مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

بحران ایمان (درباره فیلم زندانیان)

اگر خلاصه داستان زندانیان را برای کسی تعریف کنید، اولین نتیجه‌ای که درباره گونه‌اش می‌گیرد، ژانر جنایی/معمایی است: دو دختر خردسال مفقود می‌شوند و پلیس و پدر یکی از قربانیان هر یک به شیوه خود در پی حل معضل هستند تا اینکه به تدریج هر دو به یک مسیر واحد می‌رسند. اما این روایت، ظاهر ماجرا است. زندانیان قبل از آنکه تریلری پلیسی یا جنایی باشد، اثری در باب ایمان و چالش‌های پیش روی آن است.

فیلم با قرائت فرازی مشهور از انجیل شروع می‌شود که شامل درخواست بخشش از خدا و توانمندی برای خود جهت بخشش دیگران است و سپس در مکالمه بین پدر و پسر داستان، بحث ایمان شکل می‌گیرد که چگونه در مواقع بحرانی با تکیه بر آن می‌توان بر همه مشکلات غلبه کرد. اعتماد پدر (کلر) به این دیدگاه چنان است که متوجه اوضاع بحرانی کنونی پیرامون خود نیست و گویی بحران و پیشگیری در برابر آن را صرفا معطوف به آخر دنیا می‌انگارد؛ غافل از اینکه فضای اطراف، خود بی‌شباهت به یک آخرالزمان روانی نیست (در این فیلم اغلب آدم‌ها از ناآرامی روانی و روحی رنج می‌برند و آن را با آزاررسانی به خود یا دیگران متبلور می‌کنند: پدر کلر خودکشی کرده، هالی و همسرش غم فقدان فرزند را با اعمالی جنایت‌بار تسکین می‌دهند، الکس درکی در حد یک بچه ده ساله دارد، تیلور جنون خود را با خاکسپاری عروسک‌ها متبلور می‌کند، کشیش جدا از انحراف اخلاقی‌اش، دائم الخمر شده است، لوکی تیک عصبی بارزی در پلک زدن‌های ناگهانی دارد، و نهایتا خود کلر که با شکنجه الکس، شخصیتی غریب از خود نشان می‌دهد). اوائل فیلم، در‌‌ همان مسیری که کلر در حال سخنرانی ایمانی برای پسرش است، خودرو ون هم - که بعدا تبدیل به عنصری تهدیدگر در متن داستان می‌شود - کنارشان در حال حرکت است تا پیشاپیش حاشیه چالشی خود را در برابر ایمان و اعتماد کلر به رخ بکشد. این ایمان در طول درام، رفته رفته رو به اضمحلال می‌نهد و کلر با فروپاشی اعتقادی (بعد از شکنجه آلکس دیگر نمی‌تواند دعای همیشگی‌اش را به پایان رساند)، بحران خانوادگی (پسر مطیعش در برابرش قد علم می‌کند)، مخدوش شدن رابطه دوستانه‌اش با خانواده فرانکلین، و نهایتا ناکامی در نجات بخشی‌ای که برای خود قائل بود، به ورطه‌ای کامل سقوط می‌کند که تجسم موقعیتی‌اش در متن درام هم لحاظ شده است.

در چنین زنجیره‌ای است که مفهوم حبس بهتر نمایانده می‌شود (گمان می‌رود حبس‌شدگان معادل بهتری برای ترجمه عنوان فیلم باشد، چرا که در عمق داستان، گرفتاری آدم‌ها صرفا در ساختار بیرونی یک سلول زندان نیست). انگار هر کس محبوس در دنیای محدود خود است؛ از پدری که توهم ایمانش اعتماد به نفسی کاذب به او بخشیده است تا والدینی که گرفتار انتقام علیه تقدیر الهی و جنگ با خدا شده‌اند. آدم‌های فیلم صرفا با گره‌های روانی عجین نیستند و با مفهوم حبس نیز بخش مهمی از هویت خود را متجلی می‌کنند: از پدر کلر که زندانبان بوده تا بچه‌های معصومی که در اسارت منتهی به مرگ فرو می‌روند، جسدی که در زیرزمین منزل کشیش محبوس مانده تا پرنده دختربچه که در قفس مانده و صدایش درنمی آید، آلکس که در حبس پنهان کلر شکنجه می‌شود تا خود کلر که به عمق چاله‌ای بی‌روزنه سقوط می‌کند، و البته در این بین، موتیف تصاویر هزارتوی پازل هم در جای‌جای فیلم نقش بسته است تا این فضای بسته مارپیچ، عمق بیش‌تری پیدا کند.

در این گستره مالیخولیایی رو به انحطاط خفقان بار، جای امیدی هست؟ پاسخ قطعی‌ای وجود ندارد؛ اما شاید توسل کلر به سوت دخترش در آن تاریکی عمیق، نشانی باشد بر ارجاع نجات‌بخش به دنیای ساده کودکانه‌ای که در میانه چالش بین تعصب و بی‌ایمانی، فراموش شده است؛ موقعیتی که دیگر در آن، کشتن یک آهو برای برپایی جشن شکرگزاری، افتخار محسوب نخواهد شد.

مطلب بالا در ماهنامه فیلم درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٩