مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

در انتظار فردا (درباره فیلم فرزندان انسان/2006)

فیلم فرزندان انسان (یا بنا بر ترجمه ای مناسب تر: بنی آدم) اثری پرلایه است که قابلیت تاویل پذیری فراوان در مناسبات آکنده از تداعی های انسان شناسانه، اسطوره ای و مذهبی دارد. فیلم از کتابی به همین نام، نوشته پی. دی. جیمز، اقتباس شده است، اما اقتباسی آزاد که راهی جداگانه از متن اصلی می پیماید و فقط در شمایی کلی از آن الهام گرفته است.


    آلفونسو کوآرون به همراه سه فیلمنامه نویس دیگر فیلم، این قالب کلی را از کتاب وام گرفته ولی مسیر آن را چنان هدایت کرده است که درعین حال یک جور رهیافت های مبتنی بر انگاره های جنسیتی در مایه اثر موج می زند. داستان فیلم در سال ۲۰۲۷ می گذرد، زمانه ای که نسل بنی آدم در آستانه نابودی قرار گرفته است و دیگر هیچ کس را یارای تولید فرزند نیست. بحث زایش متوقف شده است و گویی این توقف عاملی است برای خشونت ورزی لجام گسیخته ای که در بستری از نژادپرستی، فرقه گرایی، تعصبات عقیدتی، فقر، آلودگی و. . . روندی فزاینده را طی می کند. فضای داستان‎/ فیلم به شدت یادآور رمان ۱۹۸۴ جرج اورول است، رمانی که در همان سال ،۱۹۸۴ مایکل رادفورد براساس آن فیلم ساخت. در آن داستان نیز زاد و ولد اگرچه از بین نرفته بود، به شدت تحت کنترل دولت فراگیر بود. منتها در فرزندان انسان، این روند شکل قهری خود را از طبیعت گرفته است. زایش پدیده ای متعلق به عنصر زنانگی است و مردان اگرچه در تولید نسل سهم خاص خود را دارند، قانون طبیعت آنها را از این پدیده متمایز کرده است. در فرزندان انسان، محرومیت بشر از زایش تداعی گر محرومیت از قابلیتی زنانه است. گویی این همه خشونت و تیرگی ناشی از کمرنگ شدن کنش های زنانه در جامعه معاصر است. واژه «معاصر» از آن رو به کار گرفته شده است که داستان فیلم، به رغم آنکه در آینده می گذرد، نشانه های معاصری در خود دارد. از همین رو، فیلم جنبه آن دسته از آثار علمی ـ تخیلی را که امکانات و وسایل پیشرفته عجیب وغریب را در زمان های آینده تصویر می کنند به خود نمی گیرد.

    حتی نمودهایی که از اشیای دست ساز انسان عرضه می دارد بعضاً جنبه هایی قدیمی تر دارد، مانند آن گاری یا سه چرخه ای که در سکانس اول در کنار سایر اتومبیل ها از خیابان رد می شود. در واقع زمان فیلم آینده است، اما موقعیت های جاری در آن روند عقب گردی دارند. آدم ها در معابر، مثل گله های بدوی، به سوی هم تیراندازی می کنند و وحشتی عمومی بر ساحت اجتماع سایه انداخته است. هیچ امیدی نیست، به ویژه امید به نسل آینده بشر، نسلی که با توقف پدیده زایش در واقع موجودیت ندارد. سکانس نخست فیلم با تاریکی آغاز می شود و فقط صداهایی که از فضای پرتنش جامعه سخن می راند به گوش می رسد؛ صداهایی که چند لحظه بعد درمی یابیم متعلق به برنامه خبری تلویزیون است. مهم ترین خبر مربوط به مرگ جوان ترین آدم سیاره زمین است که هجده سال و چهار ماه و بیست روز و شانزده ساعت و هشت دقیقه عمر کرده است: پسری به نام دیه گو ریکاردو که در اثر اتفاقی هجوآمیز به قتل رسیده است: تف انداختن به صورت یک مشتاق که خواهان امضا گرفتن از او بوده و سپس کشته شدنش به دست همان هوادار! این آغازبندی هجوگونه با اتفاقی مهیب همراه می شود: انفجار کافه ای که شخصیت اصلی فیلم ـ تئودور ـ لحظاتی پیش از آن خارج شده بود. گویی هیچ نوع اخلاق گرایی و انسان دوستی وجود ندارد و این نحوه شروع به روشنی آن را نشان می دهد.


