مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

ضایعات جنگ (درباره فیلم چشمی در آسمان)

 

از برخی فیلم های تجاری و یا حاشیه ای گاوین هود بگذریم، چشمی در آسمان سومین فیلم مهم این سینماگر آفریقای جنوبی است. حدود 10 سال قبل، او با تسوتسی، فیلمی درباره رستگاری یک بزهکار در تأثیرپذیری از یک مادر و یک نوزاد، که نهایتا به کسب عنوان اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان انجامید، نام خود را در سینمای جهان مطرح کرد و یکی دو سال بعدش با فیلم تسلیم، که رهیافتی متفاوت از فیلم نخست، که درونمایه ای جمع و جور از یک خلوت انسانی داشت، وارد حوزه فیلم های سیاسی شد: فیلمی درباره ربوده و شکنجه شدن یک دانشمند مصری/آمریکایی توسط سیا برای اعتراف به افشای نام تروریست ها؛ که نهایتا هم معلوم می شود بی گناه است و به جای کس دیگر گرفته شده است. چشمی در آسمان در ادامه همین فیلم تسلیم قرار دارد؛ با موضوعی درباره تروریسم و مبارزه با آن، که البته حقیقتی معکوس با ادعای نهفته در واقعیت عملش را طی می کند.

چشمی در آسمان، کنایه از عنوانی است که کاترین پاول، سرهنگ اگلیسی داستان فیلم درباره هدایت کنندگان پهبادها بر فراز خاک کشورهای که تروریست ها به فعالیت مشغواند به کار می برد. پیش از این فیلم هایی درباره پهبادها و راهبران شان در این بستر ساخته شده است که نمونه شاخصش، فیلم کشتن خوب (اندرو نیکول، 2014) است؛ منتها در آن اثر، تأثیر قتل عام های از راه دور به وسیله این پهبادها روی روان و مناسبات خانوادگی نیروهای نظامی ارتش مرور می شد و در چشمی در آسمان، همان دغدغه ای تعقیب می شود که در دو فیلم مهم قبلی هود هم جریان داشت: جای اخلاق در محاسبات سیاسی/امنیتی/نظامی کجا است؟ این نکته ای است که در نقل قول مندرج در تیتراژ آغازین اثر هم متبلور است: حقیقت اولین ضایعات جنگ است (به نقل از  آیسخولوس، تراژدی نویس یونان باستان).

فیلم با نمایی از درون کوره تنور آتشین یک نانوایی آغاز می شود. دیری نمی پاید که متوجه می شویم این نانوایی مربوط به خانواده ای فقیردر نایروبی است که نان می پزند و دختر کوچک خانواده آن ها را به فروش می رساند، در شهری که توسط بنیادگرایان مذهبی احاطه شده است و در کنار سخت گیری های آیینی، به فعالیت های پنهان تروریستی هم مشغولند. همین بنیادگراها هستند که دو حوزه کاملا نامرتبط شخصیتی داستان را به هم پیوند می دهد: مجموعه ای از افسران و سیاستمداران عالیرتبه کشورهای قوی جهان؛ و دخترک معصوم نان فروش آفریقایی. انگار آن کوره آغازین، نشانه ای از التهاب پیش رویی است که در آستانه سرنوشت این دخترک و خانواده اش کمین کرده است. آن چه از دخترک، به عنوان کسی که فیلم با او شروع می شود، بیش از همه در اثر متجلی است، سه وجه نان آوری برای خانواده، نشاط کودکانه برای بازی، و درس خواندن است، اما در همین سه وجه فضا برای او محدود است. پدر نمی گذارد کسی درس خواندنش را ببیند مبادا با قوانین گروه های متعصب مغایرت داشته باشد، یکی از اعضای همین گروه ها به دخترک نهیب می زند که چرا بازی هولاهوپ انجام می دهد، و نان فروشی اش هم که نقطه تعلیق در کانون درام است و سرانجام هم سرنوشت او را به سمتی سوق می دهد که نباید. فیلمساز به درستی نیمه نخست فیلم را با نقطه گذاری های مقتضی دراماتیک، به گونه ای پیش می برد که این سه وجه در کنار نظارت هوایی و پنهان ارتش آمریکا و انگلستان نسبت به تروربست های بنیادگرا، رفته رفته درونمایه ای اساسی را در متن به خود اختصاص دهد. داستان اصلی فیلم در واقع از نیمه ماجرا شروع می شود: جایی که چالش پردامنه اخلاقی در انتخاب بین دو سویه پیچیده انسانی، تبدیل به تعلیق بنیادین اثر می شود: این که برای نابودی کامل تروریست های انتحاری، تلخی کشته شدن دخترک معصوم را هم باید پذیرفت و یا این که برای نجات دختر، ریسک عملیات انتحاری و عواقب مرگبارش را در مرگ انبوهی از مردمان قبول کرد؟ این تزاحم اخلاقی، عامل اصلی پیشبرد درام در نیمه دوم فیلم است. اگر در نیمه اول، با معرفی شخصیت ها و داده های اولیه دراماتیک و بسترسازی موقعیت های داستان و برخی سوسپانس های متناسب با فعالیت های جاسوسی (مثل پرواز پرنده و سوسک مکانیکی) رو به رو بودیم، در نیمه دوم دغدغه پاسخ به این که بین دو ارزش هنجاری مریوط به جان آدمیان، کدام یک باید انتخاب شوند نفس مخاطب را در سینه حبس می کند. خواه ناخواه، به دلیل تشخص یافتگی دخترک نان فروش در جمع بومیان آن منطقه، مخاطب دلش می خواهد دختر نجات پیدا کند تا این که مثلا تروریست ها به دام افتند یا کشته شوند. اما این تعلیق و ترجیح، ایده اصلی نیست. ایده اصلی، بغرنجی تصمیم در این معرکه است.

