مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

حسرت (درباره سی دقیقه بامداد / کاترین بیگلو)

۱۵۷ دقیقه زمان طولانی‌ای است در سینمای معاصر برای تعریف یک داستان؛ چه رسد که آن داستان در واقع نه قصه، بلکه حکایت یکی از پرتنش‌ترین مناسبات سیاسی در عرصه بین الملل، یعنی ماجرای حمله ۱۱ سپتامبر و تلاش برای دستگیری عامل اصلی آن باشد. اما این قضیه در روایت کا‌ترین بیگلو، نه تنها خسته کننده و دافعه برانگیز نیست، بلکه برعکس، در روند تعریف ماجرا، هرچه بیشتر تعلیق برای تعقیب و جست‌و‌جو پرورش پیدا می‌کند و این اتفاقا در حالی است که فیلم فاقد جذابیت‌های متداول مانند بهره گیری از نمودهای اکشن و یا عاطفی و یا جنسی است و قرار است بازگوی تحقیقی طولانی در طی بیش از یک دهه بر اساس پرونده‌ای پیچیده در فرایند عملیات جاسوسی باشد.

اما بیگلو از این فرایند، بهره‌ای دیگر گرفته است و بیش از آنکه نکته‌های سیاسی جاری در این وقایع ملتهب برایش موضوعیت داشته باشد، فردیت و سماجت آدمی که قرار است یک تنه سر این پرونده را بگیرد و تا ته تهش پیش برود، اهمیت داشته است. بنابراین قهرمان این داستان نه بوش و اوباما است و نه بن لادن و القاعده؛ بلکه زنی تنها (مایا) است که از سال‌های جوانی دنبال یک هدف بوده است و در محوریت آن سرانجام به مقصد می‌رسد. اینکه چه انگیزه‌ای مایا را وادار کرده است تا این همه مصمم باشد پی پرونده را بگیرد، فیلم توضیح شفافی نمی‌دهد؛ اما به نظرم‌‌ همان چند جمله معدود آغازین دال بر حمله ۱۱ سپتامبر که در تاریکی شنیده می‌شود، کافی است تا حدس بزنیم او نیز یکی از آسیب دیدگان آن رویداد بوده است و حالا دو سال بعدش، در کسوت یک کارآموز جوان سیا، قرار است مسیری طولانی و پرگسست را آغاز کند تا بر حس فروخورده و پنهانش غلبه کند. جایی از فیلم که او یکی از همکارانش را در سال ۲۰۰۹ در جریان حمله‌ای تروریستی در عربستان از دست می‌دهد، شمایلی مشابه از این حس را می‌توان دید.

آنچه بر مایا می‌گذرد، بی‌شباهت به یک مورد پلیسی/جنایی نیست. او همچون یک کارآگاه در پازل‌های به دست آمده از بازجویی‌ها، به دنبال یک اسم مشخص می‌گردد: ابواحمد. این اسم که رمز عبور دسترسی مایا به محل اختفای بن لادن به شمار می‌آید، در واقع موتور پیش برنده روایت داستان است و همه زنجیره‌های روایی متن حول نخ آن می‌گردد و از آن فرا‌تر، روند سببیتی درام را شکل داده است. مسیر حرکت از عمار (اولین زندانی که در فیلم تحت شکنجه به حرف در می‌آید) شروع می‌شود و در روندی که به فرج و بلوچی و پزشک اردنی تداوم می‌یابد، بعد از وقفه‌ای کوتاه، با کشف هویت سعید ابراهیم به عنوان‌‌ همان ابواحمد مجددا مسیر پیموده می‌شود و سرانجام به ساختمان مشکوکی که بن لادن در آن مستقر است کار ختم می‌شود و عملیات حمله پایان بخش این ماجرا است. مایا در واقع از فضایی کلی شروع می‌کند و هر چه روند تحقیق جلو‌تر می‌رود با تمرکز بر داده‌های جدید جزئی‌تر و با حذف زوائد مشابه، در ‌‌نهایت به یک ساختمان می‌رسد. این روند‌‌ همان فرم فیلمنامه هم هست به گونه‌ای که با پیشروی روایت، درام تمرکز بیش تری پیدا می‌کند.