    در اوایل فیلم، با تظاهرات عده ای مواجه می شویم که در شعارهایشان فزونی گناه را مایه خشم خدا و این خشم را ریشه سلب نعمت او دانسته اند. انگار این شعار قرار است در روند فیلم نیز شکل گیرد و آن امید به معجزه از همین جا نشات می گیرد. و این معجزه سرانجام تحقق می یابد: بارداری زن جوان سیاهپوست به نام کی. نگاه فیلمساز به این زن و بارداری اش متاثر از میراث های فکری مذهبی در ساحت مسیحیت است.
    آن صحنه آخر که کی و تئو سوار بر قایق منتظر کشتی هستند، ناخودآگاه به یاد حکایت کشتی حضرت نوح(ع) می افتیم و جالب اینجاست که نام کشتی نیز «فردا» است و تداعی های خاص خود را دارد. اما در این میان تمایز بزرگی وجود دارد: نوزاد جنسیت مؤنث دارد. این تمایزی است که با متن خود داستان اصلی ـ نوشته پی. دی. جیمز ـ نیز به چشم می خورد. نوزاد در داستان اصلی پسر است، به مثابه تمام حکایت های مذهبی که در کتب مقدس آمده است.
    در فیلم فرزندان انسان دو مسیر متمایز را می پیمایند. مردان عموماً خشونت جو، کینه جو و بزهکارند و نهایتاً اگر خیلی مثبت باشند ـ مثل شخصیت اصلی فیلم ـ در نومیدی فرو رفته اند و یا مثل رفیقش ـ جاسپر ـ موقتاً کارکردی بازدارنده دارند. برعکس، زنان فیلم وجهه ای پوینده و مثبت دارند. جولین، کی، ماما و زن کولی از این جمله اند که هریک به نوعی حاضرند برای تولد فرزند موجودیت خویش را به مخاطره اندازند. این تفکیک بندی بین زن و مرد البته به شکل ظریفی صورت گرفته است و چنان در ساختار اثر جا افتاده است که روزنه ای برای القای تمایزات مکانیکی و شعاری و جلوه های پرطمطراق فمینیستی باقی نمی گذارد. یکی از بارزترین قسمت ها در این باب گفت وگوی جولین و تئو در اتوبوس است که درباره واکنششان نسبت به مرگ فرزندشان صحبت می کنند. جولین به تئو که در نومیدی مطلق فرو رفته است می گوید که او موقع مشکلات خود را در غل وزنجیر اسیر می کند و تئو متقابلاً به جولین ابراز می دارد که او هم موقع مشکلات فرار می کند. اما در ادامه در می یابیم که واکنش جولین فرار نیست، بلکه حرکت در عوض سکون است. تا او رهبر گروه مخالفان است، اعتراض سیاسی جنبه گفت وگو دارد اما با مرگ او و انتقال رهبری به یک مرد، این رهیافت به روندی مسلحانه و حتی ابزاری تبدیل می شود ـ تا آنجا که می خواهند از زنی باردار و نوزادش هم بهره برداری سیاسی کنند. جولین با دعوت از تئو در واقع ناخواسته رسالت خود را به او منتقل می کند. بازی با توپ در سکانس پرهیجان اتومبیل ـ که نمای برداشت بلند چهار دقیقه ای است و چرخش پرتنوع دوربین در آن از داخل و خارج اتومبیل حیرت انگیز است ـ صرفاً شوخی نیست و گویای این انتقال موقعیت است. انگار حالاقرار است توپ به زمین تئو انداخته شود. بی جهت نیست که پس از مرگ جولین، تئو از اتومبیل پیاده می شود و یک راست کنار یک درخت می آید و به آن تکیه می دهد و شروع به گریستن می کند. درخت به مثابه نمادی پرجلوه از طبیعت در واقع حضور گمشده جولین را برای تئو تداعی می کند. زنانگی در فیلم فرزندان انسان با طبیعت قرین است، طبیعتی که در فضای خشن اثر به سوی تخریب حرکت کرده است.


    فرزندان انسان سفری همراه با یک مرد و یک زن، کوآرون در فیلم دیگرش ، « و مادرت هم ... » ، باز حکایتگر یک سفر بود که طی آن دو نوجوان تازه بالغ با زنی جوان همراه می شوند و التهاب های غریزی خود را به بوته تجربه می گذارند و به یک جور پختگی فکری نزدیک می شوند تا آن سان که پس از پایان سفر و مرگ زن، دیگر منش سابق خود را ندارند و همه قوانین خودساخته بچگانه خویش را درهم می شکنند. انگار حضور یک زن از اینان بلوغی دیگر از نوع فکری را استخراج می کند. اینک در فرزندان انسان باز با یک بلوغ روبه ور هستیم. تئوی ناامید و بی تفاوت در همراهی با کی، به چشم اندازی جدید نائل می آید. او ظاهراً حامی کی است، اما در واقع از او برای تداوم یک زندگی، یک نسل، و یک معنا الهام می گیرد. بی جهت نیست در فرجام کار، کی نام فرزند ازدست رفته تئو را بر کودک خود می گذارد، چرا که این فرزند به نوعی فرزند تئو نیز هست.
    درهم آمیختگی قرائن مذهبی و انسانی در فرزندان انسان تاملی را بر اثر می افزاید که شامل ایده هایی نو در باب بشریت و آینده اوست. آن کشتی پایانی شاید چیزی بیش از یک رؤیا نباشد که همواره متعلق به «فردا» است، اما همین افق و چشم انداز قابلیت تحول زایی در انگاره های ذهنی جامعه ای را پیش می آورد . آن «افق» محوِ وسط دریا شاید نمودی از این دغدغه معطوف به تحول باشد.

مطلب بالا در روزنامه ایران مورخ 21 خرداد سال 1387 درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٢