مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

یادداشت های جشنواره ای 2

آقای الف

عنوان اولین فیلم سه بعدی تاریخ سینمای ایران ظاهرا برای سازندگان فیلم چنان تبخترآمیز بوده که جدا از مانور بیش از حدی که روی این موضوع در تیتراژ فیلم داده شده است، خود داستان هم در کمترین درجه اهمیت قرار داده شده است؛ تا آن جا که معلوم نیست چنین روایت فیلمفارسی واری اصلا چقدر پتانسیل منطقی بصری دارد که حالا بخواهیم روی جنبه سه بعدی بودنش تأمل کنیم. اگر هوگو و آواتار سه بعدی هستند، موضوع و فضا و روایت و استراتژی کار ایجاب می کند چنین باشد؛ اما در داستانی با کمترین ظرفیت و ارزش جلوه های دیداری و میزانسنی، نهایتا باید شاهد بطری پرتاب کردن و دودهای سرگردان قلیان و عقب و جلو رفتن آرشه ویولون باشیم تا مثلا فضای سه بعدی برایمان تجلی پیدا کند. مدیران فنی این تکنیک البته کار خود را خوب انجام داده اند؛ اما مهم تر از هر چیز برای یک فیلم سینمایی – از جمله یک فیلم سه بعدی – ساختارهای سینمایی آن است. اگر هوگو و آواتار و امثال آن برای بسیاری لذتبخش بوده اند، دلیلی فراتر از جلوه های سه بعدی اش داشته است.

 

 

یک دو سه...پنج

یکی از غریب ترین فیلم های جشنواره: نیمه عمده اول فیلم درباره گروهی افغانی (تعدادی طالبان و اسیرهایشان) است که در برهوت بیابان راه می روند بی آن که اتفاقی بیفتد که برانگیزاننده موقعیت های عطف بقیه ماجرا باشد. نیمه دوم هم حرکت یکی از افغانی ها در ته یک چاه است که در لا به لای دالان های داخل آن به مشاهده نمودهای فرهنگی افغانستان مانند موسیقی نواختن و بازی دخترها و دعوای پسرها است. بعد هم طالبان مرد ته چاه را دستگیر می کنند و با بقیه می برند. اگر قرار است فیلم مثلا نقبی به تاریخ و فرهنگ گمشده در لابیرنت های پنهان افغانستان بزند، این راهش نیست؛ چه آن که انواع و اقسام نماهای زائد و ریتم کشنده و فضاهای آکنده از خالی داستانی بی در و پیکر، آن قدر مخاطب را پس می زند که در طول فیلم به هر چیز خواهد اندیشید جز افغانستان.

قاعده تصادف

ظاهرا موضوع «الی زدگی» یکی از مهم ترین ایرادهایی است که دوستان به قاعده تصادف می گیرند. راستش تأثیر فرهادیِ بزرگ بر سینمای ایران، چنان گسترده است که تا ده ها سال نمودهایش را می توان تشخیص داد و اگر اغراق تلقی نشود، فرهادی با حضور خود و سینمایش، تاریخ سینمای ایران را وارد مرحله جدیدی از دورانش ساخته است. پس این تأثیر عمومی است و منحصر به چند نمونه نیست که بخواهیم با عَلَم کردنش، کشف خود را اعلام داریم.

صرف بروز یک بحران اخلاقی بین گروهی از افراد که با هم دوست و صمیمی هستند، علامت گرته برداری از درباره الی نیست. توجه خود را به بازی های عموما خوب، ضرباهنگ روانی که تماشاگر را تا آخر فیلم کنجکاوانه نگه می دارد، دوربینی که به رغم حرکت و تعقیب دائمی اش بین شخصیت ها، چشم مخاطب را نمی آزارد و گاه حتی حس نمی شود، پویایی شخصیت هایی که در نوسان بین رفاقت ها و چالش ها، شمایلی زنده و ملموس پیدا می کنند و مخصوصا نتیجه گیری ای متفاوت با آن چه در فیلم فرهادی وجود داشت معطوف داریم. فیلم البته ضعف هایی دارد (مثلا مزه پرانی های نوازنده گروه از حد متناسب خارج است و گاه به لوس بازی و حتی نوعی باج دادن به مخاطب عام نزدیک می شود)، اما در کل اثری قابل توجه به حساب می آید که به رغم پایین تر بودن جایگاهش در قیاس با فیلم اول بهزادی، استقلال و هویت خودش را دارد.  

