مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

تحول کاغذی (درباره زنگار و استخوان)

آن چه ژاک اودریار و تاماس بیگین در فیلمنامه زنگار و استخوان به عنوان بن مایه اثر دنبال می‌کرده‌اند، تأثیرات متقابل انسانی بین دو آدم تنها و جداافتاده است. داستانی که در این زمینه تعریف می‌شود، مربوط به یک بوکسور و یک مربی نهنگ است که هر دو به نوعی در فضای فشرده‌ای قرار گرفته‌اند. بوکسور (علی) که از همسرش جدا شده است، سرپرستی پسر ۵ ساله‌اش سم را بر عهده گرفته و حالا به منزل خواهرش نقل مکان کرده است. علی شغل‌های مختلفی را امتحان می‌کند، مدتی به عنوان یک نگهبان کار می‌کند و بعد با یک مسئول امور مشت زنی که در فروشگاه‌های زنجیره‌ای دوربین‌های نظارتی غیرقانونی نصب می‌کند، ارتباط پیدا می‌کند و وارد مسابقات مشت زنی خشونت باری می‌شود. نفر دوم استفانی است که شغلش هدایت نهنگ‌های وحشی در نمایش‌های تفریحی و ورزشی است و در یکی از نوبت‌های کاری‌اش، به دلیل کنترل نشدگی یک نهنگ، دچار سانحه می‌شود و هر دو پایش را از دست می‌دهد و دچار افسردگی می‌شود.

به نظر می‌رسد نقطه تلاقی این دو آدم بی‌ربط در فرایند دراماتیک فیلمنامه، تمرکز روی وضعیت خاص روانیشان بوده است. علی آدم سرگشته و بی‌هدفی است و استفانی در موقعیت نومیدی به سر می‌برد. اگر دلالت‌های داستانی صرفا بر مبنای احوالات روحی و روانی آدم‌ها استوار بود، شاید می‌شد انگیزه‌های شخصیتی و دراماتیک بین این دو کاراک‌تر را در مسیر روایت این داستان متقاعدکننده دانست، اما آنچه در این میان اهمیت فراوان دارد و فیلمنامه نویسان زنگار و استخوان بدان بی‌توجهی داشته‌اند، ترسیم مایه‌های منطقی موقعیتی و انگیزشی است؛ بدین معنا که اگر قرار است بین دو آدم، هر چند که در وجوهی احساساتی منطبق بر هم داشته باشند، رابطه‌ای دراماتیک شکل گیرد، زمینه سازی و مفدمه چینی در ترسیم و توالی رویدادهای سببیتی ضروری است. در روایت فیلمنامه، مقطع آشنایی علی و استفانی، به درگیری‌ای برمی گردد که در یک کلوب پیش می‌آید و علی به عنوان نگهبان آنجا، استفانی را که مجروح شده است، به منزل می‌رساند و بعد از آنکه در منزل او، از یخ برای بهبود دست آسیب دیده‌اش استفاده می‌کند، شماره تلفنش را به دختر می‌دهد و می‌رود. ظاهرا چند مدت بعد (روز یا هفته یا ماهش مشخص نیست) حادثه حمله نهنگ به استفانی و قطع پایش پیش می‌آید و مرحله افسردگی استفانی شروع می‌شود و همین جا است که دختر به علی زنگ می‌زند. سوال اصلی اینجا است: انگیزه دختر از تماس با مردی غریبه که تنها یک بار به حکم وظیفه نگهبانی‌اش او را تا دم در خانه رسانده و البته در صحبت‌هایش هم چندان مقید به آداب گفتاری متداول نبوده است، چیست؟ چرا با کس دیگر (فامیل، آشنا، همکار و...) تماس نمی‌گیرد؟ سیمون (مردی که با استفانی زندگی می‌کرد) الآن کجا است؟ به هر حال نوع شغل و موقعیت اجتماعی استفانی ایجاب می‌کند که همراهان زیادی را در پیرامون خود داشته باشد. اصلا چه لزومی داشته شماره تلفن این مرد گردن کلفت را پیش خود نگه دارد تا بعدا بخواهد در پی چنین موقعیت غیرقابل پیش بینی‌ای با او تماس حاصل کند؟ اصلا چرا باید به علی اعتماد کند؟ به خاطر‌‌ همان یک بار همراهی‌اش تا در خانه؟ همین سوالات را می‌توان درباره علی هم پرسید. انگیزه علی از همراهی با زنی افسرده که دو پایش قطع شده چیست؟ علی آدم خوشگذرانی معرفی شده است؛ اما به نظر نمی‌رسد آن قدر دور و برش خالی از سوژه‌های مورد نظرش باشد که بخواهد با زنی معلول و بیمار، نیاز‌هایش را برطرف کند. از طرف دیگر او چندان بشردوست و عاطفی هم به نظر نمی‌آید و نوع رفتارش با بچه‌اش و خواهرش و دیگران، نشان می‌دهد اهل تعاملات عاطفی بشری هم نیست و اصلا شخصیت‌پردازی او در طول درام هم بر همین مبنا تعریف شده است تا مثلا تحولات شخصیتی بعدی‌اش، استراتژی مفهومی متن را تشکیل دهد. پس اینکه وقت نسبتا طولانی‌ای را با زنی بی‌پا می‌گذراند، چیست؟ اصلا چه نکته‌ای در استفانی یافته است که بخشی از زندگی‌اش را به او اختصاص داده است؟

این سوالات را در محورهایی دیگر هم می‌توان ادامه داد و مثلا از این پرسید که علت علاقه استفانی در کلوب‌هایی که چندان سنخیتی با موقعیت اجتماعی‌اش ندارند چیست؟ خودش یک بار دلیل این کار را تمایل به دیده شدن می‌داند اما سوال اینجا است که چنین کمبودی اصلا چرا باید در استفانی وجود داشته باشد؟ و دیگر آنکه برخلاف روحیه لطیفی که دارد، چطور یک باره تصمیم می‌گیرد مدیر برنامه علی در مسابقات خونین و وحشیانه بوکس غیر حرفه‌ای و خیابانی شود؟

روند روایتی زنگار و استخوان، فاقد دلالت‌های دراماتیک متقاعدکننده است و برای همین عشق و علاقه‌ای که قرار است بین دو شخصیت اصلی شکل گیرد و محبتی که قرار است علی نثار فرزندش در فصل‌های پایانی سازد، غیرقابل باور به نظر می‌آید. آدم‌ها در داستان تحول می‌یابند؛ اما تحولی که انگار فقط روی کاغذ فیلمنامه و نگاتیو فیلم ثبت شده است و توانایی ورود به ذهن و ادراک مخاطب را ندارد.

مطلب بالا در ماهنامه فیلمنگار درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