مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

نماهنگ ناهماهنگ (درباره فیلم محمد رسول الله مجید مجیدی)

 

 

در دو مطلبی که در شماره‌های ۳۳۶ و ۳۸۵ ماهنامه فیلم، بر فیلم‌های بید مجنون و آواز گنجشک‌ها از این قلم تراوش یافت، این ایده مطرح شده بود که نوع روایت و رویکرد مجید مجیدی، مانع از تعمیق مایه‌های دراماتیک و معنایی در متن اثر می‌شود. روایت‌پردازی مجیدی، نه از جنس داستان گویی‌های متداول، بلکه بر مبنای حکایت پردازی‌های متون متقدم ادبی است که بدون توجه به بافت شخصیت و موقعیت وضرباهنگ و سببیت، صرفا کلیتی در حرکت از وضعیت الف به سمت ب در نظر گرفته می‌شود تا پیام و ایده‌ای را به اطلاع مخاطب رسانند. از سوی دیگر رویکرد این سینماگر نیز به ویژه در آثار اخیرش، نوعی نگاه نه استعلایی که اعتلایی بوده است؛ بدین معنا که به جای مکاشفه انسانی در عالم هستی، زاویه دید الوهیتی را برگزیده است و با فراگردی خدایگانی، مناسبات آدمیان را تعبیر و تفسیر کرده است.

محمد رسول الله، شکل افراطی‌تر این روایت و رویکرد را تداعی می‌کند. فیلم به مقطعی تاریخی می‌پردازد که از یک سو داده‌های مستند چندانی از کم و کیفش در دسترس نیست (اولین متن زندگی نامه‌ای پیامبر (ص)، حدود ۱۰۰-۱۵۰ سال بعد از روزگار ایشان تدوین شد که خود آکنده از روایت‌های ناقطعی است و متن اصلی‌اش هم فعلا در دسترس نیست (سیره رسول الله ابن اسحق)؛ و در این بین مقطع کودکی و نوجوانی حضرت، ساکت‌ترین فضا در این میان است) و از سوی دیگر، به دلیل ساحت قدسی شخصیت اصلی ماجرا، پتانسیل فراوانی برای اتخاذ فیلمساز به‌‌ همان رویکرد خدایگانی شکل گرفته است. بنابراین در فقدان یک خط داستانی و روایی مشخص مستند، عمده تلاش فیلمساز، نه در داستان گویی، بلکه در فضاسازی بصری و شنیداری از طریق فیلمبرداری و صحنه آرایی و جلوه‌های ویژه و موسیقی پرحجم، مصرف شده است و حاصل کار را نه به یک فیلم سینمایی با روندی به هم پیوسته، بلکه به مجموعه ناهماهنگی از نماهنگ‌های خوش آب و رنگ نزدیک کرده است که یک خط کمرنگ داستانی از تعقیب و گریز بین یهودی افراطی و پیامبر خردسال، قرار است آن‌ها به هم متصل سازد؛ غافل از اینکه هم به دلیل عدم سندیت تاریخی این قضیه و هم به خاطر اغراق زدگی جاری در نمایشش، کارکرد وارونه حاصل می‌آید و تصنع و تحمیل را در القای اجباری و البته نامتقاعدکننده تبار‌شناسی صهیونیسم تا پانزده قرن قبل تداعی می‌کند؛ ضمن آن که ‌گاه، روند ماجرا‌ها را تحریف می‌کند و خوانشی جعلی از فضای زیست آن روزگار عرضه می‌دارد؛ نمونه‌اش ماجرای سپردن نوزادان مکه به دایگان بادیه نشین است که از آداب و رسوم عرب‌های شهرنشین آن دوران بوده است و اینک در تعبیر خودخوانده فیلمساز بر اساس مبارزه با صهیونیسم، تبدیل شده است به تمهیدی برای پنهان کردن محمد از دست یهودی متعصب.

