مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

ترس، اعتراف، انگیزه (درباره کلاورفیلدلین شماره 10)

در کلاورفیلد (مت ریوز، 2008) تنها چیزی که نمی توان از سکانس های اول حدس زد، موضوع اصلی فیلم است: حمله هیولاهای فرازمینی. فیلم با یک جشن دوستانه شروع می شد و برخی تنش های عاطفی جاری در جشن، التهاب دراماتیک را بالا می برد تا این که ناگهان موقعیت مهیب یادشده، گونه اثر را نمایان می کرد و تا پایان آن، تعقیب و گریز هیولاها و آدم ها در کادر محدود دوربین تصویربرداری، تعلیق فراوان می آفرید. این روند البته در فیلم های (مخصوصا) با ژانر ترکیبی تریلر/وحشت سابقه دارد که شاید معروف ترین شان، از شام تا بام (رابرت رودریگز،1996) باشد با داستانی که از مایه های سرقت شروع می شد و به مایه های خون آشامی می رسید.

در کلاورفیلد لین شماره 10 هم اوضاع از همین قرار است. در چند سکانس اول، با خروج زنی آشفته (میشل) از منزلش رو به رو می شویم که خیلی زود معلوم می شود به دلیل مرافعه ای است که با شریک زندگی اش داشته، اما تا می خواهیم بفهمیم دلیل این دلخوری چه بوده است، با یک تصادف مهیب، ژانری که می توانست به یک درام خانوادگی منتهی شود، به مرحله جدیدی می رسد: حبس در زیرزمینی که راهی به خارج ندارد. آیا قرار است با گونه تریلر جنایی موضوع را ادامه دهیم؟ فیلم بازی مان می دهد و از پاسخ سرراست به این دغدغه طفره می رود. منتها طولی نمی کشد که صحبت های پریشان مرد رباینده (هاوارد) مبنی بر وقوع فاجعه اتمی/شیمیایی/مریخی مخاطب را قانع می کند که میشل با دیوانه ای بیش مواجه نیست. پس از این پس با نوعی گونه فرار از زندان پیش می رویم که البته به محض اولین تلاش جدی برای فرار، با زن مجروح بیرون از پناهگاه برخورد می کنیم و تازه می فهمیم که انگار هاوارد راست می گفت. پس ژانر تریلر روانی به سمت مایه های تریلر علمی/تخیلی سوق پیدا می کند و روند تا زمانی که میشل جنایت هاوارد را علیه دخترک همسایه کشف می کند و دوباره به سمت تریلر روانی و فرار از زندان برمی گردیم و...

یکی از مهم ترین امتیازهای کلاورفیلد لین شماره 10، همین گذر و گریز از ژانرهای آشنا به دیگری، بدون مخدوش ساختن ریتم و لحن و فضا است؛ و جالب این جا است که اغلب هر بار هم بعد از یک حادثه بیرونی سمت و سوی ژانر تغییر پیدا می کند: سانحه رانندگی، زلزله، هجوم زن غریبه به در پناهگاه، و...این شیوه، اجازه حدس های قابل پبش بینی را از مخاطب سلب می کند و هر چند سکانس یک بار، غافلگیری های تکان دهنده ای را برایش رقم می زند؛ غافلگیری هایی که در عین دلهره آمیز بودن، گاه طنزی غریب هم همراهی شان می کند؛ مانند زمانی که میشل و امت به جانی بودن هاوارد پی برده اند و ناگهان او در اتاق ظاهر می شود و دستگاه موسیقی را روشن می کند و با آن قر می دهد، و یا زمانی که هر سه در حال انجام بازی هستند و هاوارد سوالاتی را از امت می پرسد که انگار پی به نقشه پنهانی او ومیشل برده است، اما سرآخر معلوم می شود که این سوال ها مربوط به بازی بوده است.

اما موتور روایت فیلم با همین ابهام ها و غافلگیری ها روشن است. هر سه شخصیت اصلی داستان، روحیه ای متفاوت با دیگری دارد: دختر اضطرابی دائمی دارد، پسر جوان بی خیالی مفرط، و مرد میانسال شمایلی ترکیبی از وهم و سیطره و اطمینان. تضاد این سه روحیه در برابر هم، مانع از ایستایی ضرباهنگ فضا در یک لوکیشن واحد و یکنواخت می شود و وقتی به تدریج لایه هایی از پشتوانه های انگیزشی این حالت ها برملا می شود، سرعت موتور روایت هم افزایش می یابد. هر یک از این ها در خاطراتی که برای دیگری بازمی گوید، به ترس های خویش اعتراف می کند: میشل ترس از انفعال دارد (خاطره دختر کوچکی که میشل از کمک کردن به او در هراس بود)، امت ترس از موفقیت (ترس از این که در بورسیه اش کامیاب نشود)، و هاوارد ترس از انزوا (اشاره به این که همسر و دخترش او را ترک کرده اند)؛ و همین اعتراف ها است که رفته رفته فیلم را در ورود به مرحله واپسین ژانری اش کمک می کند. امت و هاوارد در ترس های خود هلاک می شوند، ولی میشل بعد از ازخودگذشتگی امت و تماشای آن تکه بلیت اتوبوس که قرار بود امت را به میعادگاه موفقیتش برساند، انگیزه خروجش از محبس تقویت می شود و بر انفعال فائق می آید.

