مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

گسترش سازی ارگانیک (مقایسه بین داستان و فیلمنامه پنجره عقبی)

داستان کوتاه وولریچ، مایه­ ای جنایی/تعلیقی را در فرایندی هوشمندانه پرورش داده است: مشاهده یک وضعیت مشکوک از نمایی محدود که واکاوی احتمالات مختلف را در رسیدن به فهم یک جنایت گسترش می ­دهد. این پتانسیل، مهم­ترین وجه اعتبار این داستان در اقتباسش برای پنجره عقبی بوده که جان مایکل هایس در بازنویسی برای فیلمنامه، قابلیت هایی مضاعف بدان بخشیده است. مقایسه تطبیقی بین داستان و فیلمنامه می­تواند درس­ های زیادی در اقتباس ادبی به علاقه­ مندان این فن دربرداشته باشد. در این یادداشت به برخی از این نکته ­ها اشاراتی کوتاه می­ شود.

داستان واجد شخصیت ­های زیادی نیست و صرفا شامل شخصیت اصلی، مرد مظنون همسایه، خدمتکار و پلیس است. این محدوده کوچک شخصیتی، برای پیشبرد یک داستان کوتاه مناسب است و هر نوع آدم اضافی دیگری می­ توانست کار را به سمت و سویی ویران­ کننده سوق دهد. اما در فیلمنامه علاوه بر همه این­ها، لیزا، نامزد جف هم هست. جف البته در داستان نامش برده نمی­شود و طبیعی هم هست چرا که او خود، راوی داستان است (در فیلمنامه نیز با توجه به تمرکز روایت در اتاق جف، ترجمان هوشمندانه­ ای از این منبع روایی محدود به عمل آمده است). در کنار لیزا، همسایگان دیگر هم در فضای ماجرا نمودی پرجلوه دارند. این تعدد و تنوع شخصیتی، در واقع برای غنای شخصیتی آدم اصلی و کشمکش­ های جاری در فیلمنامه موثر هستند. برخلاف داستان که علتی روشن برای محدودیت قهرمانش ذکر نمی­ کند، در فیلمنامه صراحتا ابراز می­ شود که جف پایش را گچ گرفته و مجبور است تا چند هفته بی­ حرکت باقی بماند. از این نکته پل دیگری زده می ­شود به یک نکته مهم شخصیتی و آن عبارت از حرفه مرد است: خبرنگاری برای جراید که او را به سمت وقایع ملتهب و مهیج سوق داده است. این ایده، انگیزه ­سازی مضاعفی را برای کنجکاوی مردی بی­کار که پشت پنجره نشسته است و برای وقت­ گذرانی به تماشای همسایه­ ها می­ پردازد پرورش می­دهد و به عبارت دیگر امتیازی بزرگ نسبت به داستان در بردارد. اما اوضاع به همی ن­جا باقی نمی ­ماند. حرفه پرمخاطره جف، او را برای تشکیل یک زندگی خانوادگی نیز تحت تأثیر قرار داده است و این­ جا است که پای لیزا به میان می­ آید: زنی که کار و علاقه ­اش در حوزه دنیای مد است و آرامش و زیبایی حاکم بر این فضا را نمی ­تواند با بی­ ثباتی و تشتت حاکم بر کار جف عوض کند و برای همین ماجرای نامزدی­ شان به دلیل اختلاف نظر سر این قضیه دائما معلق است. چالش بین این دو، در واقع تنش درونی فیلمنامه را شکل می ­دهد که در کنار تنش بیرونی (ماجرای همسایه مظنون به قتل)، غنای مناسبی به فضای دراماتیک و کاراکتری داستان می­ بخشد. از طرف دیگر حضور همسایه ­ها در میانه توجه جف به مرد مظنون، جدا از فاصله­ گذاری های مناسب بینافصلی، تکمیل­ کننده ابعاد درام نیز هست. مثلا قرینه­ سازی بین زوج جوان خوشحال که همیشه پرده پنجره­ شان کشیده شده است با موقعیت زوج عصبی که کارشان به قتل می­ کشد، در تعمیق حسی نسبت به تنفر از مرد جانی موثر است و البته در قرینه سازی با اوضاع جف و لیزا هم نمود قابل توجهی دارد. همین طور زوجی که سگ کوچک­شان را با طناب و سبد به محوطه ساختمان می­ فرستند، وقتی که گردن سگ­ شکسته می­ شود، در واقع قطعه ­ای مکمل به پازل شک به همسایه عجیب­شان اضافه می­ کنند. نکته اساسی این جا است که هر یک از این همسایه ­ها به نوعی با مراودات عاطفی و خانوادگی در ارتباط هستند و این ویژگی، عمق فراوانی را در جهت بخشیدن غیرمستقیم به ساختار جنایتی خانوادگی شکل می­ دهد.

با توجه به حضور این آدم­ها، تداوم و مقصد روایت در فیلمنامه هم متفاوت با داستان اصلی در نظر گرفته شده است. فیلمنامه­ نویس با هوشمندی، لیزا را که ابتدا از درک دنیای جف عاجز بود، به موضوع مرد مظنون علاقه ­مند نشان می­دهد تا آن­جا که با ترسیم فصل حضور خودسرانه او در منزل همسایه مظنون، اوج تعلیق را در فیلمنامه ­اش رقم می­ زند. این نیز نکته مهمی است که جف به عنوان مردی تنها و معلول، اطرافش را زنان فراگرفته ­اند (جنسیت خدمتکار در داستان مذکر است اما در فیلمنامه جایش را به زن مجربی داده است که با کنش ­مندی فراوان، جف را به ازدواج ترغیب می ­کند) تا جدا از دغدغه ­های جنسیتی متداول در کارهای هیچکاک، توازنی مناسب بین وجهه مردانه قاتل و وجهه زنانه مقتول در آن سوی ساختمان با وجهه پویای زنانه و شمایل راکد مردانه در این سوی ساختمان ایجاد شود. در فصل آخر نیز اگرچه حضور قاتل در منزل جف در هر دو متن وجود دارد، اما فیلمنامه ­نویس جف را با سقوط از آپارتمان، برای اولین بار از فضای محدود خانه ­اش جدا می­کند تا به شکلی ضمنی، تحول شخصیتی او را هم لحاظ کرده باشد و البته ایده بامزه شکستن هر دو پایش را در آخرین فرازهای متن فیلمنامه هم بیفزاید.

نوع گسترش­ سازی روایت و داستان در اقتباس پنجره عقبی از قصه کوتاه وولریچ، نشان­ دهنده اهمیت زیاد عناصر مکمل و حتی گاه جزئی ­ای است که در پیوند ارگانیک با یکدیگر، زوایای پرژرفی را به درون درام تزریق کرده ­اند.

مطلب بالا در ماهنامه فیلمنگار درج شده است.

   + مهرزاد دانش - ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۱/۱۱