مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

لب تشنگان و از چشمه برگشتگان

در شماره ۴١٢ ماهنامه فیلم، مطلبی را درباره سریال لاست ( گمشده/گمشدگان) نوشته ام. متن آن از قرار زیر است:

 1- حدود پنج سال پیش در وب گردیهایم، به یادداشتی در وب گاه علیرضا معتمدی برخوردم که شرحی مختصر دربارۀ سریالی جذاب به نام « گمشدگان (لاست) » بود. تحسین های معتمدی در ذهنم ماند تا اینکه چند ماه بعدش شهرزاد رحمتی در دفتر مجله، چنان از این مجموعه تعریف کرد –مخصوصا با تاکید بر جنبه های ژول ورنی و «جزیرۀ اسرار آمیز» و این جور تعبیرها که خیلی دوستشان دارم – که ترغیب شدم کار را تهیه کنم و ببینم. ده ها دلیل برای دوست داشتن رحمتی وجود دارد که برای من، این دعوت او، یکی از مهمترین آنها است! به هر حال تماشای گمشدگان همان و چهار سال زندگی کردن با شخصیت ها و موقعیت ها و تأویلهای برآمده از مفاهیم ضمنی اش همان...چه شب بیداریها و مرخصی گرفتن ها از محل کار برای آن که مبادا تعقیل بین دو قسمت از مجموعه، بیش از چند دقیقه به درازا بکشد. چهار سال با رنج و امید و یأس و شادی و هیجان و دل شورۀ این آدم ها شریک شدم و در آینـۀ چهرۀ هر کدامشان ضعف ها و قوت ها و این همانی های فراوان در خود جست و جو کردم. می دانم بسیاری از تماشاگران گمشدگان، در این جور تجربه ها و احساس ها با نگارنده هم سازند. اما حالا که سریال به پایان رسیده، هنوز جای این پرسش باقی است : چرا گمشدگان را این همه دوست داریم؟

 

 

                           

 

      

 2- پیش از این در شمارۀ 67 ماهنامۀ «فیلم نگار» (دی 1387) که پروندۀ کوچکی به پیشنهاد بنده و همت دوستان برای این سریال تدارک دیده شده بود، طی گپی با حمید گرشاسبی و خسرو نقیبی و نیز نگارش مطلبی تحلیلی تلاش کردم که به سؤال بالا جوابی منتقدانه بدهم. البته بسیاری از دوستان در مقاطع مختلف، این جور بررسی ها را چه در قالب تألیف و چه ترجمه انجام داده بودند؛ از محسن آزرم و دوستانش در مجلۀ «شهروند امروز» گرفته تا مهدی طاهباز در مجلۀ «سینما خانواده» و این اواخر حسین معززی نیا در ماهنامۀ «24». البته باز می دانید که این جدا از نمونه های مفصل خارجی است که برای گمشدگان در نشریات و سایت های مختلف منتشر شده و حتی