مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

چشمم نگهبان جاده ها است (درباره مستند سیاهان جنوب ایران)

 

اگر صرفا بر اساس عنوان مستند سیاهان جنوب ایران و بدون توجه به ساختار برخی از مستندهای قبلی فرهاد ورهرام (همچون یاد و یادگار)، بخواهیم قبل از تماشای اثر بدان بیندیشیم، احتمالا انتظار دیدن فیلمی را خواهیم داشت که در حال شناساندن و توضیح درباره مردمان سیاهپوست مناطق جنوبی کشورمان به لحاظ بافت جمعیتی، تقسیم بندی‌های مذهبی، تبار‌شناسی، شباهت‌ها و تفاوت‌های اقلیمی و معیشتی و آیینی، تأثیر و تأثرات اقتصادی، ارتباط با دیگر نژاد‌ها و مردم منطقه و... است. اما تماشای مستند در‌‌ همان دقایق نخست، این تصور اولیه را بر هم می‌ریزد و توقعی را که از دیدن یک مستند متعارف مردم‌شناسانه در ذهن شکل گرفته است، به چالش می‌کشد.

سیاهان جنوب ایران، مستندی مردم‌شناسانه است، اما نه متکی بر توضیح و تبیین‌های برآمده از گفتار متنی که در حال برگردان شفاهی تصاویر روی پرده است؛ بلکه مرکز ثقل اساسی‌اش، به مجموعه‌ای ترکیبی از رنگ و نور و موسیقی و ریتم معطوف است که معمولا در ادبیات نقدنویسی از آن به عنوان شاعرانگی یاد می‌شود. نگارنده شخصا با به کارگیری صفت‌هایی مانند شاعرانه برای یک اثر سینمایی دمخور نیست و ترجیح می‌دهد از واژگان متعارف سینمایی برای توضیح و توصیف یک فیلم استفاده کند، اما جدید‌ترین اثر ورهرام، چنان با این مایه مفهومی درآمیخته است که به دشواری می‌توان اثر را از آن منتزع دانست. فیلم بدون بهره گیری از هر نریشنی، به نمایش چند موتیف متوالی که در هر دوره زمانی از اثر تکرار می‌شوند می‌پردازد: جلوه‌های طبیعت (صخره، بیابان، مرداب، حیوانات، دریا، آسمان)، زندگی روزمره مردمان سیاه پوست (در بازار، مدرسه، تماشاخانه، صیدگاه ماهیان) و مراسم آیینی (زار، لیکوخوانی، بیدارباش رمضان، سوگواری محرم). این توالی، به گونه‌ای تداعی کننده یک حوزه یکپارچه از اقلیم‌های متفاوت و متنوع جنوب ایران (قشم، چابهار، بندر عباس، خوزستان، بوشهر و...) است. این یکپارچگی، به نوعی ترجمان بصری‌‌ همان نوشته‌های مجملی است که در لحاظات اولیه فیلم بر کادر تصویر نقش می‌بندند و تاریخچه بسیار مختتصری را از چگونگی ورود سیاهان آفریقا به سواحل جنوبی ایران از دوران پیش از اسلام تا همین یکی دو سده قبل بیان می‌دارد، به گونه‌ای که با تماشای رابطه مردم این ناحیه با طبیعت و یکدیگر و زندگی و عقاید و رسومشان، بیش از هر چیز، روح بدوی آفریقای سیاه به ذهن متبادر می‌شود. آنچه این تداعی را پررنگ‌تر می‌سازد، استفاده درست مستندساز از عنصر موسیقی است. شاید بسیاری ندانند آنچه به عنوان موسیقی بومی و محلی مردم سیاهپوست جنوب ایران چه در مراسم زار و چه در قالب پایکوبی‌های شادمانه و چه در آیین‌های سوگواری آیینی خوانده و نواخته می‌شود، برآمده از موسیقی آفریقایی است. این فیلم، ریتم اساسی خود را از همین موسیقی ناب و بدوی می‌گیرد و با جای سازی این مایه در گوشه گوشه زندگی طبیعی و دینی و هنری و اقتصادی اهالی این خطه، فضایی پرشور و پویا عرضه می‌دارد. یکی از ایده‌های هوشمندانه ورهرام، بهره گیری از موتیف «دست» است که در موقعیت‌های مختلف از آن در آفرینش نوا‌ها و صداهای ریتمیک، چه در قالب موسیقی (کوبیدن دست بر طبل و یا کف زدن موقع اجرای مراسم زار) و چه در قالب فضای روزمره زندگی (کوبیدن بر خمیر نان، تشویق کودکان در مسابقه فوتبال) نمود دارد.

