مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

جاده خوش‌منظره Scenic Route

فیلم جاده خوش‌منظره با فصلی از یک دعوای خونین بین دو مرد آغاز می‌شود و بلافاصله کات می‌خورد به نمایی هوایی از بیابانی وسیع که در دلش اتومبیلی تنها در وسط جاده‌ای دراز در حال حرکت است؛ اتومبیلی که‌‌ همان دو مرد داخلش سرنشین هستند. این تمهید در‌‌ همان دقیقه‌های نخست فیلم، گویای بازگشت از یک حادثه به گذشته‌ و ریشه‌اش است. کلیت فیلم نیز درهمین ایده شکل گرفته است: برگشت از موقعیتی کنونی به خاستگاهی بنیادین و سرنوشت ساز.

فیلم داستان ساده‌ای دارد: گرفتاری دو مرد در بیابانی برهوت که زمان را با یادآوری آرزو‌ها و حسرت‌ها و اختلاف دیدگاه‌‌هایشان سپری می‌کنند. اما برخلاف این سادگی ظاهری، چالش دراماتیک متن، هر چقدر که روایت پیش می‌رود، عمیق‌تر می‌شود. گره اصلی خرابی اتومبیل است. در درون این گره، به تدریج کلاف سردرگم‌تر می‌شود: دو مرد ابتدا بر سر این‌که چه کسی مقصر خرابی اتومبیل است مشکل پیدا می‌کنند. در مرحله بعد یکدیگر را به خاطر زندگی‌ای که هر یک در پیش گرفته‌اند، سرزنش می‌کنند. (میچل به خاطر همسری که او را از دلمشغولی‌های هنری‌اش دور نگه داشته است تحقیر می‌شود و کار‌تر به دلیل‌‌ رها کردن رشته عالی تحصیلی‌اش و رو آوردن به نگارش داستان‌نویسی) و در مرحله‌ای دیگر، نوبت اعتراف هر یک به ناکامی‌هایی می‌شود که در زندگی داشته‌اند و در واقع به جای سرزنش دیگری، به سرزنش خودشان می‌پردازند. این روند تا عمق درگیری خشن فیزیکی پیش می‌رود تا اینکه با پایانی غافلگیرکننده، اوج چالش درام شکل می‌گیرد: درگیری با سرنوشتی محتوم که در دل فرجامی خوشایند، سویه مهیب خود را جلوه می‌دهد و برزخی معلق را برای آدم‌های قصه رقم می‌زند.

در این چالش‌های چند سطحی داستانی (خرابی ماشین، محیط پیرامونی مرگبار، درگیری با دیگری، درگیری با خود، چالش با گذشته و نهایتا کلنجار با تقدیر)، روایت‌پردازی برادران گوتز قابل توجه است؛ آن‌سان که موقعیت‌های راکد و پویا را با ترسیم متوالی فضاهای مربوط به ظهور ناگهانی یک اتومبیل دیگر در جاده و یا گریز به فلاش‌بک‌های مهم زندگی و یا ارائه اطلاعات شخصیتی و موقعیتی دو کاراکتر اصلی قصه از لابه‌لای حرف‌های جزئی‌ای که به زبان می‌آورند و یا دعوای فیزیکی‌شان و... پیوند می‌دهند و نوسان متعادل و خوش ریتمی را به رغم نمودهای محدود بیرونی متن (شخصیت‌های معدود، لختی فضای پیرامونی، فقدان اتفاقات حاشیه‌ای) بر روایت سوار می‌کنند. یکی از جذاب‌ترین ایده‌ها در میانه این اوضاع، اقدام عجیب و غریب میچل در آرایش موی سرش با مدل تاج خروسی رابرت دنیروی راننده تاکسی است که به عنوان آرزویی از دوران نوجوانی که هیچ‌گاه به دلیل محذوریت از جانب والدین و همسر و همکاران و... فرصت تحقق نیافت، در دل او باقی مانده بود. این آرایش مو، انگار به منزله شورشی علنی است علیه تقدیر و مقدرات تحمیل شده‌ای که حالا در وسط بیبابانی بی‌آب و علف، مجال بروز یافته است. در تلقی میچل از ازدواج به عنوان مهم‌ترین تعهدی که در زندگی انسان بسته می‌شود، بزرگ‌ترین معضل آنجا رخ می‌دهد که چگونه می‌توان به تنها آدمی که قرار است مورد اعتماد قرار گیرد، دروغ گفت و همین دغدغه او را بین آرمان‌های ذهنی و واقعیت‌های عینی‌اش معلق نگه می‌دارد. در مقابل، کار‌تر نیز به عنوان نویسنده‌ای که عنصر مرگ موتیف ثابت داستان‌هایش است، این دوگانگی را مورد تنگنای بیش‌تری قرار می‌دهد و اوضاع وخیم‌تر ادامه می‌یابد.

در جایی از فیلم، میچل که از کار‌تر به خاطر آوردنش به این جاده بیابانی شاکی است می‌گوید: «منظورت از جاده خوش‌منظره چیست؟ این‌جا نه درختی است و نه سرسبزی و نه آبی» و کار‌تر جواب می‌دهد: «خوش‌منظره، یعنی مناظر نادر!» و داستان فیلم، سرگشتگی به سمت نقطه‌ای نامعلوم در همین فضای نادر حسرت‌ها و آرزو‌ها و آرمان‌ها است...

مطلب بالا در ماهنامه فیلم درح شده است.

   + مهرزاد دانش - ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/٩/٥