فیلم اگرچه تمرکزش بر موقعیت سه آدم گرفتار در یک زیرزمین است، اما موقعیت های فرعی، داستانک ها، و حتی تأکیدش بر اشیاء، آن را از قالب تک محوری دور کرده است و در واقع امتیاز بزرگ دیگری را برای اثر شکل داده است. مثلا یکی از داستانک های فرعی، ماجرای مگان/بریتانی است که دو سال قبل، هاوارد او را ربوده و به زیرزمین آورده بود تا بهره های مقتضی از او ببرد. اگر میشل از آن کانال تنگ هواکش عبور نمی کرد و پنجره زیر شیروانی را نمی دید و گوشواره های دخترک را پیدا نمی کرد، چه بسا هیچگاه از آن پناهگاه خارج نمی شد و تا آخر باید با مردی روانی به سر می برد. انگار روح آن دخترک در سراسر فضا در تردد است تا خودی به میشل بنمایاند و هم انتقام خود را بگیرد و هم میشل را آگاه به موقعیتش کند، و این نکته در قالب زلزله ای که به مشکل ایجاد کردن فشار هوا می انجامد متبلور می شود. در همین راستا، عناصری از قبیل بلوز تن میشل، عکس واقعی مگان، مجلاتی که متعلق به مگان بود و ایده دوخت پوشش ضدشیمیایی را میشل از همان ها گرفت، و البته همان گوشواره ها، در تبیین موقعیت جدید نقش ویژه دارند. به همین بیفزایید اشیاء دیگری مانند قیچی مسروقه (که با ذوب شدنش در اسید سرنوشت شوم امت – به عنوان رباینده قیچی - را هشدار می دهد)، گوشی تلفن همراه میشل (که موکدا در اولین سکانس با خود به همراه می برد و جدا از کارکرد تماس بن با او، باعث حواس پرتی اش و در نتیجه تصادفش می شود)، نوشیدنی الکلی داخل اتومبیل (که آن را هم مثل موبایل، دختر در آخرین لحظه سکانس اول با خود به همراه می برد، اما برعکس موبایل که به گرفتاری اش در سرنوشت انجامید، این یکی ناجی سرنوشتش در سکانس های آخر می شود: با آن کوکتل مولوتوف می سازد تا به داخل دهان هیولا پرتابش کند)، بشکه اسید (که امت در آن حل می شود؛ کما این که احتمالا مگان قبل از او حل شده بود، و حالا نوبت خود جنایتکار است تا با همان ابزار جنایت، بسورد و نابود شود)، و موقعیت عبور از کانال؛ که دو بار در فیلم شکل می گیرد و آمیزه ای غریب از تنگنایی و معبر نجات از خود نشان می دهد: درست مثل خود زیرزمین و حتی شخصیت هاوارد؛ که می تواند این تأمل آفرینی را ایجاد کند که اصلا خود هاوارد تا چه حد خوب/بد است؟ او منجی دختر است (احتمالا اگر او را با خود به زیرزمین نیاورده بود، هیولاها ترتیبش را می دادند)، توهماتش رنگ و بوی واقعیت دارند (پس اقداماتش در عین جنون آمیزبودن، امنیت بخش است) مهربان است (غذا می پزد و همه وسایل رفاهی اش در اختیار دو مهمان قرار می دهد)، ولی سابقه جنایتی که لو می رود، به همراه اصراری که در محدودسازی و منع آزادی دارد (حتی از کوچکترین تماس و نگاه دو جوان مهمانش عصبانی می شود)، این ویژگی های مثبت را مخدوش می کند و به یک هیولا – که چیزی از هیولاهای بیرونی کم ندارد – تبدیلش می سازد.

فیلم البته نقص هایی هم دارد؛ مثلا حضور ذهن عجیب میشل در چگونگی مواجهه با هیولا آن هم در آن موقعیت به شدت پراضطراب، تا حدی دور از ذهن می نماید و حتی با منطق فانتزی سکانس هم تناسب ندارد، یا این که اصولا چرا هاوارد حاضر می شود که امت هم به جمع او و میشل اضافه شود؟ مگر سرآخر معلوم نمی شود که هاوارد یکی از قصدهایش از آوردن میشل به دخمه اش، برقراری اتباط با او از همان سنخی که با مگان داشت بوده است؟ پس این وسط چرا باید به امت – که به هر حال یک مزاحم محسوب می شود – اجازه ورود بدهد؟ اما این نقص های جزئی، مانع از این نمی شود که فیلم را یکی از اتفاقات خوشایند سینمایی امسال بدانیم؛ فیلمی نفس گیر که تقریبا تا فصل آخرش، غافلگیری هایی برای مخاطبش دارد.

 مطلب بالا در شماره 510 ماهنامه فیلم درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٥/٧/۱٧