مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

درباره یک هولوگرام برای پادشاه (تام تیکور)

 

اولین تصاویر فیلم، مونولوگ های آلن را در حالی که رو به دوربین لاینقطع بیان می کند و به تناسب موضوع گفته هایش همسر و خانه و اتومبیلش نابود می شوند دربردارد؛ فضایی کاملا متضاد با آن چه در پایان فیلم می بینیم: سامان یافتگی آلن با حضور همسری موقر، اتومبیلی برازنده و منزلی مجلل. این مقدمه و موخره کاملا متفاوت، نشان از مسیر رو به تحولی دارد که قرار است برای شخصیت اصلی داستان ترسیم شود. اما نمودهای این دگرگونی در فیلم از چه قرارند؟ چه فضایی در اثر رقم می خورد که مرد ناامید کابوس زده اول فیلم تبدیل به انسانی در کمال آرامش می شود؟

فیلم همچون روایات اساطیری و افسانه ای کهن، هفت خوان از یک مسیر صیروریتی را مرور می کند. این هفت خوان، شامل یک هفته از حضور بازاریابی آمریکایی (آلن) در ناکجاآبادی از عربستان سعودی است که قرار است در وسط بیابان درندشت و بی آب و علف آن جا، یک کلانشهر غول آسا تأسیس شود و این بازاریاب هم بخش ارتباطات مجازی و سه بعدی شهر را در صورت تایید برنامه اش توسط حکومت پادشاهی عربستان، پیمانکاری کند. در طی این هفت روز، آلن با چه فضایی رو به رو می شود؟

فیلم آخر تیکور، دیالکتیکی از تضاد و رکود است. تضادها عمدتا بر پایه رفتار غریب عرب های مملکت سعودی با هنجارهای غربی و نیز تناقض های ذاتی در بینابین حوزه های مدرن و سنت در این کشور است. این نکته از همان صحنه نخست بعد از کابوس اولیه رخ می نمایاند: دیالوگ های اگلیسی آلن در خواب، با ذکر عربی حجاج در هواپیما (دعای لبیک) دیزالو صوتی می شود تا سپهر غریبی که قرار است تا نزدیک به دو ساعت در آن سیر کنیم، مقدمه چینی شود. حالا نوبت تماشای نکته های شگفت انگیزی است که معمولا از چشم غربی به دنیای شرقی افکنده می شود: عرب هایی که رقص شمشیر خود را در رایانه تماشا می کنند؛ راننده ای که هر روز خودرو خود را چک می کند تا مبادا همسر زن محبوبش در آن بمب کار نگذاشته باشد، علاقه به موسیقی های پرسروصدایی که خود آمریکایی ها هم از آن ها خوش شان نمی آید، بی توجهی به انضباط کاری و زمان شناسی، خلف وعده فراوان، بی اهمیتی عرب ها در سلام و خوشامد غیرعرب ها، فقدان وجود اتحادیه کارگری، خونسردی مفرط، دروغگویی فراوان، دخترک شاد با عروسکش کنار زنان برقع پوش، ممنوعیت شدید نوشیدنی های الکلی، شلوغی مسجد به خاطر انجام مراسم اعدام در ملأ عام، و...هر یک نمودهایی هستند که جدا از برخی تضادهای درونی با خودشان، بر مغایرت شدید با سبک زندگی نیز دلالت دارند. آلن از دیدن این همه چیزهای عجیب و غریب، مبهوت می شود، اما اوضاع فقط محدود به این شگفتی های گوناگون نیست و در مسیر با اوضاع دیگری رو به رو می شویم: تکرار هر روزه فضایی که جز بطالت و رکود و درجازدن نکته دیگری در بر ندارد. آلن هر روز ناچار است از خواب بیدار شود، مسواک و اصلاح کند، راننده بازیگوشش دیر به محل اقامت او برسد، مسیری را تا چادر محل اقامت همکارانش در وسط بیابان طی کند، با فقدان امکانات رو به رو شود، اعتراض بی نتیجه به منشی خونسرد شرکت کند، دنبال نخودسیاه برود، و سر آخر به هتل برگردد و از فردا باز همان آش و همان کاسه. انگار او در یک لوپ زمانی تکرارشونده و ایستا گرفتار شده است و همان اوضاعی که در فیلم هایی مانند روز گراندهاگ(هارولد رامیس، 1993) رقم می خورد، این جا هم به نوعی دیگر شکل می گیرد و گسترش می یابد. این جا است که روند دیالکتیک بروز پیدا می کند؛ بدین صورت که در لا به لای تکرارها، نکته های شگفت انگیز رقم می خورد و در میانه شگفتی ها، موقعیت های مکرر تکرار می شود. این ترکیب ایستایی و پویایی، روایت داستان را پیش می برد و قرار است از بطن این وضعیت تناقض نما، یک جور سنتز شکل بگیرد که راه حلی هم برای معضل آلن باشد. از همین جا به بعد است که تام تیکور، منطق درونی اثر خود را تغییر می دهد و وارد فازی می شود که چندان سنخیتی با شمایل هجوآلود نیمه اول فیلمش ندارد و رفته رفته حالت جدی به خود می گیرد. آلن در روند شگفتی ها و تکرارها، با موقعیت های خاصی رو به رو می شود که پتانسیل گریز از وضعیت کنونی در آن ها نهفته است و یا دست کم می تواند موثر بر رهایی و گریز او باشد. آشنایی با زن دانمارکی، صمیمیت با یوسف (راننده عرب) تا حدی که به رفتن به قبیله اش منجر می شود، مکالمات هر از چند گاه اینترنتی با دخترش، ماجرای غده ای که بر پشت او روییده است، آشنایی و صمیمیت با دکتر حکیم، مراوداتی که با کارکنان شرکت عربی دارد، حضورش در شهر مکه و نزدیکی مسجد الحرام، و...هر یک می توانند گریزگاه هایی باشند که مسیر یکنواخت زندگی شخصیت اصلی داستان را به سمت و سویی دیگر تغییر جهت دهند. احتمالا فلسفه حضور هر یک از این ها هم در تعامل با یکدیگر، مقدمه چینی هایی مکمل برای ورود به مرحله سوم و سنتزی ماجرا است. اما در بین همه این ها، تیکور روی موضوع دکتر حکیم متمرکز می شود؛ انگار که او مرهم و مأمنی است برای التیام و آرامش زخم های بیرونی و درونی آلن؛ چه غده ای باشد که بر پشتش سنگینی می کند و آخر سر هم با دستان دکتر حکیم است که جراحی می شود، و چه اضطراب های متوالی ای که ناشی از بدعهدی عرب ها و فشار شرکت آمریکایی و حضور رقیبان چینی و و عذاب وجدان بابت تعدیل نیروی شرکت متبوع و تعهد به تأمین مخارج دانشگاه تنها دخترش کیت و...که نهایتا او را به سکته ای خفیف سوق می دهد. اما چرا حکیم؟