گاه تا حد یک دایرة المعارف پیش رفته است. نگارنده خود را برای نوشتن آن مطلب، یک بار سریال را تا اواسط فصل پنجم (که آن موقع جدیدترین قسمتهای در دسترس بود) دوباره مرور و جزییات هر قسمت را به تفکیک محوریت های مضمونی و شخصیتی یادداشت برداری کرده بودم و حالا که دوباره مطالبم را بازخوانی می کنم، می بینم نکتۀ خیلی جدیدی ندارم که بر آن بیفزایم.گمشدگان مجموعه ای از انسجام ها و قرینه پردازی های فرمی و جذابیت های محتوایی و شخصیتی است که مخصوصا الگوی روایی اش( که با گنجاندن فلاش بک هایی در زمان حال شروع شد و به تدریج به تناوب های فلاش بکی و فلاش فورواردی می رسید و سپس سیالیت ها و حتی تداخل های زمانی پیش می آمد و آخر به قالب توازی دو جهان متمایز منتهی می شد ) تشخص فراوان دارد. در این الگو با دنیایی به شدت رازآمیز مواجه هستیم که با رازهای مگوی شخصیتی آدمهای داستان و گذشته و حال و آینده شان درآمیخته است. این موقعیت، پیکره ای سه بعدی را ترسیم می کند که از یک سو عمقش را شخصیت ها، عرضش را بی رنگ و شیوۀ روایتی و نهایتاً طولش را داستان آن تشکیل می دهد. نویسندگان، دنیایی را خلق کرده اند که برای بسیاری از مخاطبان آینه ای در مقابل زوایایی از زندگی و اندیشه و احساس و ادراکهایشان محسوب می شود. برای همین، هر کس با هر دیدگاهی می تواند از گمشدگان برداشت هایی متناسب با ذوق و اندیشه اش به عمل آورد و سریال نیز هوشمندانه به هر یک از این تأویل ها راه می دهد : فلسفی ( از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود...)، مذهبی ( ارجاع مفاهیم دینی در آیین های مختلف )، علمی ( بحث فیزیک نوین و آموزه های زمانی و مکانی آن )، ماورایی ( موقعیت برزخی و روح مانندی شخصیتها )، فضایی ( احتمال تأثیر موجودات هوشمند فضایی )، تخیلی و ... البته در این بین مباحثی انسانی ( مخصوصا مفهوم مسئولیت پذیری ) که از گذشته و حال شخصیت های داستان برمی آید، به غنای این برداشت ها می افزاید. ملاحظه می کنید که این فراگرد، پتانسیلی جامع و فراگیر فراهم ساخته که قابلیت جذب مخاطب را تا دامنۀ بالایی دارد و البته باید به این ها، تمهیدهای هوشمندانه ای را نیز که در بازی ها و تدوین و موسیقی و پایان بندی هر قسمت و فصل و غیره به چشم می خورد اضافه کرد.