فیلم عاجز از ربط ارگانیک بخش‌های مختلف روند زندگی پیامبر در دوران خردسالی و کودکی است و فضایش با تمهیدات تکراری متوالی (جملات قصار قالبی، موقعیت‌های فرامادی، تاکید بر طبیعت پیرامون، و مرگ نزدیکان) پر شده است. فیلمساز بیش از آنکه به کندوکاو در محیط اجتماعی و فرهنگی زیستگاه پیامبر توجه کند و منش و رفتار‌ها در برابر موقعیت‌ها بر اساس سنجه‌های شخصیت پردازانه ترسیم کند، در پی نمایش حضور خارق العاده بیرونی این شخصیت است. المان‌های ربط دهنده پیامبر خردسال با نمودهای طبیعت از قبیل دشت و قاصدک و خورشید و... یادآور لحن اشعار متقدمان ادبیات در وصف و نعت ایشان است و در واقع قرار است با گفتمان «ماه فرو ماند از جمال محمد» به معرفی این بزرگوار پرداخته شود و نه نقب در عوامل تاریخی و فرهنگی و محیطی‌ای که زمینه ساز بروز و ظهور این والامقام بوده است. طبیعی است در چنین بستری، اشاره‌های کلامی و شعاری‌ای که در خصوص زنده به گور کردن دختران به عمل می‌آید، درون خود متن حل نمی‌شود و از قاب تصویر بیرون می‌زند؛ چه آنکه هیچ اشاره‌ای به علت ارتکاب این جنایت به دست اعراب آن عصر نمی‌شود (در حالی که در خود قرآن این ماجرا ریشه یابی شده و به شکاف‌های طبقاتی و فقر اجتماعی نسبت داده شده است: و لا تقتلوا اولادکم خشیه املاق (۱)) و یک دفعه محمد نوجوان مقابل پدر طفلی که قرار است زنده به گور شود ظاهر می‌شود و از به ارث بردن چشمان زیبای طفل به پدرش سخن می‌گوید (و البته در چهره آن پدر نشانی از چشمان زیبا رویت نمی‌شود!) و با همین جمله یک دفعه مرد پشیمان می‌شود و فارغ از انگیزه‌های اصلی در کشتن کودک، به راه راست هدایت می‌شود. فیلم حتی در نکته‌ای مانند زندگی پرمشقت محمد خردسال و یتیم هم توفیق پیدا نمی‌کند و بیش از آنکه بتواند بر مبنای نکته قرآنی «الم یجدک یتیما فآوی، و وجدک ضالا فهدی، و وجدک عائلا فاغنی» (۲) موقعیت پرمضیقه زندگی ایشان را ترسیم کند، عملا نمایش گر کودکی نازپرورده شده است که با از دست دادن یکی از نزدیکان، با کلی سلام و صلوات فوری در کنف پناه و آغوش کس دیگری که بزرگ خانواده است قرار می‌گیرد و کسی هم جرأت گفتن نازک‌تر از گل را علیه ش ندارد.

