مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

ماشین کشتار زنده (درباره تک تیرانداز آمریکایی)

 

تک تیرانداز آمریکایی چهارمین فیلم جنگی کلینت ایستوود در کارنامه فیلمسازی‌اش است. اولین ساخته جنگی او هارتبریک ریج محصول ۱۹۸۶است؛ درباره ماجراهای مربوط به چالش یک گروهبان با همسر سابقش، مأمور مافوقش و سرباز وظیفه‌های تنبل تحت آموزشش. هارتبریک ریج، تا زمانی که وارد بخش جنگی در مقاطع پایانی داستان نشده است، روند کم و بیش خوبی را سپری می‌کند، اما داستان با ورود آدم‌های ماجرا به جنگ (حمله آمریکا به کشور بسیار کوچک گرانادا در سال ۱۹۸۳ که با پیروزی آمریکا به اتمام رسید)، از این سپهر دور می‌شود و کلیشه‌های باسمه‌ای متداول در فیلم‌های بنجل تبلیغاتی/ایدئولوژیکی آمریکایی جایش را می‌گیرد.

دومین و سومین فیلم جنگی ایستوود، نه تنها از آثار شاخص و نزدیک به شاهکار کارنامه‌اش تلقی می‌شوند، که حتی در نوع خود، یعنی ژانر جنگی و تاریخ آن هم منحصر به فرد هستند. پرچم‌های پدران ما و نامه‌هایی از ایووجیما محصول ۲۰۰۶، دو روی سکه یک جنگ (نبرد آمریکا و ژاپن بر سر تصاحب جزیره ایووجیما در سال ۱۹۴۵ و در جریان جنگ دوم جهانی) هستند. نگاه ایستوود به ماجرای جنگ در این دو فیلم، با توجه به اینکه دو زاویه دید مستقل را بر سر یک پدیده (تصاحب جزیره) با تأنی و با تمرکز بر تعدادی از آدم‌های جنگ از هر دو سوی ماجرا، شکل و پرورش می‌دهد، فرصت عمیق‌تر و طبیعی تری را در اختیار مخاطب می‌نهد تا با وسعت دادن به گستره نگاهش در چشم انداز جنگ، منشوری بودن این موقعیت را مو به مو درک کند و از لفاظی‌های ایدئولوژیک در باب میهن پرستی هر دو سوی قضیه، به سمت نوعی معرفت انسان‌شناسانه ناب گذر کند.

اما فیلم تک تیرانداز آمریکایی، ضعیف‌ترین اثر ایستوود در ژانر جنگی است. این فیلم اگرچه به لحاظ سروشکل ظاهری حرفه‌ای‌تر از فیلم هارتبریک ریج است؛ اما درونمایه‌ای مرتجعانه‌تر از آن دارد و در عمل، به تقدیس خشونت روی آورده است و به رغم وجود قابلیت‌های فراوان دراماتیک در نفس داستان، آنچه بیش از همه در اثر تجلی یافته است، اسطوره سازی از نظامی‌ای گردن کلفت است که کشتن، کسب و کارش شده است و کسب صفت «افسانه» درباره‌اش، بر مبنای تعداد پرشمار قربانیانش است.

