مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

یک داستان کامل (درباره فصل برگزیده فیلم ویپلش)

گمان می رود در تشخص و امتیاز فصل نهایی فیلم ویپلش در مقایسه با سایر فصل هایش، کمتر مخاطبی مخالفت داشته باشد. این فصل طولانی، حدود 15 دقیقه از فیلم را به خود اختصاص داده است که خود نیز به دو نیمه تقسیم می شود. اما چرا در بین همه فصل های فیلم (که هر یک انباشته از ظرافت های فیلمنامه نویسی هستند) این یک سکانس خاص، چنین می درخشد؟ در سطور زیر، تلاش می شود برخی دلیل ها در این باب، مطرح آیند.

این فصل، مثل هر سکانس پایانی فیلم دیگری، برآیند ماجرا را دربردارد. اندرو بعد از همه فراز و نشیب های پرالتهابی که با استادش، فلچر در نواختن درام داشته است، حالا مجالی نهایی یافته است تا خود را نزد استاد و خودش و همه تماشاگران برنامه کنسرت، محک بزند. مخاطب فیلم، بر اساس همه آن التهاب های قبلی، حالا می پندارد که تا حد زیادی همه گره ها حل شده است: نه ولچر به راز اندرو (شکایت علیه استاد) پی برده است و نه دیگر خبری از آن همه خشونت و شکنجه روانی و جسمی است. اندرو که حالا دیگر دختر مورد علاقه اش را هم بالکل از دست داده است (در سکانس قبل این اطلاعات ارائه می شود)، با عزمی راسخ تر از قبل راهی محل برنامه می شود و با آرامشی مثال زدنی خود را آماده ورود به رفتن روی سن می کند؛ به ویژه که دیگر خیالش از مهربانی فلچر هم راحت است و همه جوانب (از آمدن پدرش به برنامه گرفته تا حرف های آرامش بخش استاد) حکایت از پایانی خوش بعد از آن همه مرارت دارد. ساختار متعارف فیلمنامه نویسی هم این انتظار را افزون می کند که حالا دیگر نوبت مرحله نهایی تعادل است و گره ها و تنش ها جای خود را به آرامش و طمأنینه خواهند داد. اما و صد اما! دیمین چزل این جا بار دیگر خلاقیت خود را بروز می دهد و برخلاف انتظار کلیشه ای مخاطب، در واپسین دقایق فیلم، بار دیگر التهاب می آفریند و با جملاتی کوتاه از دهان ولچر، شوکی تکان دهنده را به اندرو (و مخاطب) وارد می کند: « فکر می‌کنی چرا این‌جا دعوتت کردم؟ همه این مدت می‌دونستم کار تو بود.» (البته دیالوگ های فیلم از فیلمنامه چاپ شده در مجله کوبنده تر است: فکر می کنی من احمقم؟! می دونستم کار تو بود). حالا اوضاع فرق می کند و انگار بار دیگر به اول ماجرا برگشته ایم. فیلمنامه نویس به موازات ترسیم چهره پرسوال اندرو در برابر این شوک، مخاطب را هم در برابر سوالات مهمی قرار می دهد: قصد فلچر از طرح این موضوع چیست؟ دارد انتقام می گیرد؟ فقط قصد منت گذاشتن دارد؟ حالا نوبت شوک دوم و کوبنده تری است: نت مقابل اندرو با سایر نوازندگان متفاوت است! انگار چزل می خواهد در این فصل خاص، بار دیگر مراحل دراماتیک فیلمنامه نویسی را پیاده کند: اول آرامش در میان بود و حالا دو دو نقطه عطف نزدیک به هم، گره هایی فزاینده را شکل می دهد. نوازندگی اندرو بدون نت مرتبط با قطعه مورد نظر، فاجعه ای شخصیتی برای او به همراه دارد. حالا که فلچر بعد از این فاجعه مقابل او می ایستد و کنایه وار به خروج از سالن دعوتش می کند، مخاطب این اطمینان را می یابد که موضوع صرفا انتقامی تحقیرکننده در برابر خیانت شاگرد به استاد بوده است. این جا نقطه ای میانی در این درام کوچک پایانی است و با خروج اندرو از سالن و پناه بردن به آغوش پدر، کامل می شود. ولی نیمه دوم فصل باقی مانده است که به نوعی، تجلیگاه صعود دوباره نمودار شیب منحنی فیلمنامه در این فصل محسوب می شود.  پسر دیگر چیزی برای باختن ندارد؛ پس برمی گردد و حالا نوبت او است که فلچر (و مخاطب) را غافلگیر و شوکه کند. در میان حرف زدن فلچر برای حضار، قطعه را (که از قضا همان قطعه ای است که در اولین جلسه اش با فلچر بابتش تحقیر فراوان شد)  با زدن درام خود شروع می کند و در اوج حیرت و بهت زدگی رهبر ارکستر، هدایت سالن را به دست می گیرد و استاد را با کت درآورده اش به پس زمینه می راند و به همان هدفی می رسد که بارها فلچر آرمانش را مطرح کرده بود: تولد یک درامر خلاق و شگفت انگیز.

این جا دیگر فیلمنامه صرفا موقعیت را روایت نمی کند و وارد جزئیاتی در ابعاد چگونگی تمرکز دوربین و میزانسن پای فلچر و توصیف اینسرت ها و کلوزآپ ها و محوشدگی های بصری می شود که در واقع حکایت از فضایی به شدت سینمایی در ترکیب صدا و ریتم و تصویر دارد. در نیمه دوم این فصل، قرار است نزدیک به ده دقیقه (که پنج دقیقه نهایی اش را اندرو به تنهایی و به دلخواه درام می نوازد)، موسیقی ای کوبنده را در لحظاتی بسیار ملتهب بشنویم که هر زیر و بمش تأثیر سرنوشت ساز در مسیر درام و شخصیت اثر خواهند داشت. پس فیلمنامه نویس هوشمندانه تلاش می کند این سه جزء (عناصر دیداری، شنیداری و ضرباهنگ) را در آخرین صفحات فیلمنامه اش با استفاده از واژگان منتقل کند و البته طبیعی است که حاصل نهایی کار در اجرای درخشان این ده دقیقه نهایی، فضایی فراتر از این کلمات را می آفرینند.

فصل پایانی ویپلش، جدا از آن که قطعه نهایی داستان را تکمیل می کند، خود درامی پرهیجان و کامل از یک قصه شگفت انگیز است.

مطلب بالا در ماهنامه فیلمنگار درج شده است.

   + مهرزاد دانش - ٧:۳٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۱٠