مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

جنگ جهانی زی

یک شروع غرنده و نفس‌گیر که از پس فضایی آرام و سرخوش در بین خانواده‌ی کوچک داستان فیلم، مخاطب را تا لحظاتی مقابل کادر تصویر میخ‌کوب نگه می‌دارد، شاید تنها جلوه‌ای از فیلم جنگ جهانی زی باشد که در ذهن تماشاگر قابلیت ماندگاری دارد. البته می‌توان سکانس‌هایی را هم‌چون حمله‌ی زامبی‌ها به دیوار حائل سرزمین‌های اشغالی با جهان خارج، اشغال هواپیما، و یا گریز در دالان‌های تودرتوی بیمارستانی در سوییس جزو بخش‌های دیدنی فیلم محسوب کرد، اما آن‌چه این پتانسیل‌ها را به فعلیت نمی‌رساند و مانع از تبدیل اثر به فیلمی به‌یادماندنی می‌شود، فقدان هسته‌ی مرکزی دراماتیک در بطن کار است. این‌که مردی برای حل مشکل زامبی‌ها از کره و سرزمین‌های اشغالی و ولز و... سر درمی‌آورد، به‌تنهایی قوت پیش‌برد روایت را ندارد و برای همین تنها نقطه‌ی اتکای اثر، محدود می‌شود به فضاهای هیجانی حضور و حمله‌ی گروه‌های ازدحامی زامبی‌ها به دیگران که البته به دلیل تکرارشوندگی مکررش که فاقد ابعاد خلاقیت‌آمیز است، این نیز به‌زودی ظرفیت خود را از دست می‌دهد. فیلم زمینه‌هایی را که تماشاگر بتواند با استفاده از آن‌ها، دست‌کم برای لحظاتی با آدم‌های داستان احساس نزدیکی کند، بسیار از دست داده است و برای همین موقعیت‌هایی مثل زمانی که شخصیت اصلی داستان، جری لین بعد از گازگرفتگی دستش توسط یک زامبی، روی بام ساختمان مشرف به ارتفاعی بلند می‌ایستد و شروع به شمارش می‌کند تا اگر در ظرف زمانی مورد نظرش «تبدیل» شد، خود را به پایین پرتاب کند که مبادا به خانواده‌اش آسیب برساند، فوق‌العاده کم‌رنگ هستند.


شمایلی که فیلم از جری ارائه می‌دهد، یک جور قهرمان‌سازی غیرمتقاعدکننده است. او ممکن است زمانی نظامیِ ورزیده‌ای بوده باشد، اما آن‌چه در طول فیلم از خود بروز می‌دهد، در منتهی‌الیه هوش و قدرت بدنی و درک اجتماعی و فرهیختگی اخلاقی قرار دارد که قاعدتاً به یک جور شخصیت تک‌بعدی و فضای تیپیکال شخصیتی شبیه به ابرمرد‌ها سوق داده می‌شود. هرچه به پایان داستان نزدیک‌تر می‌شویم، انگار عجله و شتاب برای سر‌هم‌بندی کردن ماجرا بیش‌تر وجود دارد، تا آن‌جا که راه‌حل نهایی برای تهیه‌ی واکسن در آزمایشگاه بزرگ، بیش‌تر به یک فرایند کودکانه شباهت یافته است و دیگر حتی به تعلیقی سینمایی هم در مقابل خطر زامبی‌ها اندیشیده نمی‌شود. جنگ جهانی زی به بادکنک بزرگ پرجلوه‌ای می‌ماند که با هرچه باد کردن بیش‌ترش، منتظر ترکیدنی سریع‌تر و مهیب‌تر هستیم و... بامب! سرانجام در سکانس پایانی این اتفاق با ظهور نوشته‌هایی روی قاب تصویر که آخر داستان را توضیح می‌دهند رخ می‌دهد.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٢/٩/۱۳