مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

درباره فیلم پانوق (The drop)

پرسه‌ای در بین جهان پرتناقض خرده گنگسترهایی که در محله‌های کثیف بروکلین و بارهای شلوغ از جماعت کارگر‌ها، به رد و بدل کردن حق زور مشغولند و در ازای هر اشتباه و سرکشی‌ای، جنایت‌های خونین شکل می‌گیرد. در چنین فضای تیره و حقیری، دنیس لهان (نویسنده آثار مطرحی همچون شاتر آیلند و رودخانه میستیک)، داستان کوتاهش را چنان در فضای فیلمنامه The drop می‌تند که در لا به لای تاروپود درامش، لحظاتی از تردید و کشاکش در سپهر دوگانه خیر و شر جاگذاری می‌شود.

داستان با روایتی مبنی بر حال و هوای حاکم بر مناطق تبهکارنشین بروکلین و ماجرای پول‌های کثیف آغاز می‌شود تا کوبندگی حسی/معرفتی نسبت به موقعیت داستانی متن شکل گیرد. اما بعد از این اطلاعات کلی راجع به فرایندهای مافیایی فضای داستان، اوضاع درام دلالت بر موقعیتی آرام دارد. باب، شخصیت اصلی داستان، با رفتارهایی از قبیل خیرات دادن برای مردی که به شکلی مرموز ده سال قبل کشته شد و یا کمک به پیرزن فقیری که پول ندارد تا مدتی را به حضور در بار بگذراند و نگه داشتن وسائل زینتی کریسمس در مغازه و نیز رفتن به کلیسا، شمایلی از یک مرد آرام و خیرخواه را از خود ارائه می‌دهد؛ روندی که با پیدا کردن سگ زخمی در سطل آشغال، قالبی مضاعف پیدا می‌کند و با رابطه محتاطانه عاطفی‌ای که با نادیا برقرار می‌سازد، شکل و شمایلی انسانی‌تر هم به این وجهه مثبتش می‌بخشد. پس در پرده نخست فیلمنامه، در عین تأکید اولیه بر چالش تبهکار‌ها، وضعیتی بی‌تنش مسیر را هدایت می‌کند.

اما پیچش نخست درام، با حضور سارقان در مغازه رقم می‌خورد. فیلمنامه نویس با درنظر گرفتن مواردی مانند المان ساعت مچی خراب یکی از دزد‌ها، این پیچش را به دامنه‌های بحران خیز بعدی داستان گره می‌زند: حضور پلیس، لو رفتن ماجرا نزد باج گیرهای چچنی، و زمینه‌های بی‌اعتمادی باند مافیایی به مارف، پسرعموی باب و صاحب از رونق برگشته مغازه. به طور کلی، حوصله فیلمنامه نویس برای پیشبرد روایت داستانش، زیاد است و با تأنی حلقه‌های درام را به یکدیگر در زمان خودش وصل می‌کند. برای همین جهت فهم ارتباط این سرقت با خود مارف، لازم است تا مسیر داستان‌های فرعی‌تر، مانند علاقه‌ای که باب به حیوان زبان بسته و نیز نادیا پیدا می‌کند، راه خود را بپیمایند. در همین فضا است که با حضور شخصیت تازه‌ای به داستان، یعنی اریک، ماجرا موقعیت کامل تری را به خود می‌بیند. اریک پیچش بعدی متن را رقم می‌زند و با تهدیدهای مرموزانه‌اش مانند احوالپرسی از سگ و یا ورودهای دزدکی به منزل دیگران و برداشتن بی‌اجازه چتر از خانه و... شمایلی ترسناک از خود بروز می‌دهد. اینجا است که فیلمنامه نویس با در هم تنیدن چالش‌های دراماتیک اثر، یعنی سرقت، در معرض تهدید بودن سگ، حضور ناگهانی و باج گیرانه اریک، و سابقه مبهم مقتولی که ده سال قبل کشته شده بود، تعلیق داستانی اثر را به شکل درستی بالا می‌برد؛ تعلیقی که به تدریج هم از عرض روایت شروع به حجیم شدن می‌کند (تعدد چالش‌ها) و هم در طول آن (روند فزاینده هر یک از چالش‌ها).

نقطه نهایی این روند، حضور اریک و نادیا در کافه است؛ مقطعی که قرار است روند خشونت گرای اریک و وجهه قربانی وار نادیا و باج گیری از باب، فضایی به شدت بحرانی را رقم بزند و از سوی دیگر هم موقعیت پادرهوای مارف که در معرض تهدید باندهای مافیایی چچنی است و سابقه خرده دزدی از سهم ماهانه مافیایی‌ها را هم در بغل دارد، مزید بر این وضعیت حاد است. اما سرنوشتی که فیلمنامه نویس برای این اوضاع تدارک دیده است، مغایر با حدس‌های متداول مخاطب است. تهدید اساسی دنیای آدم اصلی فیلم، نه مافیا و نه مارف و نه اریک، بلکه هیولایی است که در درون خود او به شکل خفته و نهفته حضور دارد. شخصیت‌پردازی خوب باب که با شمایل کم حرف، مهربان، خجالتی، و طنازانه‌ای (مثل جایی که در اوج اضطراب مارف به او یاد می‌دهد لفظ «چچن» با «چچنی» متفاوت است!) که برایش ترسیم شده است، حس سمپاتی مخاطب را نسبت به خود برمی انگیزد، با نقطه گذاری‌هایی مانند بسته بندی خونسردانه دست قطع شده، تأکید چندباره بر ساعت مچی خراب، مهارت در گم و گور کردن دست قطع شده در داخل رودخلنه، و... روند تکاملی و البته ظریفی را طی می‌کند که دلالت بر شمایل دوگانه این آدم پیچیده به ظاهر بی‌شیله پیله دارد. سرکشیدن هیولای خفته وجود او در کافه و در مقابل چشمان بهت زده نادیا، چنان مهیب است که به رغم گذشت چند روز از ماجرا و برگشت باب به شمایل دوست داشتنی و ساده همیشگی‌اش، باز هم اضطراب باقی است؛ اضطرابی که باعث می‌شود نادیا در مقابل پیشنهاد باب برای قدم زدن، تردیدآمیز به پشت خانه‌اش برود تا خود را ظاهرا برای قدم زدن آماده کند. اما در نگاه منتظر باب، اینکه دختر برمی گردد یا نه، در تعلیقی ناتمام فرو می‌رود. این نگاه منتظر از یک سو باز بر تنهایی این آدم که در طول فیلمنامه بار‌ها بر آن تأکید به عمل می‌آید صحه می‌گذارد و از سوی دیگر توپ تشخیص را به زمین ذهن تماشاگر می‌اندازد تا بسته به برداشت خود از فضای متن، احتمال و یا عدم احتمال برگشتن دختر را گمانه زنی کند. شاید هم اینکه دختر اصلا برمی گردد یا نه خیلی مهم نباشد. باب هنوز درگیر با لایه‌های پنهان وجودی‌اش است و در مواجهه با هر عامل تهدیدگر دیگر، احتمال سرکشی خشونتش بالا خواهد بود.

مطلب بالا در ماهنامه فیلمنگار درج شده است.

   + مهرزاد دانش - ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٤/۱/٢۱