مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

مقایسه فیلم و رمان همچنان آلیس

 

خاطره مهم‌ترین بخش وجودی هویت آدمی است. خاطره که نباشد، تکیه گاهی وجود ندارد که فرد بتواند خود و اطرافیان و مفاهیم ادراکی مربوط به آن‌ها را بازشناسد و بر اساسشان بیندیشد یا تصمیم بگیرد. از این رو، عارضه‌ای همچون آلزایمر، قبل از هر چیز، نابودکننده هویت آگاهی دارنده‌اش است؛ چرا که امکان ارجاع به حافظه در میان نیست تا به وسیله آن، هویتی را که در اثر تجربه و تحصیل و معاشرت و کار و غیره به دست آمده است، درک کرد.

چنین وضعیت نا‌به سامانی، در بیان داستانی و یا تصویری‌اش، نیازمند تمهیداتی است تا بتوان به ترجمانش پرداخت. لیزا جنوا، پزشک عصب‌شناس آمریکایی، که برخی از یافته‌های علمی‌اش را درباره بیماری‌های مربوط به رشته تخصصی‌اش، در قالب داستان نوشته است، در رمان همچنان آلیس*، نگاه قابل توجهی به آلزایمر، از این زاویه دارد. مهم‌ترین جنبه کتاب او، انطباق روایت با موقعیت آلیس، قهرمان قصه است. مرجع روایت در کتاب، اگرچه قالب سوبژکتیو ندارد و از زبان اول شخص بیان نمی‌شود، اما مبتنی بر روایت دانای کل نیز نیست و همواره موضعی را دربرمی گیرد که آلیس در آن حضوری پویا دارد و از پرداختن به فضاهایی که آلیس در آن‌ها حاضر نیست، پرهیز شده است. این روال، باعث شده که خواننده کتاب، خود را در کنار بیمار مبتلا به آلزایمر حس کند و با نگاه او به جهان جاری در داستان بنگرد. (برخلاف داستان کوتاه خرسی که از پشت کوه آمد نوشته آلیس مونرو – سارا پولی فیلم خوبی با اقتباس از این داستان جذاب در سال ۲۰۰۶ با نام دور از او ساخت - که از زاویه دید فراگیرتری به بیماران آلزایمری می‌پرداخت و حتی بیشتر منطبق با نگاه همراهان او بود) شاید این نکته، کلیدی‌ترین جنبه داستان باشد؛ چرا که به روایت شکل و فرم خاصی متمایز از نمونه‌های مشابه می‌بخشد. از سوی دیگر، روند روایت، مبتنی بر فراموشی تدریجی و سریع شخصیت اول داستان است؛ پس لازم می‌نماید که لحن معرف ادراک قهرمان قصه در ارتباط با جهان پیرامونش، در مسیر پیشرفت روایت، تفاوت‌های مرحله به مرحله کند و واژگانی متفاوت از روال اولیه ماجرا برای فرجام این آدم و نگاهش در نظر گرفته شود. جنوا به این مهم نیز توجه خوبی نشان داده است و به عنوان مثال، از جایی که روند آلزایمر شدت می‌گیرد، نویسنده در توصیف اطرافیان بیمار، به جای نام بردن از اسم‌‌هایشان و یا نسبتشان با بیمار –مثل شوهر یا دختر- از موقعیتی که در ذهن بیمار شکل گرفته است استفاده می‌کند. مثلا در توصیف لیدیا، دختر کوچک‌تر آلیس، در اواخر داستان دیگر از عنوان لیدیا و دختر کوچک‌تر استفاده نمی‌شود و عبارت «هنرپیشه» برایش جایگزین می‌شود؛ چرا که آلیس او را دیگر به عنوان دخترش به جا نمی‌آورد و توجهش صرفا به حرفه او که بازیگری است معطوف می‌شود. همین طور برای دختر بزرگ‌تر او، آنا، نه این نام، بلکه عنوان کلی «مادر» استفاده می‌شود چرا که آلیس او را فقط در شمایل مادر جوانی که دو فرزند نوزاد دارد می‌بیند.

