مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

ازدحام، فیس بوک، سینما

برخلاف بسیاری از دوستان و همکارانم، مدت عضویت نگارنده در فیس­بوک (ظاهرا در ادبیات رسمی ایران به جای ذکر این عبارت، از واژه شبکه اجتماعی بیشتر استفاده می‌شود) بسیار کوتاه بود؛ زمانی در حد چند ماه. در مدتی که عضو بودم، سعی کردم از راه‌های مختلف بهره ببرم تا کاربردی از آن برای خودم پیدا کنم: مطالب چاپ شده‌ام را درج می‌کردم، عکسی بار می‌کردم، جملات قصار و اشعار کوتاه و دیالوگ‌های به یادماندنی فیلم‌ها را بازنویسی می‌کردم، افاضاتی اجتماعی و سیاسی می‌آمدم و... اما کاربردی نداشت. حال و حوصله دوست­یابی‌های آن­چنانی را هم که هیچ وقت خدا نداشتم و در آغاز دوران چل­چلی، بی‌حال‌تر از هر وقت دیگری شده‌ام. از طرف دیگر کلی هم پذیرش انجام داده بودم برای درخوست­کنندگان دوستی؛ بی‌آن­که اصلا بشناسمشان و یا حال و هوایشان را با اوضاع و احوال خودم بسنجم؛ صرفا بابت این­که جواب رد به کسی ندهم. این بود که با هر بار سر زدن به صفحه فیس­بوک، با کلی اراجیف به معنای واقعی کلمه مواجه می‌شدم که نه فایده‌ای برای دنیایم داشت و نه سودی برای عقبا.

این بود که در بین همه بطلان‌های پرشمار زندگی‌ام، دست کم این یکی اشتباه را با بستن صفحه فیس­بوکم محدود کردم. این نکته‌ها البته هرگز به معنای رد کردن فواید این دنیای بزرگ مجازی نیست. قطعا اطلاع­رسانی‌های سریع و فارغ از محدودیت‌های فضای رسمی، نعمت بزرگی است که در فیس­بوک نمود فراوان دارد و در هنگامه‌های حساس هم کارایی خود را نشان داده است؛ کما این­که در همین موج نهضت‌های متوالی کشورهای عربی، یکی از مهم‌ترین راه‌های ارتباطات بین جوانان معترض، همین شبکه بود. اما در حال حاضر، بیشترین کاربرد فیس­بوک در جامعه ما، بی‌تعارف، بطالت وقت و یاوه­گویی است. خب این هم البته فرایندی است و نمی‌توان کسانی را که مایل به گذراندن بخشی از اوقات خود به ثبت بگومگو کردن‌های طولانی و مخ زدن و... هستند مجبور کرد که راه مستقیم در پیش گیرید و هدایت شوید.

راست­ترش را بخواهید، خود نگارنده هم‌ گاه در جمع محدود دوستان یکی از پایه‌های اساسی چرندگویی است. اما موضوع بر سر همین قید «محدود» است. واقعیت آن است که اصلی­ترین دلیل ناخوشامدی از فیس­بوک برای بنده، انزجارم از فضاهای ازدحامی است. این ازدحام فرقی نمی‌کند در مجلس شلوغ جشن ازدواج باشد یا در یک راه­پیمایی یا در یک بازار خرید شب عید و یا یک مراسم آیینی. ازدحام جمعیت حالم را بد می‌کند و حضور در بین این همه آدم، نه تنها راه تنفس بدن را محدود می‌کند، که انگار روزنه‌های فکر و تعقل را هم می‌بندد و به جایش شور و هیجان‌های آنی و کاذب می‌نشاند. آن نظریه معروف ازدحام گوستاو لوبون نه­تنها در مورد توده‌های حجیم جمعیتی بیرونی صادق است، که به نظرم در ازدحام این همه عضو فیس­بوکی هم مصداقیت دارد؛ منتها از نوع مجازی. مواجهه با این همه اصرار برای ثبت خود از راه‌های مختلف لایک زدن و شِیر کردن و نظرسنجی راه­انداختن و گروه تشکیل دادن و اد و کانفیرم کردن و کامنت­های لوس گذاشتن برای پست‌ها و... یک جور عقل­گریزی اساسی را نمایان می‌سازد که البته ممکن است حتی ظاهری موجه هم داشته باشد اما در این جنگل مولا چنان با بقیه فضاهای نازل بُر می‌خورد که عملا‌‌ همان نیمچه اعتبارش هم زایل می‌شود.

به نظرم از معدود فضاهای ازدحامی‌ای که نه تنها مشمئزکننده نیست، بلکه لذت­بخش هم هست، حضور در سالن نمایش سینما برای تماشای فیلم است. آن­جا با این­که در کنار جمعیتی قابل توجه نشسته‌ای، فردیت و خلوتت هم محفوظ است و با تاریک شدن سالن نمایش، می‌توانی فارغ از جمعیت پیرامونی احساسات و اداراک‌های خودت را داشته باشی و یا اگر هم خواستی با‌‌ همان جمعیت هماهنگ باشی. سینما ده‌ها راز برای جذابیتش دارد، یکی‌اش هم همین باقی ماندن حرمت خلوت وجودی و هویتی انسان است در میانه جمعی کثیر.

مطلب بالا در ماهنامه فیلم درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٢۳