مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

فصل برگزیده فیلم نبراسکا

نبراسکا حکایت پیرمردی ساده و در آستانه بیماری آلزایمر است که اصرار دارد بر اساس مندرجات یک آگهی مطبوعاتی، به شهری دیگر برود و آنچه را که گمان می‌برد جایزه مالی کلانی است، دریافت دارد. سفارش‌های مکرر خانواده مبنی بر اینکه این آگهی صحت ندارد و فقط اطلاعیه‌ای تبلیغاتی است، در تصمیم پیرمرد خللی وارد نمی‌کند و در نتیجه، پسر کوچک خانواده، او را با اتومبیل خود به این سفر می‌برد...

چنین حکایت ساده‌ای، برای بسط و گسترش و به ویژه نتیجه گیری دراماتیک، دشواری‌های خاص خود را دارد؛ بدان سان که با کوچک‌ترین لغزشی، فیلمنامه راهی به شدت انحرافی پیدا می‌کند و تبدیل به متنی کسالت بار و بدفرجام می‌شود. اما هوشمندی باب نلسون در ترسیم جزئیات به ظاهر کم اهمیتی که برآیند نهاییشان، فضای اثر را از غنای فوق العاده‌ای بهره‌مند می‌سازند مانع از فروغلتیدن در این ورطه شده است. یکی از مهم‌ترین امتیازهای فیلمنامه، نوع پایان بندی آن است. معمولا فیلم‌های جاده‌ای، پایان خود را با رسیدن به مقصدی خاص رقم می‌زنند که در آن سرنوشت قهرمان داستان و یا گره‌های دراماتیک ماجرا تعیین می‌شود. اما نبراسکا با توجه به ایده داستانی‌ای که دارد، فاقد مقصد مشخصی در باب تعیین سرنوشت شخصیت‌ها و یا موقعیت‌ها است. برای همین کنجکاوی برای اینکه نلسون چگونه می‌خواهد این داستان را به انت‌ها برساند، دامنه وسیعی پیدا می‌کند.

اینجا است که اهمیت فصل‌های انتهایی فیلمنامه، ابعاد مضاعف به خود می‌گیرد و می‌تواند عنوان سکانس برگزیده را کسب کند. در این فصل پیرمرد (وودی گرانت) سرانجام به محل دریافت جایزه می‌رسد و درمی یابد که هیچ جایزه‌ای در کار نیست. زن متصدی اداره، صرفا یک کلاه به او می‌دهد و پسر (دیوید)، هنگام برگشت به شهر خودشان، آنچه را که وودی مشتاق بود با پول دریافت جایزه‌اش خریداری کند (وانت و یک دستگاه پرس هوا)، با فروش اتومبیل خودش برای او تأمین می‌کند. این ایده طلایی، در واقع برآیند متنی است که حضور دو شخصیت اصلی در یک مسیر جاده‌ای را بهانه‌ای برای ترسیم نزدیک‌تر شدن مناسبات بین آن دو می‌کند. وودی و دیوید، به عنوان یک پدر و پسر، اگر چه در دو دنیای متفاوت به سر می‌برند (وودی پیرمردی با سابقه دائم الخمری که بسیار زودباور است و دیوید جوانی است که زندگی و موقعیتی معقول و سر به راه دارد)، اما این همسفری، موقعیتی است که در هم پوشانی دنیا‌هایشان تأثیر فراوان دارد. خط مشترک دنیای آن دو، شاید در نوعی تنهایی متجلی باشد که هر یک به گونه‌ای با آن درگیرند: دیوید با معضلات زناشویی‌اش درگیر است و وودی با حسرت‌هایی که از دیرباز در وجودش باقی مانده است و حالا می‌خواهد با به دست آوردن مبلغ جایزه، بخش‌هایی از این عقده‌ها را به در کند. مسیر جاده و همنشینی با آدم‌های مختلف شهر، برای دیوید نکته‌هایی نهان و ناگفته را درباره پدرش برملا می‌کند؛ منزل دوران کودکی پدر، ازدواج غیرعاشقانه‌اش با مادر دیوید، خیانت‌های پنهان، و حتی وقایعی که می‌توانست به دنیا آمدنش را منتفی سازد. مجموعه این زمینه‌ها، حس پدر/پسری دو شخصیت اصلی فیلمنامه را تقویت می‌کند و در فصل نهایی از این عناصر کاشته شده، برداشت به عمل می‌آید.

خرید وانت و دستگاه پرس هوا، تنها بخشی از این ایده طلایی نهایی است. اوج درام فیلمنامه، در واقع بعد از این مقطع شکل می‌گیرد. دیوید در آستانه شهر زادگاه پیرمرد، رانندگی وانت را به عهده خود وودی می‌گذارد و بنا بر توصیه وودی خودش هم بر روی کف اتومبیل پنهان می‌شود. عبور پیرمرد از مقابل چشمان حیرت زده ساکنان شهر، از معشوق قدیمی گرفته تا رقیب عاطفی دوران جوانی‌اش و دیگران، انگار یک جور پیروزی حماسی است؛ مردی مظلوم که توسط طمع کنندگان، راهزنانه مورد هجوم و طعن و تحقیر و کتک قرار گرفته بود، حالا سرافراز از جلوی دیدگان همه کس عبور می‌کند. البته فیلمنامه نویس سعی نمی‌کند از این فضاسازی، نوعی شمایل سانتی مانتالیستی بیافریند و متن را سوار بر احساسات مخاطب کند، پس به محض خروج از شهر، خودرو توفف می‌کند و دیوید دوباره پشت فرمان اتومبیل قرار می‌گیرد و بر آن لحظات حماسی خاتمه می‌دهد و روند عادی زندگی پی گرفته می‌شود. اما با این حال، حس نزدیکی بین پدر و پسر، که قبلا در پوسته‌ای پنهان بود، حالا شکل تبلوریافته تری به خود گرفته است.

سکانس پایانی نبراسکا، دقایقی بیشتر در طول فیلم به درازا نمی‌کشد، ولی ماندگاری عمیقی بر ذهن مخاطب می‌تواند بگذارد؛ نوعی حس سرخوشانه و امیدبخش که بعد از گذر از فرایندی دشوار شکل گرفته است.

مطلب بالا در ماهنامه فیلمنگار درج شده است.

   + مهرزاد دانش - ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱/۱٩