اما ریچارد گلتزر و واش وستمورلند تا چه حد در بازنمایی این دو نکته مهم در فیلم موفق بوده‌اند؟ آن‌ها در اینکه در همه صحنه‌ها و سکانس‌ها آلیس حضور دارد و بدون او، هیچ فصلی رقم نمی‌خورد، به داستان وفادارند و برای اینکه فرم متن هم با این حضور همیشگی همسان باشد و در واقع مختصات عارضه آلزایمر، از دریچه حس و درک آلیس به تماشاگر منتقل شود، تلاش کرده‌اند از تمهید فلو-فوکوس استفاده کنند؛ بدین طریق که هر جا آلیس در گمگشتگی حواس و حافظه‌اش گرفتار شود، فضای پیرامون او ناواضح شود و فقط وجود خودش مورد وضوح تصویری قرار گیرد. اولین جایی که این تمهید به شکل بارز استفاده می‌شود، فصل دویدن آلیس در شهر است که ناگهان در معبری بزرگ، بادش می‌رود کجا است و دارد چه می‌کند. کارگردان‌ها به درستی در این فصل از منطبق کردن کارکرد فلو با زاویه دید زن پرهیز کرده‌اند تا موضوع با عارضه‌های دیگری همچون سرگیجه یا اختلال دید اشتباه گرفته نشود. اما متأسفانه این روال همه جا گسترش پیدا نمی‌کند و حتی‌ گاه، موقعیتی متناقض هم پیدا می‌کند، مثلا زمان تست کارت‌های حافظه، خود آلیس به شکل فلو مشاهده می‌شود که با منطق روایی اثر ناسازگار می‌نماید. حتی گاهی نیز معلوم نیست انتخاب نوع زاویه‌های دوربین بر چه اساس است؛ مثلا زمانی که برای بار نخست، آلیس نزد پزشک می‌رود، کل سکانس از زاویه دید دکتر فیلمبردلری شده است، اما چند فصل بعد که آلیس دوباره به‌‌ همان پزشک مراجعه می‌کند، نما‌ها بین زاویه‌های دید حاضران و نیز منظر کلی فصل تقسیم شده است؛ بی‌آنکه کارکردی مشخص از این تفاوت به دست آید. از این بد‌تر، نوع فضاسازی کارگردان‌ها از روند بیماری در طول زمان است. برخلاف تمهید هوشمندانه رمان نویس در ابهام بخشی به هویت اطرافیان بیمار، در فیلم تا پایان داستان آنا و لیدیا و جان و غیره، همانند که هستند و تماشاگر چندان متوجه نمی‌شود که آلیس در باز‌شناسی نزدیکانش دچار مشکل شده است. این نقص، حتی در مواجهه با پدیده‌های ساده‌تر هم وجود دارد. مثلا در اواخر قصه، لیدیا برای آلیس قطعه‌ای از نمایشنامه‌اش را می‌خواند تا ببیند به مادرش چه حسی در اثر شنیدن آن می‌دهد. در کتاب، هیچ اشاره‌ای به جملاتی که لیدیا از روی نمایشنامه می‌خواند نمی‌شود و تمرکز اصلی بر حالات روانی و ذهنی آلیس موقع روخوانی متن است. اما در فیلم، به وضوح تأکید روی قطعه ادبی‌ای است که لیدیا دارد می‌خواندش و کمتر بر موقعیت آلیس تأکید می‌شود. پرپیدا است که در اثر این اشتباه، توجه مخاطب هم به متن ادبی معطوف می‌شود و نه آلیس و همین منجر به انحراف ساختاری فیلم از جنبه موقعیت‌شناسانه داستان اصلی می‌شود.

به رسم هر اقتباسی در سینما، در اینجا نیز بسیاری از صحنه‌ها و فصل‌ها از کتاب حذف شده‌اند تا بتوان روایت را در طول یک دوره نود تا صد و بیست دقیقه‌ای فیلم سینمایی گنجاند. یکی از مهم‌ترین حذف‌ها، مربوط به مراجعات مکرر آلیس به پزشک است که در کتاب حجم قابل توجهی را به خود اختصاص داده است. این حذف‌ها اگرچه تا حدی به به هم پیوستگی روند بیماری زن داستان لطمه زده است، اما به هر حال گریزی از آن نبوده و در صورت فقدانش، فیلم دچار ملال آوری زیادی می‌شد. علاوه بر این، نکته‌هایی مانند رابطه تحقیقی و علمی آلیس با یکی از شاگردانش به نام دن که هم در اوج بیماری و هم در پایان داستان، جنبه‌هایی دراماتیک به متن می‌افزاید در فیلم وجود ندارند که این را هم به دلیل داستانک بودنش و اینکه می‌شد بدون لطمه زدن به ماجرای اصلی از متن بیرونش آورد، قابل توجیه می‌نماید. اما برخی ایده‌ها در کتاب هستند که فقدانشان و یا تغییرشان در فیلم، از بار ارزشی اثر کاسته است. نکته‌هایی مانند تأکید بر اینکه خرجی لیدیا را جان بدون اطلاع آلیس متقبل شده است (در فیلم خیلی گذرا از این موضوع دراماتیک رد می‌شوند)، یا دغدغه انتقال ژن آلزایمر زودرس به فرزندان و نوادگان آلیس (که با یک تلفن در فیلم سر و نهش به هم می‌آید) و یا سابقه بدمستی پدر آلیس که منجر به مرگ مادر و خواهرش در سال‌هایی دور شده است (در فیلم این نکته‌ها در حد چند دیالوگ مطرح می‌شوند) یا چالش درست کردن دسر کریسمس به دلیل فراموشی آلیس در اینکه باید چند تخم مرغ برایش استفاده کند (این فصل در کتاب با فرجامی هوشمندانه تمام می‌شود در حالی که در فیلم در خلأ‌‌ رها می‌شود) از این قبیل هستند. در عوض در فیلم فضاهایی افزوده شده است تا جنبه تعلیقی و دراماتیک داستان کمی پررنگ‌تر از روایت کتاب شود؛ مثل افتادن ورق‌های کاغذ سخنرانی از دست آلیس در جلسه کنفرانس و یا التهابی که موقع خواندن پوشه «پروانه» در رایانه آلیس در فیلم ایجاد می‌شود تا بیننده دچار تعلیق از اینکه آیا او خودکشی می‌کند یا نه شود؛ که البته سطحی تر از آنند که بتوانند جنبه جدی دراماتیک به ماجرا بیفزایند.

به طور کلی، خواندن کتاب همچنان آلیس، فضای رضایتبخش تری برای مخاطب ایجاد می‌کند تا تماشای فیلم؛ ولو آنکه برخی لحظات فیلم بهتر ترسیم شده باشند؛ مثل نقطه شروع فیلم که مقطع جشن تولد پنجاه سالگی آلیس است و با ظرافت‌های مناسبی همچون تداعی خواهر به جای دختر برای آلیس، به عارضه‌اش هم که هنوز هیچ کس حتی خودش و حتی تماشاگر از آن آگاهی ندارند، اشاره می‌شود. این دست ظرافت‌ها، در فیلم کمتر وجود دارد.

*هنوز آلیس، لیزا جنوا، ترجمه شهین احمدی، انتشارات معین،1392

 

مطلب بالا در شماره 492 ماهنامه فیلم درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٤/۳/٢٢