بیشترین مهارت بیگلو، اتفاقا فضاسازی روی همین جزئیات است و فرقی نمی‌کند که آن، نمایی اینسرت از دستان مضطرب عمار شکنجه دیده و رنجور باشد که بطری نوشیدنی را در دستان خود می‌فشارد یا نمایی نزدیک از پیشانی عرق کرده مأموری که در هرم گرمای وسط ترافیک خیابان‌های پاکستان، با اتومبیل به دنبال سعید ابراهیم کرده است. بیگلو با پردازش این جزئیات به ظاهر ساده و کم اهمیت، بافت انسانی درام خود را محکمتر می‌کند و در لا به لای موتیفی سیاسی، بن مایه‌های انسانی را نمایش می‌دهد. برای همین هم هست که دوربین ناآرام گرگ فریزر بی‌وقفه آدم‌ها و اماکن و فضا‌ها را می‌کاود تا در هیاهوی ژورنالیستی این سوژه، مکث‌های متین‌تر و موقرتری را ثبت کند.

بیگلو روی فضای شکنجه تأکید خاصی دارد و حتی بیش از آزار جسمانی، مانند ریختن آب روی صورت پوشیده از پارچه متهم و آویزان کردن از زنجیر، شکنجه‌های روانی و حیثیتی را همچون تحقیر به وسیله بستن قلاده به گردن و کشاندن روی زمین مانند سگ و عریان سازی بدن بازتاب می‌دهد (در قسمتی از فیلم هم که تصویر مصاحبه با اوباما از تلویزیون در حال پخش است، او دارد درباره همین موضوع شکنجه صحبت می‌کند). مایا با اینکه در‌‌ همان حضورهای اولیه‌اش، جسارتش را در برداشتن نقاب از صورتش به اثبات رسانده است، اما اضطرابی که از دادن پارچ آب برای شکنجه متهم دارد و یا توصیه‌ای که به متهم برای همکاری جهت دور نگه داشتنش از شکنجه می‌کند، نشان از کراهت او در برخورد مستقیم با این فضا‌ها دارد. اما در طول زمان، خود او هم در بازجویی از کسانی همچون بلوچی و فرج دستور شکنجه می‌دهد. انگار هرچه زمان می‌گذرد، فردیت مایا برای رسیدن به هدفش ابعاد نامتعارف تری می‌گیرد، تا آنجا که طبق گفت‌و‌گویی که بین او و همکارش در رستورانی در پاکستان به عمل می‌آید، او حتی دنبال کشش‌های طبیعی غریزی‌اش هم نیست و یا دستور رییس را برای پیگیری پرونده‌ها بهتر از خود او از حفظ است و یا با فحش دادن به خودش، هویت خویش را نزد مقام‌های عالیرتبه حکومتی معرفی می‌کند. انگار مایا در حال تبدیل به موجودی مسخ شده است که تنها یک بعد در زندگی برایش اهمیت دارد و در بقیه ساحت‌های زندگی، اعتباری نمی‌بیند.

فیلم با حمله هواپیما در سیاهی مطلق آغاز می‌شود و روند پایانی‌اش با دقایقی طولانی در تاریکی و با حمله هوایی دیگری سپری می‌شود. در این فضای متقارن، مایا سرانجام به هدفش می‌رسد و او است که کاشف نخستین هویت جسد بن لادن است. اما این قهرمان، که در بدو ورود به هواپیما در سکانس آخر، از طرف یکی از کارکنان آدم بسیار مهمی تلقی می‌شود، در پاسخ به این سوال که کجا می‌خواهد برود، پاسخی ندارد. گریستن او در این هنگام به نظر نمی‌رسد به منزله اشک شوق پیروزی باشد، این گریه به غم حسرت بیشتر شبیه است؛ حسرت زنی که هرگز زنانگی نکرد و بهترین سال‌های عمرش را در بازجویی و تحقیق و شکنجه و تفحص و جاسوسی سپری کرد. یافتن و قتل بن لادن، بهای اندکی در برابر از دست رفتن این سرمایه است؛ حسرتی که شاید بتوان بر کل جامعه آمریکایی تعمیمش داد.

مطلب بالا در شماره فروردین 92 ماهنامه فیلم درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/۳