مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

از آرمان تا قدرت (درباره مستند من می‌خوام شاه بشم)

تصویر وارونه و لرزان مردی بر سطح آب… و سپس حباب‌ها و بسامد سنگین صدا در زیر آب. این مطلع فیلم مستند «من می‌خوام شاه بشم» است که همچون نمای واپسینش پرتأمل است: حرکت اتومبیل در انتهای جاده شب.
این مقدمه و مؤخره برای حکایت یک بلندپروازی، نشان از هوشمندی مستندساز دارد؛ هوشمندی‌ای که درکی درست را از موقعیت غریب غلام‌عباس برزگر دلالت می‌کند و برخلاف بسیاری از نمونه‌هایی مشابه که در حال ثبت مقطعی از زندگی یک شخص هستند، در برابر جذابیت موقعیت آن شخص، وا نمی‌دهد و به واکاوی بیشتر ادامه می‌دهد.
این که عباس برزگر سال‌ها قبل به عنوان مردی فقیر و کم‌سواد، از فرصتی طلایی استفاده هوشمندانه کرده است و با مدیریت غریزی درستش، فضایی قابل تحسین در امر گردشگری و جذب توریست‌های خارجی به مناسبات بومی کشور به وجود آورده است و سرمایه‌های قابل توجهی نیز برای خود کسب کرده است، سطح ماجرا است. این سطح را بسیاری از رسانه‌ها (سایت‌های خبری، روزنامه‌ها، صدا و سیما و…) مورد توجه قرار داده‌اند که با جست‌وجویی مختصر در موتورهای اینترنتی می‌توان درباره همه‌شان اطلاعاتی کسب کرد. اما هنر گنجی آن است که به این سطح بسنده نکرده است و کارش را در حد یک مستند آموزشی – تبلیغی درباره «خواستن توانستن است» تقلیل نداده است. توجه مستندساز بیش از آن که به این نمود شعاری و اخلاقی جلب شود، به پیچیدگی‌های درونی و وجودی سوژه‌اش معطوف بوده است.
برزگر را سال‌ها قبل روی صندلی برنامه ماه عسل تلویزیون دیده بودیم که چگونه کانون ذوق‌زدگی‌ها و ذوق‌نمایی‌های مجری برنامه در فراگردی ژورنالیستی واقع شده بود، اما مستند گنجی مجالی برای این فضاهای نازل باقی نمی‌گذارد. مخاطب مستند، از سطح نمودهای حرف‌های همیشگی درباره آمدن شبانه دو آلمانی و گسترش رفت‌وآمد توریست‌ها و دعوت‌نامه‌های خارجی‌ها و… به عمقی جدی‌تر در حرکت است.


گنجی از سوژه‌اش نه قهرمانی می‌سازد که به درد الگوپردازی‌های مقوایی صداوسیما بخورد و نه کاریکاتوری می‌آفریند که موجب خنده مخاطب به سادگی و روستایی بودن موقعیت شود. مستندساز درست مانند الگوهای کلاسیک فیلم‌های داستانی، از خوشی و خوشبختی شروع می‌کند، سپس چالش‌ها را به رخ می‌کشد و در نهایت مسیر نامعلوم و پرمخاطره قهرمان قصه‌اش را در این کشاکش واقعیت و آرزو، پایان ماجرا درنظر می‌گیرد.
عباس برزگر می‌خواهد شاه باشد. او آینه‌ای است در برابر همه ما که گاه آشکار و اغلب پنهان، این آرزو را در سر داریم و طوری دیگر وانمایی‌اش می‌کنیم. مهم‌ترین خصلت نیکوی عباس، بعد از پایمردی و سماجت و پشتکارش، صداقتش است. او این آرزو را سال‌ها قبل در انشای مدرسه‌اش بازگو کرده بود (و کتکش را هم خورده بود)، در خدمت سربازی و شاگردی مکانیکی دنبالش کرده بود (و حقارتش را هم چشیده بود) و در اولین عشقش هم سراغ کسی رفته بود که طبقه اجتماعی و اقتصادی بالاتری از خودش داشت (و ناکامی خواستگاری‌اش را هم دیده بود). عباس در نیل به آرزوی دیرینه‌اش، بارها با شکست مواجه شده است و حالا در بزنگاهی سرنوشت‌ساز می‌خواهد محققش کند. او دگرگونی و فرصتی را در مسیر زندگی‌اش شکل داده است که اکنون می‌خواهد گسترشش دهد و تبدیلش به یک تمدن کند. جالب این‌جا است که نکته‌های انگیزه‌بخش او در این مسیر، یکی فیلم سینمایی‌ای علمی – تخیلی (ماشین زمان) بوده است و دیگری، مواجهه با غیرایرانیان. خیال، او را به سمت آرمان سوق داده و بیگانه، به سمت ملیت. اما این مواجهه‌ها و عزیمت‌ها، در دنیای واقعیت شکل می‌گیرد و بزرگ‌ترین واقعیت پیش روی او، خانواده‌اش هستند: زنی که پابه‌پای او این مسیر را با او همراه بوده است، دختری که به تعبیر خود عباس، ستون اصلی کارش است و اگر نباشد فلج می‌شود، و پسری که هیچ شباهتی به پدر ندارد و امیدش را ناامید کرده است. عباس برای رسیدن به مقصدش باید از این خانواده عبور کند. چالش پیش رو، ابتدا او را از در منطق و استدلال وارد قضیه می‌سازد و می‌خواهد با قانع‌سازی همسر و فرزندانش، مسیر به مسالمت طی شود. اما بحران مشروعیت استدلالی او مانع از کارآمدی این راه می‌شود و در نتیجه، فضا به پرخاش و تحکم و عصبیت تغییر جهت می‌دهد. سکانس دعوای او با دختر نوجوانش که زمانی ستون خیمه‌اش بود، اوج این رویارویی است. او می‌انگارد دختر از همان اسلحه‌ای دارد استفاده می‌کند که زمانی خودش راه استفاده‌اش را به او یاد داده بود. پس برای رسیدن به تمدن آرمانی‌اش، از ملت و خانواده‌اش صرف نظر می‌کند و با تجدیدفراش، اولین قدم را برمی‌دارد. او چشم به تولد ملتی دیگر دارد. ولی آرمان پیش رو همچنان با چالش مواجه است. عباس در اواخر فیلم به نکته درستی اشاره می‌کند: این که حس جدیدش بعد از تجدیدفراش، آیا عشق است و آیا این عشق او را در راه تحقق آرمانش کمک خواهد کرد و یا بازش می‌دارد؟ حالا انگار او دارد به نفس قدرت معطوف به آرمان عشق می‌ورزد تا خود آرمان؛ و این فرجام، دغدغه همه کسانی است که بلندپروازانه قصد تمدن‌سازی در محدوده‌های بزرگ و خرد خود داشته‌اند و در مسیرش، از استدلال به تحکم دست یازیده‌اند و از تصویر معوج خود در سطح آب به سیاهی جاده‌ای بی‌انتها رسیده‌اند.

 

مطلب بالا در شماره شانزدهم ماهنامه هنر و تجربه منتشر شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٤/٦/٧