   3- این روند تا فصل ششم ادامه دارد. در واپسین نمای فصل پنجم، یک انفجار بزرگ هیدروژنی و سیاهی پس از آن، تعلیقی عمیق را رقم زده بود؛ هم از بابت سرنوشت آدم های داستان، هم از بابت این که نویسندگان سریال چه گونه می خواهند روایت های بعدی را ترسیم کنند و از همه مهمتر از این بابت که قرار است جواب این همه سوال و پازل چه گونه داده شود. البته سازندگان گمشدگان مطابق با نمونه های استاندارد فیلم نامه نویسی، به خوبی به اسکلت بندی درام در این باره دست زده بودند : دو فصل اول طرح معماها بود، دو فصل میانی بسطشان و دو فصل انتهایی حلشان که در عین حال در هر یک به شکل نسبی کارکردهای مربوط به فصلهای دیگر هم جاری بود. اما به نظر می آمد حجم معماها و تعلیقها بسیار بیشتر از ظرفیتی شده که مخصوصاً در فصل ششم برایش قرار بود تدارک دیده شود. چنین بود که عملاً فصل ششم انتظار فراوانی را که در پنج فصل قبلی برانگیخته بود برآورده نساخت. راستش در آغاز این فصل به نظر می آمد که تمهید بسیار جذاب و هوشمندانه ای شکل گرفته ( حضور آدمهای داستان در دو موقعیت موازی و جدا از هم در جزیره و خارج از آن )؛ ولی به تدریج جذابیت این ایده برایمان رنگ باخت و به ویژه از زمانی که دود سیاه ( که در فصلهای قبلی از آن به عنوان یک مکانیسم دفاعی یاد شده بود و گاهی نیز بر اساس نشانه هایی که در داستان می پنداشتیم ابزاری برای مواجهۀ آدمیان با وجدانهایشان است )، ناگهان تبدیل به موجودی زنده و اهریمنی شد و در قالب جان لاک فرو رفت و ماجراها همینطور هی فانتزی تر و فانتزی تر شد، احساس کردیم که انگار باید از جنبۀ جزیره ای این فصل دل بکنیم و به جنبۀ فراجزیره ایش دل خوش داریم. نه اینکه فانتزی بد باشد ( اصلا گمشدگان از یک جهت هم از آغاز فانتزی می نمود )، ولی روند داستان، ورود ناگهانی به لایه های اغراق آمیز و جادوجنبلی این حیطه را که دیگر داشت تبدیل به مایه های هری پاتری و نارنیایی می شد برنمی تافت و راحت تر بگویم : همه چیز داشت حالت بچه گانه به خود می گرفت و هوش مخاطب در حد سنین نوجوانی در نظر گرفته می شد. از سوی دیگر هنوز بسیاری از معماها حل نشده باقی مانده بود که یک دفعه تبارشناسی دود سیاه هم انجام گرفت و دریافتیم که از اواسط فصل سوم نامش به میان آمد و به دلیل حضور بی اجازه در چشمۀ نورانی وسط جزیره ( این همه آدم طی این همه سال چطور این چشمۀ تابلو را پشت گیاهان بامبو پیدا نکرده بودند؟ ) تبدیل به دود شده است. این رازگشایی پرسش های فراوان دیگری به وجود آورد؛ از قبیل اینکه نامادری این هابیل و قابیل مدرن خودش چطوری راز چشمه را کشف کرده است؟ چطور سر از جزیره درآورده است؟جیکوب و برادرش چرا عمر طولانی یافته اند؟ اگر چنین است چرا جک و هرلی که جانشینان بعدی اند عمر جاودان نیافته اند؟ آیا برگزیدۀ قبلی، همان نامادری بود؟ او که خودش جنایتکار بود ( قتل فجیع مادر جیکوب به دست او رخ داد )؛ پس چگونه به این مقام معنوی رسید؟ چرا جناب دود از همان اول کار ترتیب برگزیدگان را نداد؟ ( او می توانست از همان اول خودش را شکل یکی از افراد گروه جک کند و با فریب بقیه، همان کارهایی را کند که در فصل آخر کرد ). اصلا این مراسم برگزیدگی و نوشیدن آب و ورد خواندن و جانشین معین کردن و غیره از کجا و کی و چگونه و بر چه مبنایی در جزیره مد شد؟ حالا این تازه سوال های برآمده از رازگشایی جناب دود بود؛ اگر قرار بر سؤال های بی جواب کل سریال باشد که ماجرا بسیار مفصل تر خواهد شد؛ از نشانه های مصریان قدیم گرفته تا آن مجسمۀ بزرگ، از راز مرگ نوزادان در جزیره گرفته ( راستی چرا فقط در زمان جک و دوستانش نوزادان می میرند؟ چرا مثلا ایتن که متولد جزیره است یا خود جیکوب و برادرش نمردند؟ ) تا ماجرای مرموز ملاقات جین با زنی زائو در بیمارستان پس از آن که سان و هوگو به مزار او می روند و می فهمیم جین مرده است ( پایان فصل سوم) و... .