فیلم تقریبا تا زمانی که وارد فاز نهایی می شود سبک و اسلوبی منسجم دارد. ممکن است با این سبک همخوان باشید یا نباشید، اما الگوی واحدی آن را پیش می برد که عبارت از همان ترکیب شگفتی و تکرار است که در سطور قبل بدان اشاره شد. این ترکیب موقعیتی هجوآلود و فانتزی را پرورش می دهد که گاه تا مرز کمدی های گروتسک هم پیش می رود. جلوه هایی همچون سقوط های متوالی الن از روی صندلیو یا فضای خالی چادری که به کارشان اختصاص داده شده است و یا سلام  و احوال پرسی های بی پاسخی که آلن به اطرافیانش می دهد نمونه هایی از همین کمدی خاص هستند. اما به تدریج این کمدی ها رنگ می بازند و جای خود را به موقعیت های جدی می دهند. این که آلن از فضای شوخ و شنگ منش و رفتار یوسف وارد قبیله او می شود و بعد از یک شوخی مختصر درباره سازمان سیا و استخدام آلن در آن، ماجرا به گرگ هایی که به گله گوسفندان حمله می کند و دعوت یوسف از آلن برای کمک به نهضت احتمالی شان علیه وضع موجود گره می خورد و حتی راه را برای برداشت های نمادین هموار می سازد. در این میان حضور ناخواسته او در شهر مکه نیز گویی جز یک مزاح جنبی و نه چندان مرتبط با کلیت اثر نیست و در حد مراعات حضور پلیس مکه و پاسخ رد دادن به فقرا با گرفتن انگشت سبابه به بالا جمع و جور می شود. اما اوج این روند در مرحله واپسین موقعیت آلن که عبارت از نزدیکی به دکتر است رخ می دهد. تا قبل از این، هفت خوان آلن متشکل از این مراحل است: 1- آشنایی با یوسف و مواجهه با چادر خالی از امکانات و بدقولی طرف قرارداد -2- آشنایی با زن دانمارکی و جراحت زخم پشت -3- ناهارخوری با یوسف و معاینه غده پشت توسط دکتر -4- آشنایی با رابط قرارداد و شرکت در جشن شبانه و سکته خفیف بعد از آن -5- مراجعه مجدد به درمانگاه و توجه به مشکل خانوادگی دکتر جکیم و ارائه هولوگرام به پادشاه و عزیمت به مکه و قبیله یوسف-6- جراحی غده توسط دکتر حکیم -7- مبادله نامه های اینترنتی بین آلن و دکتر که سرانجام به مکالمه حضوری و مراودات عاطفی و ازدواج ختم می شود. شش روز یا شش مرحله اول مشحون از فانتزی است (حتی فنتزی های بصری: مانند خروج دود سیگار کیت از تصویر دستگاه نمایشگر رایانه به سمت صورت آلن)، ولی مرحله آخر به یادآوری های عاطفی و نوستالژیک آلن و دکتر (مانند خاطره سفر اردویی آلن در زمان کودکی با پدرش که به روز برفی و خوابیدن در چادر ختم شد) محدود می شود که فرجامش هم ازدواج ناگهانی و شغل یابی سریع (به رغم ناکامی در زمینه هولوگرام) و سرآخر خوشبختی کامل قهرمان داستان رقم می خورد. گویی که کسی از پرده غیب ناگهان خود آلن را هم تبدیل یه یک شمایل هولوگرامی می کند و از فضای لوپ زمانی ایستایش جدا می سازد و به وادی سعادت با خانم دکتر واردش می کند. اینجا دیگر هولوگرام برای پادشاه نیست...برای خود آلن است.

مطلب بالا در ماهنامه 24 درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٥/٧/۱٠