مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

سرشت و سرنوشت (سکانس برگزیده فیلم رودخانه میستیک کلینت ایستوود)

فصل افتتاحیه یک فیلم، گاهی اوقات، صرفا مقطعی برای آغاز یک داستان نیست تا سایر مراحل قصه در پی آن شکل بگیرند و روایت پیش برود. گاهی فصل آغازین، علاوه بر نقش گشایشگر ماجراهای داستان، بطن اصلی آن هم واقع می شود؛ آن سان که اغلب کنش ها و موقعیت های جاری در روند روایت، از دل آن ریشه می گیرند و گویی این مقطع نخستین، به تنهایی عامل سببیت سایر مقاطع داستان به حساب می آید و حتی فراتر از آن، انگار تبیین گر مفهوم اساسی اثر هم هست.

فیلمنامه رودخانه میستیک، یکی از همان متن هایی است که این خصیصه را درباره فصل اولش دارد. سکانس اول، درباره شیطنت چند پسربچه بازیگوش است: آن ها در حال نوشتن نام خود بر روی قسمت مرطوبی از معبر خیابان که تازه سیمان شده است هستند که توسط مردان غریبه ای که خود را مأمور وانمود می کنند غافلگیر می شوند و یکی شان به اجبار با آن ها برده می شود. پسرک ربوده شده سه روز مورد تعدی قرار می گیرد و بعدا از دست متجاوزان می گریزد. این فصل قطع می شود به بیست و پنج سال بعد و ماجرای سه پسربچه که اینک مردانی میانسال هستند، پی گرفته می شود.

فصل اول فیلمنامه، موقعیتی بسیار کوبنده دارد و از همان اول ماجرا، پتانسیل تکانه روانی و احساسی تأثربرانگیزی در خود نهان دارد. اما این تنها ویژگی این فصل نیست. این کوبندگی خود تبدیل به بستری مهم می شود برای تداوم حس مزبور در هر چند فصل بعدی از فیلمنامه، آن چنان که به دفعات در طول روایت قصه، به این فصل ارجاع داده می شود. یکی از عناصر فصل اول، نگارش اسم بچه ها روی  سیمان مرطوب است. آن ها دوست دارند بی انگیزگی و بی حوصلگی بعد از گم شدن توپ بازی شان را با ثبت هویت خود روی نمودی همیشگی جبران کنند. اما فقط دو نفرشان (جیم و شان) موفق می شوند اسم شان را کامل حک کنند و سومی (دیوید) همین که دو حرف اول اسمش را می نویسد سروکله مردان متجاوز پیدا می شود و از نگارش ادامه حروف اسمش باز می ماند. این ناتمامی نگارش (که همچنان سال ها بعد روی کف کوچه خودنمایی می کند)، گویی کاشف از هویت ناتمام او است که بعد از قربانی شدن حیثیت و غرورش بعد از ماجرای تجاوز، در طول سال ها آزارش داده است و هیبتی متزلزل و نامتعادل از او ترسیم کرده است. این جلوه، سرنوشت دیوید را هم پیشاپیش عیان می سازد: مرگی عقوبتی برای یک گناه ناکرده، برای جرمی انجام نشده. سال ها بعد زمانی که دیوید همراه پسر کوچکش از همان معبر و از کنار همان حکاکی های ناتمام می گذرد، حس آزردگی خاطر عمیق در رفتار و دیالوگ های او متجلی می شود.

عنصر دیگر فصل اول، المان هایی است که نشان از تمایز بین سه بچه دارد و بعدا همین تمایزها، منش شان را در دوران بزرگسالی متبلور می سازد. جیمی تشویق کننده دیگران به کارهای خلاف است (ربودن اتومبیل برای گردش و رانندگی، نوشتن روی سیمان) و در برابر منبع قدرت مقاومت می کند (عبارت قربان را خطاب به مرد غریبه به زبان نمی آورد و برای همین از جانب او کله شق گروه نام می گیرد)، و همین اوضاع کم و بیش در زمان بزرگسالی او هم به چشم می خورد. اما شان کمی منزه تر از جیمی است و دست کم در مقابل پیشنهاد سرقت اتومبیل مقاومت می کند و ترسش را از این که والدینش موضوع را بفهمند آشکار می سازد. این ویژگی، شغل آینده او را که پلیس فدرال است بیش تر سببیت سازی روانی/شخصیتی می کند. اما دیوید در این میان منفعل تر است. نه در برابر دعوت به خلاف جیمی از خودش فردیتی نشان می دهد و نه در مقابل مرد غریبه هوشمندی ای بروز می دهد. این فضای شخصیتی، در بزرگسالی نیز ادامه دارد: رفتاری گنگ، بلاتکلیف، نامفهوم و گیج مآبانه.

فصل اول در عین حال، رابط و تعمیق بخش بسیاری از موقعیت های سال های آینده بچه ها هم هست. جیمی برای گله گذاری از سرنوشت دختر از دست رفته اش(کتی)، به همان زمان بچگی اشاره می کند که اگر او به جای دیوید سوار اتومبیل مردان متجاوز شده بود، هرگز اعتماد به نفس برای ازدواج با مادر کتی  پیدا نمی کرد و در نتیجه او به دنیا نمی آمد. او یک بار هم در پایان به این موضوع ارجاع می دهد که آخرین بار دیوید را همان موقع که سوار خودرو مردان غریبه شده دیده است. دیوید خود زمانی که سوار اتومبیل اعضای گروه مافیایی جیمی می شود، خاطره سوار شدنش در زمان کودکی برایش تداعی می شود. ارتکاب به قتل مرد منحرف توسط دیوید، سوء ظن جیمی و شان به دیوید در قتل کتی، رابطه پرگسست سه شخصیت اصلی در ارتباط با یکدیگر، رابطه متزلزل خانوادگی دیوید (مقایسه کنید با رابطه جیمی و همسرش که تنها ارتکاب شوهر به قتل دیگری مورد هراس و یا سرزنش زنش قرار نمی گیرد که حتی توجیه و تشویق هم می شود)، افسردگی پسر دیوید، و...از دیگر موقعیت هایی است که ریشه در آن سه روز وحشتناک فصل اول داستان دارد. در واقع فصل های بعدی رودخانه میستیک، سایه هایی هستند که از پس فصل نخست شکل گرفته اند؛ سرنوشت هایی در پی سرشت ها...

مطلب بالا در ماهنامه فیلمنگار درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۳/٤/٢٦