داستان و حضور مشابه مترومن در فصل آخر فیلم در میان انبوه جمعیت نمونه‌ای دیگر از این قرینه‌نمایی است و به همین بیفزایید نوع حضور قهرمان را در مقابل جمعیت که آمیزه‌ای از آواز و شوخی است و باز در اوائل و اواخر قصه توامان نمایش داده می‌شود.این قرینگی‌ها البته جدا از ساختارهای فرمی روایی‌اش، باز بر مفهومی اساسی دلالت دارد که عبارت از هم‌پوشانی خیر و شر در دایره وجود است.انیمیشن مزبور البته خالی از ضعف هم نیست. مثلا در اواخر داستان، کار تا حدی به شعارپردازی نزدیک می‌شود و یا این‌که نوع شکست تایتان به دست مگامایند، خیلی بی‌مقدمه و شتاب‌زده ترسیم می‌شود.اما در کنار این، صداپیشگی براد پیت و ویل فرل در نقش‌های مترومن و مگامایند از جمله نقاط قوت اثر است؛ مخصوصا براد پیت که صدا و دیالوگ‌هایش در تناسبی سنجیده با افه‌های متنوع نمایشی کاراکتر بامزه مترومن به‌سر می‌برند.

مطلب بالا در شماره ۴٢٣ ماهنامه فیلم درج شده است.

 

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۱٢/٦