مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

سکانس برگزیده فیلم شبگرد (nightcrawler)

 روند روایی شبگرد بر مبنای توالی سکانس‌هایی شکل گرفته است که دومینو وار در کنار هم قرار گرفته‌اند و با افتادن یکی، بقیه هم به حرکت درمی آیند. یک جور داستان تدریجی تبدیل فرد در سیستمی فاقد رعایت هنجارهای اخلاقی و هنجاری به یک هیولا است. در این روند تدریجی، هر سکانسی کارکردهای مقتضی خود را دارد برای اینکه نشان دهد که شخصیت اصلی داستان، لوییس، مرزهای هنجاری را چگونه یک به یک درهم می‌شکند و از تخلفات فردی، به تخلفات سیستماتیک مشغول می‌شود. نگاه فیلم به لوییس نگاه غریبی است. از یک سو، زیرکی و رک گویی‌اش در مواجهه با پدیده‌های پیرامون قابل تحسین است و از سوی دیگر، بی‌رحمی و شقاوتش در ثبت و بلکه زمینه چینی حوادث خونبار، غافلگیرکننده می‌نمایاند. این رویه دوگانه، تکلیف مطلق مخاطب را هم در قبال ماجرا، دشوار می‌سازد. انگار او کمال گرایی است که با استناد به ایده هدف وسیله را توجیه می‌کند، مشتاق است به ‌‌نهایت کاری که در آن وارد شده است، برسد. او ابتدا یک دله دزد است، اما در عین حال، به شدت دنبال به دست آوردن شغل هم هست و حتی در مقابل امتناع یک کارفرما از دادن شغل، دلیل او را هم که می‌گوید ما دزد استخدام نمی‌کنیم، تحسین می‌کند.

چنین آدم عجیب و غریبی، قاعدتا در مواجهه با دیگران، بهتر می‌تواند روبه‌های متناقض خویش را عیان کند. او در طول داستان، با دو نفر بیش از دیگران رودررویی‌های مستقیم دارد؛ نخست نینا که مسئول دریافت خبرهای داغ از شبگرد‌ها است؛ و دوم ریک، که لوییس او را برای آدرس یابی دقیق‌تر و تصویربرداری‌های فرعی استخدام کرده است. لوییس در نوع برخورد با هر دو نفر، روند دوستی و صمیمیتش را به سوی یک پراگماتیسم به دور از مناسبات متعارف پیش می‌برد و در این مسیر، اولی تسلیم خواسته‌های بلندپروازانه و غیرانسانی او می‌شود و دومی، فریبش را می‌خورد و جانش را در این راه می‌بازد.

از آنجا که سرنوشت ریک در این میانه، دراماتیک‌تر رقم می‌خورد، فصل مربوط به فرجام او به عنوان فصل نمونه در این یادداشت انتخاب شده است. در این فصل، لوییس می‌خواهد از صحنه بسیار خطرناکی که خودش هم مقدماتش را فراهم کرده تصویربرداری کند: مواجهه پلیس و عاملان قتل یک خانواده. قبل از رسیدن به محل موعود، لوییس وعده ارتقای شغلی را در گروه دو نفره‌اش به ریک می‌دهد و‌‌ همان رقمی را هم که ریک به عنوان میزان افزایش دستمزدش مطرح می‌کند، می‌پذیرد. اما وقتی ریک به ابعاد پرمخاطره گزارشی که قرار است تهیه شود، پی می‌برد، دبه درمی آورد و اصرار بر افزایش هنگفت رقم حقوقش می‌کند. لوببس از اهمیت نفس پبشرفت شغلی در مقایسه با پولش به او می‌گوید و اصرار ریک همچنان ادامه دارد و حتی لوییس را به گزارش خلاف‌هایش به پلیس تهدید می‌کند. بعدا هم باز هنگام دستور لوییس به تصویربرداری از محل حادثه، شروع به مخالفت می‌کند و اینجا است که لوییس صراحتا از امکان آسیب زدن به او سخن می‌گوید.

فرجام این گزارش، با مرگ ریک رقم می‌خورد؛ مرگی که در اثر اطلاعات دروغ لوییس به او درباره مردن یکی از بزهکاران زخمی اتفاق می‌افتند و از آن هم توسط لوییس تصویربرداری می‌شود. لوییس در پاسخ به اعتراض ریک درباره دروغگویی‌اش، صحبت از این می‌کند که نمی‌توانست اجازه دهد موفقیت شرکتش به خاطر یک کارمند غیرقابل اعتماد به مخاطره افتد و از او گله می‌کند که از قدرت چانه زنی عایه خودش استفاده کرده است.

این سکانس روی مرز باریکی از نوسان‌های صداقت و صراحت و سبعیت حرکت می‌کند و جای این پرسش را در ذهن مخاطب پررنگ می‌سازد که اگر ریک دبه نمی‌کرد و رو در روی لوییس نمی‌ایستاد، باز هم لوییس او را قربانیِ گرفتن یک صحنه ملتهب می‌کرد؟ آیا بی‌رحمی لوییس در قبال کارمندش، ناشی از طغیان و تهدیدهای او در چند صحنه قبل است و یا اگر هم واقعا اعتراضی در کار نبود، باز هم طمع لوییس در شکار کردن صحنه‌های تکان دهنده باعث قربانی شدن او می‌شد؟

در ادامه این سکانس، او در جلسه بازجویی پلیس هم دروغ می‌گوید و در آخرین نمای فیلم هم، خطاب به کارآموزان جدیدش، ادعا می‌کند که هیچگاه از آن‌ها کاری را که خودش برای آن پیشقدم نمی‌شود، نخواهد خواست. اما سکانس مرگ ریک، نقض این ادعا را برای مخاطبی که فصل مزبور را دیده است، آشکار می‌کند و ابعاد موحش بودن این موجود خونسرد را (که همچون خون آشامان خونسرد شبانه در گذرگاه‌های شهر می‌گردد تا شکاری محتضر را دریابد) افزون‌تر می‌نمایاند.

مطلب بالا در ماهنامه فیلمنگار درج شده است.

   + مهرزاد دانش - ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٤/۱/۱٢