مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

کلاف سردرگم (درباره فیلم پوسته)

پوسته یک فیلم کلاسیک نیست و با استفاده از ایده‌های سینمای مدرن روایت خود را پیش می‌برد. عناصری از قبیل درهم ریختگی فضای سوبژکتیو و ابژکتیو، بی‌توجهی به زمان متعارف نیوتونی، بهره گیری از المان‌های نمادین، تأکید بر شخصیت به جای درام، و... از این جمله هستند. ماجرای فیلم، روند آزادی یک زندانی (سعید) را از محبسش بعد از ۱۴ سال دربردارد. زندانی قرار است در تماس با آشنایی قدیمی (سپهر)، به جایی برود که بخشی از خاطرات خود را مانند همراهی با زنی جوان در کنار ساحل و کایت سواری بر فراز آسمان جاگذاشته است. در مسیر، ناخواسته با مردی تبهکار (عزیزآقا) که جنسی مشکوک را قاچاق می‌خواند درگیر می‌شود و او را می‌کشد. بعد از آن در حالی که به نظر می‌رسد حافظه‌اش را از دست داده است، با خودرو شخص تبهکار مدتی را می‌راند و در مسیر پیرمردی کور و دختر جوانش (روجا) را به ایستگاه قطار می‌رساند و خودش هم به آن‌ها در قطار می‌پیوندد. در بین راه، تبهکار ظاهر می‌شود و او را زخمی می‌کند، و مداوای دختر جوان حال مرد را کمی بهتر می‌کند. مرد سرانجام به آشنایش می‌رسد و با زنی که در خاطراتش مرور می‌کرد مواجه می‌شود، اما چیزی به یاد نمی‌آورد. سرانجام در حالی که دارد کایت سواری می‌کند، کسی به او تیراندازی می‌کند.

نگارنده معمولا عادت ندارد حین یادداشت نویسی در تحلیل یک فیلم، خلاصه داستان فیلم را هم بازگو کند، اما این بار عمدا این روند انجام شده تا دانسته شود ماجرا واقعا از چه قرار است. مشکل اساسی پوسته این است که فرمی مدرن را برای روایت‌پردازی برگزیده بی‌آنکه بستر لازم برای ارتباط‌های ارگانیک عناصر آن مهیا شود. ماجرا مشخص است که درباره ذهن و عین و گذشته و حال و خیال و واقعیت یک آدم است، اما این مختصات دوگانه، نظمی هندسی و به قاعده در طول حکایت پیدا نکرده‌اند. اگر فیلم درباره این فضای مغشوش مرتبط با سعید است، پس چرا فیلم با حضور راننده‌ای که دارد جنس مشکوک عزیزآقا را حمل می‌کند و سریعا توسط او کشته می‌شود شروع می‌شود؟ چرا مطلع فیلم درباره عینیتی بیرون از عالم سوبژکیو سعید است؟ آن زندانی که به دار آویخته می‌شود و بعدش هم عفو به سعید می‌خورد دیگر کیست؟ قرار است بین مرگ او و رهایی سعید معانی نمادین برداشت شود؟ این نیاز به المان‌های رابط دارد که در اثر غائب است. نمی‌شود به صرف حدس و برداشت‌های شخصی، فیلم را تحلیلی کرد که معطوف به داده‌های خود اثر نیست. از این هم می‌گذریم. رفقای سعید اسکناسی را به او می‌دهند که پشتش شماره تماس سپهر نوشته شده. اگر سپهر آشنای سعید است پس چرا دیگران تلفنش را به او می‌دهند؟ آیا این مرد از آغاز دچار فراموشی حافظه بوده است؟ آیا اسکناس نشانه ربط مسائل مالی به یک جنایت دور است؟ اصلا جنایت سعید چه بوده است که حالا به خاطرش عفو خورده و می‌گویند قانون هم گاهی اشتباه می‌کند؟ در بخشی از خاطرات او در لب ساحل که دلالت بر رابطه‌ای عاشقانه با یک زن دارد، یک جا هم دستی را می‌بینیم که دارد ساچمه گلوله‌ای را از روی زمین برمی دارد. ماجرا جنایتی عشقی بوده است؟ فیلمنامه همچنان در قبال این موضوع ساکت است. شاید مراوده کوتاه سعید و عزیزآقا بخشی از سوالات را پاسخ دهد. اما جز ماجرای هل دادن خودرو و اینکه عزیز تکرار می‌کند جاده خطرناک است و سرانجام رویت جسد داخل خودرو توسط سعید نکته دیگری بازنمایانده نمی‌شود. البته همین که سعید اینجا می‌گوید «خودت هل بده» باز معلوم می‌شود که او بلد است حرف بزند. تا قبل از آن گمان می‌رفت که او لال است؛ چون به شکلی غیرطبیعی حرف نمی‌زد.

