مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

تنهای تنهای تنها

تنهای تنهای تنها، در خوش­بینانه‌ترین حالت ممکن، فیلمی متوسط است. این وجه خوش­بینانگی هم وابسته است به دو مولفه مهم؛ یکی آن­که اولین ساخته بلند سازنده‌اش است که در حد و حدود خود، گلیمش را از آب بیرون کشیده و دوم؛ محصول سینمایی یک استان دورافتاده از پایتخت است که با توجه به مقدورات و مقدرات، شمایلی عاری از ساختارهای «شهرستانی» دارد. به این دو عامل، یک امتیاز دیگر را هم بیفزایید که روحیات خود کارگردان است. راستش با توجه به آن همه موج‌های تحسین و تشویقی که روزهای جشنواره نسبت به این فیلم راه افتاده بود، کمترین توقع آن بود که کارگردان جوان، در سرش باد بیفتد و مثل خیلی‌های دیگر که با کوچک‌ترین موفقیتی، خود را در بلندای توانمندی تصور می‌کنند، دیگر خدا را هم بنده نباشد؛ اما مطالعه دو سه گفت‌و‌گوی اخیر احسان عبدی‌پور با برخی رسانه‌ها، نشان داد که تواضع آمیخته به واقع­بینی این فیلمساز، مانع از شکل­گیری چنین آفت متداولی شده است و ظاهرا جوزدگی زمان جشنواره خیلی‌ها را فراگرفته بود به جز خود فیلمساز! این موضوع، یعنی باجنبه بودن عبدی‌پور، فراغت خاطر بیش­تری به نگارنده می‌دهد تا روی چند نکته منفی فیلم که مانع از ارتقایش به سمت اثری خوب شده‌اند مکث کند و چندان نگران شکنندگی روحیه جوان فیلمساز نباشد. فیلم حتما نکات مثبتی هم دارد (مثل برخی قاب­ بندی‌ها، طراحی صحنه، و فضاسازی محیطی) که البته در فضای جوزده پرتحسین جشنواره به بعد، ترجیح آن است که به همین ذکر اندکشان بسنده شود.

مشکل اول و اساسی این فیلم، که پایه درام را هم تشکیل می‌دهد، فقدان انگیزه سازی کافی برای پیشبرد داستان است. موتور محرک داستان، رفاقت دو نوجوان است که با دوری­شان از یکدیگر، نقطه اوج درام شکل می‌گیرد. تماشاگر این رفاقت را می‌بیند، اما انگیزه شکل­ گیری‌اش را نه. رنجرو پسری از سواحل جنوبی ایران چه ربط و ضبطی به پسر یک کارگر روس دارد که رفاقتی به این غلیظی بین­شان شکل گیرد (صحبت از رفاقتی غلیظ و ناگسستنی است؛ نه یک آشنایی معمولی)؟ داستان، ماده اولیه این موضوع را بر اساس خبال­بافی دو بچه و اعتقادشان به فرود فضایی‌ها روی زمین شکل داده است، اما چنین وجه مشترکی درباره باور به موجودات فضایی، تا چه حد برانگیزاننده دوستی عمیق و اشک­ برانگیز و عمری است؟ رنجرو با رفقای محلی و بومی خودش که قاعدتا باید وجه اشتراک‌های بسیار بیش تری داشته باشد تا با بچه‌ای با زبانی دیگر که فقط مثل او اعتقاد دارد فضایی‌ها وجود دارند. لطفا پای شعارهایی مثل هم­دلی از هم­زبانی خوش‌تر است را پیش نکشید. اول باید در عمق درام، پایه‌های متقاعدکننده چیده شوند؛ بعدا این شعار‌ها را از ظاهرشان استخراج کرد. به نظرم حتی اگر جنسیت یکی از این بچه‌ها دختر بود، باز اوضاع شکل منطقی تری داشت و تعلق خاطر شدیدشان را می‌شد حمل بر احساسات متداول سنین نوجوانی کرد (آنچه این ذهنیت را تقویت می‌کند، مختصات دخترانه چهره پسرک روسی است) که ظاهرا بر اساس معیارهای جاری، این نیز امکان پذیر نبود. اما شکل گیری یک رفاقت اسطوره‌ای بین دو پسربچه که زبان هم را هم بلد نیستند، نیاز به انگیزه­سازی‌های قوی تری دارد که خبری ازشان در این فیلم نیست.

مشکل دوم خود رنجرو است. داستان او را نوجوانی خیال­باف و بلندپرواز معرفی می‌کند که همین ویژگی منجر به عزیمت او در پایان فیلم به آن سوی مرز‌ها می‌شود. اما در وسط آن فضای بدوی ساحلی که آدم‌ها درگیر ماهیگیری و ماهی­ فروشی و تعصب‌های محلی و... هستند، خیال­بافی در حد دیدن موجودی شبیه ئی تی دیگر چه صیغه‌ای است؟ نگویید فیلم فانتزی است؛ اولا فانتزی‌ها هم نیاز به منطقی درونی دارند تا دنیایشان متقاعدکننده باشد و ثانیا این فیلم، فضایی واقع­گرایانه دارد و حتی آن خیال­بافی کودکانه هم در وسط داستان، توجیه واقع­ بینانه‌اش بیان می‌شود. چرا باید رنجرو از بین بقیه بچه‌های همسن و سال خود در چنین محیطی متمایز باشد؟ فیلم هیچ نکته‌ای در اختیار مخاطب نمی‌گذارد که ریشه این تمایز درک شود. از همین رو است که پرگویی‌های بی‌سر و ته رنجرو بیش از آنکه بامعنا و یا حتی بامزه باشد، تداعی­کننده رفتار یک بچه لوس و پررو است که احساس خودبامزه­ پنداری بهش دست داده است (مقایسه کنید مثلا با مجید در قصه‌های مجید که تمایز رفتارش با همسالانش در نکته‌های متنوعی همچون فقدان والدین، نبود خواهر یا برادر همسال، همنشینی با بی‌بی و... ظاهری متقاعدکننده داشت).