برخلاف موقعیت دخترک که بیش از هر چیز بر هویت خانوادگی و خانواده دار بودنش تاکید رفته است، افراد آن سوی خط، انگار در تنهایی تأکیدشونده ای به سر می برند. افسر پاول، نیمه شب از بستر و از کنار همسرش برمی خیزد تا مدارک کاری اش را مروز کند، خلبان جوان (استیو) صبح در تختی بزرگ به تنهایی خوابیده است، ژنرال بنسون (با بازی آلن ریکمن فقید که آخرین شمایلش را در سینما با این نقش بروز داد) در خرید مدل عروسک برای کودک خانواده اش درمانده است، و دختری که به تازگی وارد گروهان رهبری پهبادها شده است (کری)، در شهر غریب احساس تنهایی می کند. آن ها در سلسله مراتب پیچیده شغلی و سیاسی و نظامی خود، قادر به تصمیم گیری نیستند و هر کس مسئولیت سنگین این چالش اخلاقی/انسانی را به دیگری پاس می دهد. حتی زمانی هم که می خواهند عواقب تصمیم احتمالی خود را بسنجند، بیش از آن که نگران موقعیت اخلاقی ماجرا باشند، دلواپس درز کردن این تصاویر به یوتیوب (که به طعنه اشاره ای نیز به و نیز برد و باخت های دیپلماتیک هستند: این که اگر دختر را به قیمت نابودی تروریست های انتحاری بکشند، باز هم در ارزیابی های دیپلماتیک باخته اند. شاید تنها کسانی که در این معرکه، دل شان بیش از هر کس برای دختربچه می تپد، دو خلبان جوان و نیز نماینده حقوق بشر در جمع افسران و سیاستمداران هستند. مابقی افراد عمدتا در طرف تقید به رعایت بایسته های نظامی ایستاده اند و حتی در این بین، گاه وجهی کاریکاتوری از تیپ های شخصیتی افراد حاصل می شود: مقام عالیرتبه انگلیسی در حال اجابت مزاج ناشی از دلپیچه خوردن میگو باید تصمیم خود را اعلام دارد و وزیر خارجه آمریکا هم بینابین بازی پینگ پونگ در پکن، مایل است هر چه زودتر کار را یکسره کند و به ادامه بازی اش برسد. دومینویی که فیلمساز در شبکه سلسله مراتبی و مشورتی این مقامات به راه می اندازد (و تا حد زیادی یادآور کمدی سیاه استنلی کوبریک در فیلم دکتر استرنج لاو است) به نوعی هجو سیاست هایی است که در ورای شعار مبارزه با تروریسم اعمال می شود؛ منتها نه هجوی سرخوشانه، که ریشخندی تلخ بر فرجام عملیاتی به ظاهر موفق. فیلم با چهره درهم مقامات به اتمام می رسد. آن ها به جای افتخار و غرور ناشی از کامیابی در عملیات، نگاه ها را از هم می دزدند (ژنرال) و یا جویده حرف می زنند (پاول) و یا مبهوت شده اند (افسر سیاهپوست) و یا بغض شان فروپاشیده است (دو خلبان جوان). با این حال باز هم در سخن راندن در باب دشواری وظیفه مردان جنگ و حتی جعل حقائق مربوط به تخمین محاسبات تخریب عملیات پیگیری می کنند؛ ولو این که موقع برگشت، با چهره ای درمانده و طعنه عروسک به دست راهی خانه شوند و یا جاده ای پربرف و بارش را طی کنند. نابودی تروریسم به وسیله تروریسم، فرایندی است که به رغم کامیابی های مقطعی، در ذات و نفس خود شکست خورده است. مبارزان با تروریسم ماهیتا تفاوتی با خود تروریست ها ندارند و طرفه این جا است که در شوخی تلخ فیلمساز، دخترک مجروح ناشی از بمباران آمریکایی/انگلیسی ها، توسط تروریست ها به درمانگاه برده می شود! گاوین هود این نکته را قبلا در فیلم تسلیم هم مرور کرده بود و حالا در شکل کلان تری در رفت و آمدهای متناوب از آمریکا و انگلستان و نایروبی و چین و سنگاپور، حکایت تلخ تری را از آن تعریف می کند. تصویر پایانی فیلم، همچنان دخترک را در حال بازی با هولاهوپ نشان می دهد؛ فارغ از بنیادگرایان و قدرت های جهانی و تروریسم و مبارزه با آن و عملیات جاسوسی...چشمان آسمان فقط او را پاییدند، و محاسبات شان نگاه را به سمتی دیگر سوق داد. جان او، به رغم آن همه بحث و جدل و ارجاع و چالش، کمترین ارزش را در این محاسبات داشت. او حقیقتی بود که به گفته ادیب یونانی، تلفات مهم جنگ را تشکیل داد؛ جنگی نه با مواجهه مستقیم؛ که با کنترل های از راه دور و تصاویر صامت و اسباب بازی های هوشمند که مفهوم جنگ را هم از درجه اعتبار واقعی ساقط کرده است. 

مطلب بالا در شماره 514 ماهنامه فیلم درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٥/۸/۱۸