برخلاف تأکید پررنگی که در قرآن نسبت به جنبه بشری محمد رفته است (۳)، شخصیت اصلی این فیلم بیشتر جنبه‌های آسمانی دارد و با اینکه رسما هنوز به مقام نبوت مبعوث نشده است، انواع و اقسام کرامات و معجزات در فیلم به صورتی متوالی و بی‌وقفه از جانب اودیده می‌شود. یکی از نکاتی هم که اتفاقا وجهه شخصیت اصلی فیلم مجیدی را با فاصله‌ای قابل توجه رو در روی مخاطب قرار می‌دهد همین نمایش مسلسل وار و بی‌کارکرد کرامات خارق العاده است. فارغ از اینکه مجموعه کرامات و معجزات منسوب به حضرت محمد را که در برخی روایات نه چندان موثق ذکر شده مطمئن بدانیم یا نه، حتی برخی از این کرامات نمایش داده شده در فیلم، فاقد سند – ولو نامطئن – هم هستند و انگار تمایل به تمرکز بر نگاه خدایگانی در اثر چنان غلیظ بوده است که چند کرامت جدید هم به مجموعه کرامات یادشده افزوده شده است. غلظت معجزه نمایی چنان در متن بالا است که عملا مشکلات عدیده‌ای را پدید آورده است. نخست آنکه معلوم نیست این همه کرامت و معجزه (زنده کردن مردگان، احضار ماهیان دریای خروشان برای گرسنگان ساحلی، برکت دادن به آب چاه خشکیده، ماجرای ابابیل، موریانه خوردگی عهدنامه کفار مکه، و...) چه نسبتی با هم در چهارچوب دنیای فیلم دارند؟ اگر یکی دو تا از این معجزات کم شوند و یا یکی دو تای دیگر افزوده، چه تفاوتی رقم خواهد خورد؟ معضل مهم‌تر، سوال آفرینی برخی از این کرامات است که در ‌‌نهایت به خدشه پذیر ساختن فلسفه‌شان منتهی می‌شود. اگر محمد توان زنده کردن جنازه دایه‌اش حلیمه را دارد، چرا همین قدرت را برای احیای جان مادر از دست رفته‌اش که به مراتب محق‌تر از دایه‌اش است انجام نمی‌دهد؟ اگر قرار است با هجوم موریانه‌ها به کاغذ عهدنامه کفار، تحریم اقتصادی مسلمانان در شعب ابوطالب فیصله یابد، چرا چنین کرامتی زود‌تر و قبل از اینکه مسلمنانان این همه به مشقت بیفتند رخ نداد؟ اگر محمد یارای ایجاد سونامی در دریا را دارد و از این طریق می‌تواند گرسنگان لب ساحل را با احضار ماهیان سیر کند، چرا‌‌ همان معجزات را برای گرسنگان مکه عملی نمی‌کند؟ اینجا البته مجال مباحث کلامی و اعتقادی نیست و نگارنده هرگز قصد ورود به چنین حوزه‌ای را ندارد. در فرامتن اثر برای برخی از این شبهات جواب‌هایی ارائه شده است؛ اما مشکل اصلی این نیست که این شبهات جواب دارند یا نه؛ مشکل اصلی عدم توانمندی فیلم در اقناع سازی مخاطبش در برابر این جور چالش‌های ذهنی است. فیلم فضایی پرحجم را با نمایش این همه معجزات رنگارنگ می‌گستراند اما محدوده‌ای را برای تبعاتش در نظر نگرفته است. مشکل دیگر به نفس نمایش معجزات مربوط است که اینجا محدوده بحث فرا‌تر از فیلم محمد رسول الله می‌رود و به هر اثری که نمایشگر معجزات و کرامات بزرگان دینی است عطف می‌شود. در ادبیات دینی، معجزه یا کرامات انبیاء، عبارت از اعمال خارق العاده‌ای است که به قصد اقناع مخاطبان در اثبات دعوی نبوت ایشان به کار می‌آید و هیچ کس دیگر توان انجامشان را ندارد. در فیلم محمد رسول الله،‌‌ همان طور که ذکر شد، با توجه به اینکه مقطع داستان اثر، مربوط به دوران قبل از نبوت محمد است، نمی‌توان نام این خرق عادات را معجزه نهاد و در‌‌ همان محدوده کرامت می‌گنجند. اما همین نمودهای غریب، زمانی قدرت بهت آفرینی در مخاطبشان را دارند که در تجربه‌ای عینی و واقعی به محک گذاشته شوند و نه با واسطه‌ای که از شعبده سینما حاصل می‌آید. در داستان معروف حضور موسی در دربار فرعون و رقابت شعبده بازان فرعونی با عصای معجزه بخش موسی که به مار مبدل می‌شد، همین نکته مورد تاکید است: معجزه اصیل با شعبده‌های تکنیکی متفاوت است. سینما عرصه‌ای برای همین شعبده‌ها است و تمهیدات ناشی از جلوه‌های ویژه، نهایتا حیرت مخاطب را از پیشرفت در فناوری سینمایی برمی انگیزانند و نه باورش را به معجزات و کرامات آسمانی. فیلمی که تکیه‌گاه اصلی‌اش در معرفی مقامی معنوی، تکنیک‌های اعجاب آور سینمایی (البته در اجرایی معمولی) است، هرگز توان ترسیم شمه‌ای از عظمت روح نبوت را نخواهد داشت و با شعبده نمایی، حتی این عظمت را تنزلی ناخواسته می‌بخشد. از این رو به نظر می‌رسد نمایش معجزات قدسی در عرصه سینما با استفاده از شعبده‌های تکنیکی، نقض غرض است و استفاده از آن کارکرد وارونه دارد؛ ضمن آنکه برای آخرین پیامبر خدا که معجزه اصلی و جاویدانش، از جنس کلام و کلمه است و تعلق به ساحت فرهنگ دارد، دیگر نمایش موج‌های سهمگین دریا و ابر سایه گستر مقابل خورشید و... اعتبار و اهمیت چندانی ندارند که قرار باشد این همه رویشان تأکید شود. شاید ارجاع به یکی از صحبت‌های زنده یاد شریعتی در این زمینه بی‌ربط نباشد: «ما خیال می‌کنیم، که اگر بگوئیم پیغمبر اسلام، سایه نداشته است، صفت بزرگی را از پیغمبر عنوان کرده‌ایم، در صورتی که ارزش‌های پیغمبر اسلام در زبان کسی که بهتر از هر کس دیگری می‌تواند از او سخن بگوید [امام جعفر صادق] این است: کان رسول الله یجلس جلوس العبد و یاکل اکل العبد و یعلم انه العبد. رسول خدا نشست و برخاست می‌کرد، مثل نشست و برخاست یک بنده، غذا می‌خورد، مثل غذا خوردن یک بنده، و اصلاً می‌دانست که یک بنده است. این بزرگ‌ترین تجلیل، از مقام بزرگ‌ترین موجودی است که در عالم هست» (۴)