نکته سوم، بافت خود داستان است. خب؛ دو بچه با هم آن قدر رفیق و صمیمی می‌شوند که تحمل دوری­شان از یکدیگر دشوار می‌شود. اتصال این ایده به ماجرای انرژی هسته‌ای و بسته پیشنهادی و غنی سازی اورانیوم تا چه میزان در بافت درام جا افتاده است؛ جز در حد چهار تا بریده جراید روی دیوار و نمایش سعید جلیلی در تلویزیون و مقادیری اصطلاحات هسته‌ای در دیالوگ‌ها؟ و از این مهم‌تر؛ آیا واقعا قرار است حقانیت ایران در ماجرای هسته‌ای، با استناد به این­که تصمیم قدرت‌های بزرگ بر تعلیق فعالیت‌ها، دوستی دو بچه را به مخاطره می‌اندازد، اثبات شود؟! فرض کنیم این ماجرا مثلا در کره شمالی رخ می‌داد که رسما اعلام شده است دنبال سلاح هسته‌ای هستند؛ آیا باز هم به خاطر حرمت دوستی دو بچه خیال­باف، سیاست‌های کره شمالی محقانه می‌بود؟ البته این سوال‌ها بیشتر ناظر به کسانی است که از تماشای این فیلم به خاطر مسائل هسته‌ای به وجد آمده‌اند و در تبلیغات سیاسیشان هم رویش مانور می‌دادند. (ظاهرا تیم قبلی ایران در دولت دهم طی مذاکرات هسته‌ای قصد داشت این فیلم را به عنوان جلوه‌ای از حقانیت ایران به اعضای ۱+۵ نشان دهد که البته چنین نشد). این­که ایده رفاقت دو تا بچه یک دفعه با شعارهای سانتی­مانتالیستی درباره نصیحت به رییس جمهورهای قدرت‌های بزرگ و مسئولان سازمان ملل ختم شود، ناشی از همین گسست‌های دراماتیک در متن فیلمنامه است.

روایت‌پردازی فیلم، بزرگ‌ترین معضل آن است. کاری به منطق غلط روایی داستان نداریم که زن روس در حال تعریف ماجرا است، اما نصف روایت مربوط به فضاهایی است که او روحش هم خبر از وقوعشان نداشته است. مشکل مهم‌تر آن است که فیلم عملا جلو نمی‌رود. داستانی که بیش­تر مناسب تعریف در محدوده‌ای نیم­ ساعته است، آن قدر با نکات حاشیه‌ای و بی‌ربط و همچنین تفصیل در نمایش روابط مثلا صمیمانه دو بچه که در هر معبری کنار هم می‌دوند و میوه می‌خورند و بی‌خودی می‌خندند، ماله­ کشی شده است که عنصری به نام ریتم را در متن نابود کرده است. ماجرای تعصب پدر به نامزد دخترش و یا سرباز چاقی که مورد متلک‌های بی‌مزه رنجرو واقع می‌شود و شوخی مستعمل با عبارت کمونیسم که به جای یک بیماری اشتباهی گرفته می‌شود و... واقعا چه ربطی به اصل داستان دارد که این همه دقائق اثر را به خود اختصاص می‌دهند؟ بیشترین روند فیلم متشکل از سه مایه است: مزه­ پرانی‌های رنجرو و اطرافیانش، ابراز محبت دو بچه به هم با حرف و نگاه و گریه، و نمودهایی از اخبار هسته‌ای. این وسط نخ تسبیحی که بتواند این سه مایه را در بافتی دراماتیک به هم متصل سازد وجود ندارد و برای همین ایده و داستان و محتوا در معادله‌ای لایتچسبک به هم ربط خورده‌اند. به همین بیفزایید نوع اجرای موقعیت‌ها و کنش‌ها را که ابعاد ضدریتم کار را افزون ساخته است؛ نمونه‌اش ادای دیالوگ‌ها به ترتیب نوبت آدم‌ها به نحوی که طرف مقابل ساکت و ساکن می‌ایستد تا دیالوگ پارتنرش تمام شود و بعد او شروع کند و دیگری حالا به سکوت و سکون مشغول شود؛ حالا بگذریم ازوضعیت به شدت اغراقی‌ بازی‌ها که خوشبینانه می‌شود حمل بر روحیات رفتاری خود ساکنان آن منطقه کرد. بسیار ضروری است که عبدی‌پور در فیلم‌های بعدی‌اش، پویایی بیش تری را برای اجرای موقعیت‌های خلأ فیلمنامه در نظر گیرد.

مطلب بالا در ماهنامه فیلم درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٦