در عین حال ورهرام تلاش داشته تا میان تصاویر پراکنده‌ای که از موقعیت‌های مختلف طبیعت و زندگی مردم و مراسم سنتیشان نمایش می‌دهد، ارتباطی نامرئی اما ارگانیک و معنادار برقرار سازد. شاید اگر بیننده‌ای متوجه این نخ‌های نامرئی ربط دهنده نشود، چنین تصور کند که فیلم مجموعه‌ای از تصاویر بی‌ربط است که به مدد تدوینی صرفا مکانیکی به هم الصاق شده‌اند. در حالی که چنین نیست. توالی تصاویر و تدوین آن‌ها، از فراگردی هنرمندانه نشأت می‌گیرد که منطبق با درونمایه اصلی متن، یعنی‌‌ همان شاعرانگی بدوی فضای اثر است. فیلم در قسمت‌هایی بر اساس اصل تضاد قسمت‌ها را به هم مرتبط می‌سازد (مثلا از پی نمای نان پختن و حس التهاب گرمای تنور، صحنه گل بازی کودکان و حس خنکای ناشی از مالیدن گل به بدن آمده است) و در قسمت‌هایی از اصل تقارن بهره می‌گیرد (مثل صحنه شست و شوی لباس‌ها که از پی صحنه سیلاب در دشت ظاهر می‌شود) و‌گاه نیز بر مبنای تشبیهات شاعرانه تدوین صورت می‌گیرد (مثل دیزالو به آبی دریا از پی نمای اینسرت بر چشمان فیروزه‌ای پیرزن نابینا). البته در برخی قسمت‌های فیلم، منطق درونی روایت دچار خدشه می‌شود؛ مانند صحنه‌ای که کودکان در مدرسه مقابل دوربین می‌ایستند و چشم در چشم لنز دوربین نام خود و تیم مورد علاقه‌شان را بر زبان می‌آورند؛ موقعیتی کاملا متفاوت از رویه روایی فیلم در بی‌واسطگی مخاطب و تصویر از بیان و دریچه دوربین.

سیاهان جنوب ایران مستندی شاعرانه است که جدا از حس و حال زیبایی شناسانه‌اش، پتانسیل انگیزه بخشی به مخاطبش را در دانستن و پژوهش هم دارا است. به عنوان مثال، فیلم در دو جا آیین لیکوخوانی را به عنوان یکی از سنت‌های سیاهان جنوب کشور نمایش می‌دهد. همین مواجهه، این کنجکاوی را برای مخاطبی که نمی‌داند لیکو چیست فراهم می‌کند تا نسبت به ماهیت و کیفیت این قالب فرمی شعر و موسیقی جنوب شرق کشور در پی جست‌و‌جو رود و با فراورده‌ای فرهنگی/هنری آشنا شود که تراکمی از عشق و شور و حال و هنر را در خود جای داده است؛ قطعاتی همچون هایکوهای ژاپنی که در بی‌آلایش‌ترین نمود هنری، حس عمیقی را به مخاطبش عرضه می‌دارد:

هوا بهاری است

چشمم

نگهبان جاده‌ها است

مطلب بالا در نشریه سینما حقیقت درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٤/٧/٢٧