مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

جنگ هفته (درباره نهنگ عنبر)

ابتذال را به معنای استفاده از عناصر دم دستی تعریف کرده اند. نهنگ عنبر، استفاده های گشاده دستانه ای از این عناصر کرده است؛ به نحوی که شاید بتوان چهارپنجم فیلم و شوخی هایش را کاملا بی ارتباط با درام اصلی متن و وابسته به ایده هایی ساده انگارانه خارج از محور داستان دانست.  یادآوری فیلم کمدی مکس، که جزو آثار خوب سامان مقدم است، در این زمینه خالی از فایده نیست. در مکس، داستان، مربوط به خواننده ای اشتباهی است که بعد از سال ها به ایران برمی گردد و با مشکلاتی مواجه می شود. همه شوخی های این فیلم در ارتباط با موضوع خوانندگی، موسیقی، تضادهای فرهنگی ناشی از ورود به ایران و...است و برای همین هیچ کدام توی ذوق نمی زنند. اما در نهنگ عنبر، که داستانی درباره عشق نافرجام شخصیت اول داستان به محبوب سفرکرده اش دارد، شوخی هایی گنجانده و بلکه الصاق شده است که کمترین پیوند را با موضوع دارد و می شد به سهولت هر شوخی دیگری را جای شان قرار داد و یا آن شوخی ها را در هر جای دیگری انجام داد. شغل ماهی فروشی پدر (و به تبع آن شوخی با وان حمام)، آویزان شدن بچه از لوستر، شوخی با ابی و جلال همتی، ماجرای آموزش رانندگی، ربط شهرام شب پره با محمود دینی، ماجرای جبهه جنگ، شوخی با کمیته گشت ارشاد، محافظت از مرد روحانی، شوخی با دیالوگ های فیلم هامون، ورود به عرصه روزنامه نگاری و ساختمان سازی، و...همگی نمونه هایی پراکنده و نامرتبط هستند که مانند قطعات جنگ های فکاهی تلویزیونی به هم چسبانده شده اند و در حد کارکرد همان برنامه های لوس هم قابلیت خنده آفرینی را در مخاطب شان دارند. این نقص، همان آفتی است که در اغلب فیلم های نازل کمدی (از جمله اخراجی های ده نمکی که در این زمینه تبدیل به یک شاخص شده است) جاری است. فروش بالای برخی از این فیلم ها، هیچ ربطی هم به ارزش فضای کمیک متن شان ندارد. جوک گفتن در جامعه ما، یکی از متداول ترین و ساده ترین کارها است و بهانه یافتن برای خندیدن و خنداندن، چندان دشوار به نظر نمی رسد. در هر محفل خانوادگی و اداری و دوستانه و...هم معمولا چند نفر جوک گو وجود دارند که سر خلق الله را با مزه پرانی های شان گرم می کنند. نهنگ عنبر هم جز جوک گفتن نمود دیگری ندارد؛ گاهی جوک درباره این که طرف کلمه ذی الحجه را نمی تواند ادا کند و گاهی درباره این که در مهلت دادن به طرف مقابلش تا عدد پنج می شمرد و کارش به شمردن چهار و نیم و هفتاد و پنج صدم می رسد و گاهی هم با تکان دادن قسمت عقب بدن در شلوارهای گشاد مد دهه 1360. این ها اسمش کمدی نیست؛ و از آن فراتر سینما هم نیست. بذله گویی ها و شیرین کاری هایی پراکنده است  و همیشه هم تعداد زیادی هوادار و خنده کن دارد. اوج خلاقیت سینمایی در این فیلم، مواردی مانند ورود به اتومبیل از یک در و فرار از در دیگر آن است که آن هم گرته برداری ای سطحی از آثار کمدی کلاسیک است و یا نهایتا سکانس وصف زندگی زناشویی ارژنگ و فرناز که در سه کلمه خلاصه می شود و نمود تصویری اش هم در سه برش از طبقات آپارتمان نمایش داده می شود.

 

از چنین ترکیب ناهمگونی، قاعدتا نمی توان انتظار داشت که چرا انگیزه های شخصیتی درش گم است؛ مثلا این که رویا در آخر کار چرا بعد از این که تصمیم می گیرد به آمریکا برود، دوباره برمی گردد؟ فقط برای یک پایان خوش؟ ارژنگ که این همه شیفته رویا است و تعلقات ایدئولوژیک هم ندارد، چرا بعد از اتفاق ناکام پاسپورت جعلی، دوباره تلاش نمی کند به آمریکا برود؟ انگیزه اش از ازدواج با فرناز دیگر چیست؟ ماجرای برگشتن رویا از آمریکا برای درد دندانش دیگر چه صیغه ای است؟

 

می ماند ارجاعات فیلم به فضای دهه شصت (ممنوعیت ویدئو، گشت کمیته، رواج و قاچاق موسیقی های خالتوری، آداب گفتاری، برک دنس، مد لباس و آرایش مو) که آن نیز از سطحی نازک فراتر نمی رود (شبیه به همان خاطره هایی است که همه مان از آن مقطع داریم و گاه به شکل گذرا به قصد تفریح برای هم یادآوری شان می کنیم) و قابلیت تبدیل را به نقدی اجتماعی پیدا نمی کند. ابتذال، متانت و کارکرد نقد را از بین می برد.

مطلب بالا در ماهنامه فیلم درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/٢۳