قتل عزیز به دست سعید انگار کمی اثر را به جلو می‌راند. تأکید بر از دست رفتگی مجدد حافظه سعید (مگر قبلا حافظه خوبی داشت؟!) از یک سو و نشانه‌هایی مانند ازکار افتادگی ساعت (که البته قبلش هم از کارافتاده بود!) این تداعی را به دست می‌دهد که انگار نوعی رابطه دور‌تر بین سعید و عزیز و ماجرای قتل در میان بوده است. اما این‌ها همه تداعی است. باز هم دلالتی زیبایی‌شناسانه در میان نیست تا این ابهامات را پرورشی هنرمندانه دهد. ماجرای تلفن زدن او به شماره پشت اسکناس و کمک از ۱۱۸ برای شماره جدید هم قرار است گذر زمان‌های طولانی و تغییر فضا را بعد از ۱۴ سال حبس نمایان سازد که البته بیش از حد کش داده شده است. اما این وسط حضور پیرمرد نابینا و دخترش بیش از همه اوضاع را مغشوش جلوه می‌دهد. حرف‌های عرفانی پیرمرد مانند اینکه «آدم اگر نبیند کمتر گیج می‌شود» و یا بعدا در قطار: «جاده‌ها ناامن است» نشان گر آن است که این آدم و لابد دخترش ربط و ضبطی به عوالم متافیزیکی دارند؛ مخصوصا که دفعه اول هم سروکله‌شان در قبرستان پیدا شده بود و با تأکیدی که سنگ تراش قبرستان از سعید سوال می‌کرد که آیا سنگ می‌خواهد یا نه؛ به نظر می‌رسد سعید یک جورهایی با عالم مرگ و ماورا هم مرز شده است. حالا مرده است یا دارد هذیان‌ها و کابوس‌های برزخی‌اش را از سر می‌گذراند یا نه معلوم نیست. شاید هم به جای اینکه او عزیز را کشته باشد، عزیز او را کشته است و این‌ها اوهام او است... نمی‌دانیم؛ فیلم الکن‌تر از آن است که این احتمالات را نظم و نسقی بخشد. به هر حال درگیری او با کابوس عزیز که یک بار می‌خواهد خفه‌اش کند و یک بار هم به سمتش تیراندازی می‌کند از یک طرف، و مراوده‌اش با پدر و دختر غریب از طرف دیگر اوضاع را مرموز‌تر از قبل جلوه می‌دهد. غریب‌تر اینجا است که تاکنون از پیرمرد کور شمایلی عرفانی ارائه شده است، ولی داخل قطار او به دخترش هشدار می‌دهد که مبادا سعید تعقیبشان کند و البته در داخل ساک پیرمرد هم کله عروسکی‌ای شبیه به‌‌ همان جنس‌های قاچاق عزیزآقا دیده می‌شود. چطور شد؟ این چهره عارف هم خلافکار است؟ باز معلوم نیست. فضا مغشوش‌تر از آن است که این تضاد‌ها را تعبیری قانع کننده بخشد. این وسط نگاه‌های معنادار و ممتد بین روجا و سعید؛ مخصوصا بعد از التیام جراحت دست سعید، مزید بر ابهام می‌شود. بین این دو نفر گذشته‌ای مشخص در میان بوده است؟ آیا روجا سایه‌ای دیگر از‌‌ همان زنی است که در خاطره‌های ساحلی سعید حضور دارد؟ احتمالا این پدر و دختر موجودیتی عینی ندارند و باز در ذهن سعیدند، چرا که اگر عینی‌اند چگونه دختر می‌تواند شاهد تیراندازی شبح عزیز به سعید باشد؟

این سلسله سوالات و ابهامات تا پایان ماجرا ادامه دارد. تا زمانی که تیراندازی به سعید در حال کایت سواری رخ می‌دهد و هنوز معلوم نیست که عزیز به او تیراندازی کرده یا سپهر و یا زن کنار ساحل... هنوز معلوم نیست او حالا مرده و یا از قبل مرگش رقم خورده بود؛ در‌‌ همان زندان و یا نهایتا موقع درگیری در اتومبیل... هنوز معلوم نیست آزادی او از زندان وجهی نمادین است برای رهایی از عقوبت کیفری که اکنون تجسمش دارد وانموده می‌شود یا نه....

ابهام در سینمای مدرن ویژگی مهمی است؛ اما ابهامی که متکی بر پیچیدگی‌های روایی قوام مند باشد. ایهام و ابهام پوسته، ناشی از پیچیدگی هنری نیست؛ ناشی از کلافی سردرگم است که به بافت تاروپودی سست منجر شده است.

مطلب بالا در ماهنامه فیلمنگار درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٠/۳٠