مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

نفرین زمین (درباره خانه پدری)

خانه پدری، فرایند تکاملی شیوه بیانی ای است که تا پیش از این در آثار شاخص عیاری همچون شبح کژدم و آبادانی ها و بودن یا نبودن و نیز دو مجموعه روزگار قریب و هزاران چشم تجربه اش کرده بودیم و حالا در متنی که دورانی هفتاد ساله را در پنج مقطع زمانی مرور می کند، این روند با الگویی پالایش یافته، مخاطب را با خود همراه می سازد.عیاری در خانه پدری با روایتی هندسی سر و کار دارد. انواع و اقسام موتیف های تکرار شونده دیداری و شنیداری و موقعیتی، در اثر حضور دارند تا قطعات این پازل را قرینه وار کنار هم قرار دهند. این فرم، تناسبی تام با درونمایه فیلم دارد و هرگز به مثابه ساختاری تحمیلی بر پیکره آن قرار نمی گیرد. کلیت مضمون فیلم، تکرار و بلکه تکثیر یک فرهنگ خاص در دوران های پسازمانی است که عملکرد ناشی از آن، پیامدهایی کنترل ناشدنی را در فضاهای نسلی بعد از خود دارد. این ایده می طلبد تا چنان الگوی ساختاری ای ( از فرم اپیزودیک گرفته تا همان مایه های تکرارشونده) بر اثر حکمفرما شود. اما هنر عیاری آن است که این هندسه را در فضایی انتزاعی و مکانیکی ترسیم نمی کند و لحظه لحظه زندگی در آن جاری است. او می داند چگونه ضرباهنگ را روی ساده ترین و متداول ترین کارهای روزمره قرار دهد تا با ترکیب گره های داستانی با این لحظات متعارف، شکلی بدیع در اختیار مخاطب قرار گیرد که در آن، هم نقاط عطف هیجان انگیز قصه لحاظ شود و هم مکث روی آمد و شد ها و گفت و گوهایی که اگر در فضایی خارج از این فرمول بود، چه بسا از آن با ریتمی کند و آهسته یاد می کردیم. اما اکنون این ریتم به رغم ظاهر کندش، روندی بسیار پویا را در خود می پروراند که مکمل همان ایده های مهیج متن است. مثلا در همان اپیزود اول که قرار است پدر (کربلایی حسن) و پسر نوجوانش (محتشم)، دختر جوان خانواده را به دلیلی که خود حیثیتی می انگارندش، به قتل برسانند با ماجرایی مهیب رو به رو هستیم. سکانس قتل دخترک، چنان تکان دهنده و شوکه کننده است که با چشمانی خیره به قاب تصویر متمرکز شده ایم. شاید اگر فیلمسازی دیگر با الگویی متفاوت می خواست این صحنه را بسازد با توسل به کات های مختلف و پی در پی و موسیقی ای پر سر و صدا و سایر تمهیدات متداول این خیره کنندگی را سطحی وسیع تر می بخشید. اما عیاری بیش از آن که به فکر گسترش سطح باشد در پی افزایش عمق ماجرا است. پس نیازی نمی بیند که از تمهیدات معمول این جور فضاها استفاده کند. برعکس، دوربین او خونسردانه ناظر فاجعه ای به این مهمی است و به جای آگراندیسمان روی مقتول، بر عناصر محیطی مانند سنگ هاون و یا حتی تشت اشتباهی ای که پسرک برای آوردن آب می خواهد بیاورد تأکید می کند.( این تأکید ظریف در اپیزود مربوط به خودکشی دختر در اپیزود سوم هم تکرار می شود: برای استفراغ دختر، ابتدا یک پارچ فلزی می آورند و بعدا لگن) عیاری به این نیز اکتفا نمی کند. گذر روی جزئیات به ظاهر بی اهمیت در زمان بعد از قتل و دفن دخترک، همچنان ادامه دارد: میوه خوردن مرد شیرین‌عقل، ورود مشتری ای که قالی اش را برای رفو داده بود (و چقدر این ماجرای رفوکاری با بحث پنهان کاری جنایت همپوشانی نمادین خوبی برقرار می کند)، انعامی که مشتری به محتشم می دهد و دیالوگ هایی که موضوع واحدی را چند بار تکرار می کنند. این شیوه شاید در فیلمی با فرمتی دیگر عیب به حساب می آمد، ولی در این الگوی عیاری اتفاقا یک مزیت هوشمندانه است. او با گذر از روی این جزئیات دارد به تعمیق احساسی و ادراکی جنایت تکان دهنده زیرزمین کمک می کند. او بهت ناشی از تماشای آن جنایت را در یک نما و فصل خلاصه نمی کند و با این تمهیدات، رسوب های به جا مانده از حس مزبور را پی در پی در نماها و سکانس های بعدی تثبیت و ته نشین می سازد. بدین ترتیب تماشاگر حس عمیق تری با قصه فیلم و آدم ها و موقعیت هایش پیدا می کند.