همه این معضلات، ناشی از تلقی غلط از عبارت فاخر است. در دیار ما، ظاهرا این عبارت در تعبیر دیگری، یعنی فخرفروشی کاربرد دارد. این همه جلوه‌گری در نمایش معجزه و شباهت تصویر به نقاشی‌های رامبراند و... لزوما فیلمی را فاخر نمی‌سازد و بیشتر در‌‌ همان معنی دوم تبلور دارد. برای نمایش زندگی پیامبری که عبارت «الفقر فخری» (۵) منسوب به او است و مجیدی در فیلم بچه‌های آسمان به شیوایی این معنا را در تاروپود متنش تنیده بود، چنین غوغا‌ها و جلوه‌ها و عظمت‌ها و خرج‌ها کارکرد مناسبی ندارد. فیلمبرداری این فیلم مجزا از درونمایه متن اثر قابل توجه است؛ اما عملا هیچ ربطی به فرهنگ و بافت زندگی و محیط پرورش و اقلیم تمدنی عصر پیامبر ندارد. یک فیلمبرداری خوب، صرفا در کادربندی و چیدمان استاندارد اشیاء در قاب و رعایت مرکز ثقل تصویر و... خلاصه نمی‌شود و باید با تم درونی متن وجه خلاقانه‌ای را برقرار سازد. اینکه در مزیت آن دائما گفته می‌شود شبیه نقاشی‌های فلان هنرمند اروپایی قرن ۱۸ و ۱۹ درآمده است؛ نشان از این غفلت دارد که اصولا عنصر نقاشی و نگارگری، برای آیینی که به اقتضای مناسبات روزگارش، تحریم کننده این هنر تا قرن‌ها بوده است، قرار است چه وجه ارگانیک و معنادار و خلاقانه‌ای را رقم زند؟ اگر این فیلمبرداری با این سبک برای فیلمی مثلا درباره عیسی مسیح انجام می‌شد (کما اینکه قبلا برای مصائب مسیح مل گیبسون به کار رفته بود و تصاویرش به نقاشی می‌مانستند) وجهی منطقی داشت؛ چه آن در مسیحیت، نقاشی و هنرهای تجسمی حرف اول را می‌زند، اما در حوزه تمدنی/تاریخی اسلام که هنرهای دیگر همچون شعر، معماری، خطاطی و... رشد داشته‌اند، این شباهت به نقاشی، فاقد کارکرد و منطق زیبایی‌شناسانه درونی است و نشان از بیگانگی تکنیک اثر با درونمایه فرهنگی‌اش دارد؛ نکته‌ای که درباره موسیقی فیلم هم صدق پیدا می‌کند.

نگاه فیلم مجیدی به محمد مصطفی، نگاه دمده‌ای است. نیت و انگیزه او برای معرفی ایشان به عنوان پیامبر صلح، در زمانه‌ای که جاهلان متعصب مسلمان از یک سو و رسانه‌های هتاک بیگانه از سویی دیگر، هویتی خشونت بار از دین محمد ارائه داده‌اند، بسیار قابل تحسین است؛ و عزم او برای طی کردن مرحله‌ای از آزمون و خطا در مسیر ساخت فیلمی تاریخی/مذهبی درباره پیامبر اسلام بسیار پسندیده می‌نماید که در جای خود هم ارزشمند است، اما نکاتی مانند ترجیح حکایت به داستان، نگاه از بالا، و تکنیک زدگی، فیلم را در سطحی نگه داشته است که نه تنها جوابگوی اساسی به آن چالش‌های بیرونی نیست، بلکه اساسا چهره جدیدی هم از ایشان عرضه نمی‌دارد و‌‌ همان دانسته‌ها و باورهایی قبلی است که اینک به لعاب نور و تصویر و شعبده آغشته است. محمد همچنان پیغمبری است که باید از نو شناخت...

پانوشت

۱-      قرآن کریم، سوره اسراء، آیه ۳۱

۲-      قرآن کریم، سوره ضحی، آیات ۶-۸

۳-      قل انما انا بشر مثلکم؛ قرآن کریم، سوره کهف، آیه ۱۱۰

۴-      علی شریعتی، مجموعه آثار ۸/ نیایش، انتشارات الهام، ص ۱۲۹

۵-      ابن فهد حلی، عدة الداعی و نجاح الساعی، جلد: ١، انتشارات دارالکتب الاسلامیه، بیروت، ص ۱۲۳



مطلب بالا در ماهنامه فیلم درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٤/۸/۱