فیلم با صدای اذان شروع می‌شود که غرش عبور تانک‌های آمریکایی در خیابان‌های عراق، رفته رفته محوش می‌کنند. در پی این مطلع نمادین، کریس کایل، شخصیت اصلی داستان حضور می‌یابد و با نشانه روی به سمت زن و بچه‌ای که قصد دارند طی عملیاتی ظاهرا انتحاری، زره پوشی آمریکایی را منفجر کنند، تعلیق نخست اثر را رقم می‌زند. صدای اغراق شده تنفس او با شلیک ناگهانی‌ای که عطف به گذشته او می‌زند، پتانسیلی موقعیتی را شکل می‌دهد که در صورت جدی گرفته شدن، می‌توانست تبدیل به اثری بسیار انسانی شود و پرسش‌هایی جدی را در باب کم و کیف مشروعیت خشونت در جنگ به عمل آورد و تردیدهایی تفکربرانگیز را درباره مرزبندی معصومیت و سبعیت در حوزه غیرنظامیان پرورش دهد. اما ایستوود از این توان بالقوه، حداقل بهره را می‌برد و در‌‌ همان حد و حدود نفس‌های بلند کایل هنگام نشانه روی و فلاش بک طولانی‌اش که جز تصویری سطحی از ریشه یابی اشتیاق او به خشونت ارائه نمی‌دهد، به این مهم می‌پردازد. در فیلم همه چیز به شکل فرموله شده، ردیف شده است: آدم‌های خوب، آدم‌های بد؛ و بر همین مبنا وظیفه در برابر هر یک از این‌ها هم بر اساس تقسیم بندی سه گانه پدر کایل از موجودات (گرگ و گوسفند و سگ گله) از قبل تعیین شده است. در فیلم، هیچ عمق دراماتیکی که بتوان با نقب در آن، لایه‌هایی از تفکر را تشخیص داد وجود ندارد و کایل به سهولت با نیم نگاهی به اطراف، درمی یابد که کار خوب چیست و طرف بد کدام است. پخش تصاویر برج‌های دوقلو در حادثه ۱۱ سپتامبر فورا او را به جنگ ترغیب می‌کند و در عراق هم هر آنچه او را به کشتن وادارد اولویت کاری‌اش می‌شود؛ ولو آنکه بلندای دیده بانی‌اش را ترک کند و همراه سربازان پیاده نظام، به وارسی خانه‌های عراقی‌ها مشغول شود. ایستوود اگرچه تلاش کرده است تا با اشاره به برخی آسیب‌های روانی پس از بازگشت به خانه، روی دیگر این ساحت نظامی‌گری را هم نمایش دهد، اما در عمل این ایده‌ها هم یا در حد چند فقره غرولند خانوادگی و زنانه باقی می‌ماند و یا تحت الشعاع شعارهای گل درشت کایل درباره حس وطن دوستی و محافظت از آمریکا و... قرار می‌گیرد. عجیب است که ایستوود دراماتیک‌ترین بخش ماجرای کایل، یعنی نوع مردنش را با درج نوشته‌هایی گذرا در تیتراژ پایانی برگزار می‌کند، در حالی که مرگ او به دست یک نظامی جوان افسرده و آسیب دیده جدا از آنکه موقعیتی پرمعنا است (کسی برای نجات آمریکایی‌ها به زعم خودش کلی آدم بکشد و سرآخر خودش به دست یک هموطن روانی با گلوله به قتل برسد: اسطوره آمریکایی را یک آمریکایی دیوانه نابود می‌کند)، می‌توانست پتانسیل‌های سینمایی جذابی را هم در بر داشته باشد. فیلم البته در موارد زیادی از نکته‌های بالقوه خاطرات کایل استفاده نکرده است (مثل ماجرای آسیب دیدگی دستش در دوران جوانی که بعدا برای حضورش در ارتش کمی دردسر ایجاد کرد) و به جای آن انبوهی شعار درباره وطن دوستی در خود جای داده است که خیلی هم با دغدغه‌های واقعی این تک تیرانداز همخوان نبوده است.

فیلم جدا از آنکه شخصیت‌پردازی ناقصی دارد، روایت کسالت باری را در تعریف داستان در پیش می‌گیرد. جدا از فلاش بک نخست روایت، فیلم عمدتا به چهار بخش تقسیم شده است که منطبق با دوره‌های مأموریت اعزامی کایل به عراق است، اما این تقسیم بندی ظرفیت مناسبی برای ترسیم کشش دراماتیک ندارد و گره تعلیقی مربوط به پیدا کردن مصطفی (تک تیرانداز عراقی که قبلا قهرمان المپیک بوده است) آن قدر قوی نیست که بتواند به عنوان نخ واحد این چهار بخش، پیکره روایی متن را منسجم نگاه دارد و در نتیجه فلم هنوز به میانه نرسیده، قدرت قصه گویی‌اش را از دست می‌دهد و مابقی ماجرا تکرار تعقیب و گریز‌های کایل در عراق و افسردگی‌اش در آمریکا است. دلیل استقبال زیاد مخاطبان آمریکایی از این فیلم، بیش از آنکه به بضاعت‌های سینمایی آن برگردد، احتمالا معطوف به اشتیاق جماعت آمریکایی برای داشتن قهرمانی است که این بار نه در شمایلی فانتزی همچون بتمن و مرد عنکبوتی، بلکه در یک ماشین کشتار زنده جلوه یافته است که البته فی نفسه بسیار نامتقاعدکننده تر از همان قهرمان های کارتونی است.

مطلب بالا در نشریه مهرنامه درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٤/۳/٤