 از این دست ایده ها در سرتاسر اثر وجود دارد: از قاشق غذایی که در دست محتشم میانسال باقی مانده و خودش در پی جلوگیری از باز شدن در اتاق محل اختفای جسد است گرفته تا قوطی تریاکی که با حوصله روی بردن و آوردنش توسط پسرک تأکید به عمل می آید. فصلی از اپیزود چهارم که دختر جوان محتشم در حال پاکسازی زیرزمین است از این حیث مثال زدنی است. اصابت میل پرده روی سرش که به جراحت و خونین شدن سرش می انجامد و نیز بی اخیاری اش در دفع ادرار در اثر فشار ناشی از عصبیت پدر، یادآور خون و ادراری است که در اپیزود اول از دختر معصوم حسن دیده بودیم. جدا از این نباید حضور موثر اله مان هایی را که به ساخت فضای مورد نظر عیاری کمک می کنند از یاد برد. نمونه بارز آن، انگورهایی هستند که خوشه خوشه در فضای خانه و از جمله زیرزمین آویزان هستند و سرسبزی و طراوت شان در کنار عصبیت موجود در درام ( از خشونت علیرضا علیه همسرش گرفته تا شوکه مادر بعد از فهمیدن جنایت)، تلخی اوضاع را مضاعف جلوه می دهند. می دانیم که عنصر فضاسازی در فیلم های عیاری از نمونه های مثال زدنی در سینمای ایران است و حالا در خانه پدری، با توجه به لوکیشن نسبتا واحد در هر پنج اپیزود ( تنها در لحظات معدودی از ساحت زیرزمین و حیاط خارج می شویم: اپیزود سوم که وارد اتاق خواستگاری می شویم) و شخصیت هایی واحد که در طول زمان در نسل های بعد از خود تکرار و تکثیر می شوند، این امر، در قالب استادانه تری دنبال می شود. تصور درام خانه پدری، بدون فضای بصری آن بسیار مخدوش است. در چوبی، پنجره های مشبک، قالب دالانی راهروها، حیاط بزرگ، رف های کوچک کنار دیوار، دیوارهای کاه گلی، اتوهایی که برای رفوکاری به کار می رود، تار عنکبوت های تنیده شده در گذر زمان، دار قالی  و...هر یک عناصری هستند که در پرورش مختصات موقعیتی و حتی شخصیتی داستان نقشی مهم دارند ( حتی این نکته در نمودهای شخصیتی هم جاری است؛ مثل زال بودن خواهر کوچک تر محتشم) و بدین ترتیب بین فضا و درام همبستگی محکمی برقرار می شود. عیاری در خانه پدری، روی فرهنگی زوم کرده است که در بطن خود پنهان کاری را پرورش می دهد و همه جنایت ها و خشونت ها و گره های بعدی نیز از دل آن زاده می شوند. برای همین هم هست که عیاری سراغ این که اصلا چرا کربلایی حسن دخترش را می کشد نمی رود و به همین که ماجرا رنگ و بویی ناموسی و حیثیتی داشته بسنده می کند. تعصب جاری در این فرهنگ در نمودهایی مثل بوسه زدن برادر و برادرزاده حسن بر دست و پای او بعد از اطمینان به مرگ دختر و یا خودداری از حمل دختربرادری روی دوش عمویش و تذکر ناصر به خواهرش در مورد رعایت پوششش و...متبلور است، اما بیش از آن، اصرار این جماعت بر نهان سازی اقدام هایی است که محقانه رویش نظر دارند. موتیف پنهان کاری در سرتاسر اثر و در هر یک از اپیزودها جاری است: پنهان کردن جسد دختر در کف زیرزمین، پنهان کردن ماجرای قتل آن، پنهان کردن خواهر زال محتشم در زیرزمین، پنهان کردن کل اتاقی که جسد در آن دفن است با استفاده از قفل و تیغه کشیدن، پنهان شدن زن علیرضا در زیرزمین برای کتک نخوردن از شوهرش، و...روح سرگشته ملوک تا زمانی که اصرار بر پنهان سازی جنایتی است که در حقش روا داشته شده است، سنگینی حضور خود را بر وقایع مستولی می دارد؛ چه در قالب دق کردن مادر و چه در به هم خوردن خواستگاری و چه در بی آبرویی در مجلس ختم کربلایی حسن. سکته مغزی محتشم به محض رویت استخوان هایی خواهری که به دست خود کشته بودش، اوج این استیلا است. این صرفا یک حکایت اخلاقی نیست، یک قاعده انسانی و اجتماعی است؛ کما این که در به هم خوردن رابطه ناصر و نامزدش هم جریان دارد.

ملوک همچنان مدفون است؛ اما باز قتل و دفنش به نیت پنهان کاری باقی مانده است. آیا نفرین او به وسعت امتداد زمان، گسترده تر نخواهد شد؟ این سلسله اپیزودها با مقاطع 17-18 ساله در ذهن ما ادامه خواهد داشت...تا زمانی که حقیقت بر جنایت فائق آید.

مطلب بالا در خبرآنلاین درج شده است.

   + مهرزاد دانش - ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٦