 نه ... فصل ششم آنی نبود که دوست داشتیم باشد. به قول سعید قطبی زاده اگر بخواهیم تماشای گمشدگان را به کسی که هنوز ندیده توصیه کنیم، بهتر است تا آخر فصل پنجم باشد و نه بیشتر.بهتر است او پایان داستان را با تصورات خودش در ذهن بسازد.

4- قسمت پایانی فصل ششم را خیلی ها نپسندیدند و شاید به نوعی برایشان بدترین قسمت این فصل و حتی کل سریال بود. به نظر من بزرگترین مشکل این پایان بندی آن بود که نویسندگان سریال، عنصر مفهوم را به عنصر درام غلبه و ترجیح داده بودند. گمشدگان یک درام پروپیمان و اساسی دارد : گرفتاری چند آدم در یک جزیرۀ مرموز و راه های خلاصی از جزیره و رازهایش. اما پایان بندی کنکونی به جای نمایش این خلاصی و تبیین سرنوشت دراماتیک هر یک از آدم های پر گره داستان، ماجرا را به شکل مفهومی و نمادین رسانده بود. پایان گمشدگان به شدت منطبق با آموزه های مسیحی است. نام شپرد ( شفَرد که تداعی کنندۀ شفرد به معنای « شعبان » است ) و سگ کنارش و پدری به نام کریستین (مسیحی) که در معبدی شبیه به کلیسا ( که البته نمادهایی از مذاهب مختلف را در آن می توان یافت ) همه را گرد معنای عشق ( شعار معروف مسیحیت : خدا عشق است ) جمع می کند و نوری می تاباند و جک هم مسیح وار خود را فدای رستگاری و نجات دیگران می کند و تماشاگر یک عروج می شود و... اما این جلوه ها اولاً خیلی گل درشت هستند، ثانیاً تک بعدی بودنشان مانع از جامعیت متن سریال می شود که در فصل های قبلی قرینه های زیادی برایشان ترسیم شده بود، ثالثاً این معناگرایی ها فقط مایه های مفهومی اند و گره از تعلیقات دراماتیک نمی گشایند. البته این ایده که همۀ این آدمها اکنون مرده اند، فی نفسه جذاب است. آن دم که جک نگاهش را به هواپیمای در اوج می دوزد و می خندد و سپس چشم فرو می بندد، فارغ از قرینه پردازی دل نشینش با اولین لحظه های قسمت اول سریال، گویای مفهومی طرفه العینی برای کل ماجراهای سریال است: انگار همۀ این سالها و داستانها، در یک چشم به هم زدن رخ داده و همۀ آنچه گذشته، جز خوابی و خیالی برای روح مردگان نبوده است ( حالا این که جک و دوستانش چه زمانی مرده اند خود واجد ایهان است : همان زمان زلزلۀ فصل ششم؟ بعد از انفجار هیدروژنی فصل پنجم؟ و یا اصلا موقع سقوط هواپیمایشان در همان قسمت اول؟ ). حتی آن جهان خارج از جزیره که انگار خیال مردگان است، به نوعی پروندۀ آرزوهای برخی از این آدم ها است؛ کما اینکه جک اصلاً پسر ندارد ولی در این جهان دارای پسری است که با او قرار است رابطه با پدرش را جبران کند ( اشارۀ مسیحی وار دیگر) یا ساویر بزهکار که حالا پلیس است و یا بن که معلم دختری است که قبلاً در جزیره دختر خوانده اش بود و باعث قتلش شده بود و... این ایده ها زیبا است ولی خب که چه؟ می توان برای این ایده ها معانی گوناگون ابراز داشت ( کما اینکه شاپور عظیمی ایده هایی ناب در این زمینه داشت و امیدوارم زمانی با قلم شیرین خودش این تأویل ها را بنویسد )، ولی ما با قصه سر و کار داریم و قصه لاجرم پایانی می طلبد که بر مبنای اجزای آغازین و میانی اش پیش برود. پایان گمشدگان چنین نیست.

 5- زمانی که در آخرین نما، جک چشمانش را بست، گریستم. شاید یک لحظه تحت تأثیر قرینه پردازی و معناهای تأویلی اش قرار گرفتم، ولی در اصل یک جور دلتنگی برای آدمها و موقعیت هایی بود که چند سال ذهن و احساسم را درگیر خود کرده بودند. خیلی از رفقا به خاطر دلخوریشان از فصل و قسمت آخر، آن را دیگر در رتبه های نخست مجموعه های دوست داشتنی شان قرار نمی دهند، اما برای من گمشدگان همچنان درجه اول است. همان طور که جک چشمانش را در نمای آخر بست، ما هم می توانیم به پاس آن همه لذت که از پنج فصل قبلی بردیم، چشم خود را به روی ضعفهای فصل ششم ببندیم. گمشدگان شاید تا لب چشمه بردمان و تشنه برگرداند، ولی همین حس تشنگی را عشق است.

 

 پی نوشت

    کم پیش می آید نگارنده در نوشته هایش از دوستان و همکارانش یاد کند. اگر در این مطلب این روال نقض شد، عمدی بود. لذت تماشای گمشدگان بدون هم صحبتی با دوستان نقص بزرگی داشت. یاد کردن از برخی دوستانم در این مطلب، کمترین میزان ابراز سپاس و ارادت در این زمینه است.

 

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٥/۱