 

 حوض نقاشی

حوض نقاشی یک فیلم رقت بار است. رقت بار بودن با ملودرام تفاوت دارد. در ملودرام بر اساس یک گره دراماتیک پرمایه قرار است فضای عاطفی جاری بین مخاطب و آدم های داستان اثر تقویت شود؛ اما رقت بار بودن بدین معنا است که اثر بدون تکیه بر یک مرکز ثقل داستانی یا شخصیتی، از هر جنبه دم دستی ای بهره می گیرد تا به زور از مخاطبش اشکی بگیرد و البته اغلب موفق نمی شود و اگر هم بشود، در حد قلقلک دادن احساسات رقیقه سطحی است. حوض نقاشی فاقد هسته ای بنیادین در مرکز داستانش است و ماجراها در سطح سپری می شود. خوشحالی خانواده داستان در اوائل کار همان قدر تصنعی و غیرقابل باور است که غم و غصه شان در نیمه دوم آن.

 پسربچه ای که محصل چهارم دبستان است، ناگهان بعد از ده سال متوجه می شود والدین عقب افتاده اش اسباب شرمندگی او در مدرسه هستند و مادرش نمی تواند از خیابان رد شود و یا امکان بازی در شهربازی برایش مهیا نیست و ...قبل از این ده سال بچه چگونه در این خانواده زندگی می کرد؟ ماجراها با قهر بچه و پناه بردنش به خانم معلم ادامه می یابد. معلوم نیست این چه معلمی است که در روشی به شدت مرتجعانه، بچه را نزد خود نگهداری می کند و گسست بین او و والدینش را افزایش می دهد؟ شوهر او بیکار است، اما مشخص نیست با این اوضاع چطور با یک نان خور اضافی که بدون دلیلی قانع کننده در خانه آن ها اطراق کرده است کنار می آید؟

در چنین فضای غیرمتقاعدکننده ای، طبیعی است که بازیگران خوبی مثل شهاب حسینی و نگار جواهریان هم بلاتکلیف باشند و نه تنها در تجلی بخشیدن به شمایل و ظاهر معلولان ذهنی ناموفق باشند، که در هویت بخشی به احساسات و ادارک های شخصیت های اصلی فیلم هم ناکام باقی بمانند.

خاک و مرجان

فیلمی بی هیچ مشخصه خاصی که بتوان درباره اش تأمل کرد. گره اصلی فیلم هم دیر شروع می شود و هم کم رمق تر از آن است که تمرکزی ویژه را موجب شود. در نتیجه فیلم روندی خسته کننده دارد و تازه در اواخر داستان است که با مشخص شدن هویت زن ناشناس، قرار است اتفاقاتی جدید پیش بینی شود. دیالوگ ها و کنش ها و موقعیت ها آکنده از کلیشه است و سانتیمانتالیسم غلیظی بر روابط بین آدم ها و نمودهایش (موسیقی ای پرسروصدا، حرکات جلوه گرانه دوربین و...) جریان دارد. در چنین فرایندی، کلیشه «آمریکایی های پلید» از حد متعارفش فراتر می رود و از مرز شعار هم می گذرد و در نتیجه، حتی ایده سیاسی اثر هم به فرجام مطلوب نمی رسد.

 

 

 

خسته نباشید

اگرچه فیلم برای رسیدن به موقعیت نهایی، روندی بیش از حد لازم را طی می کند و قطعاتی شاید نه اضافه، بلکه حجیم را در بردارد، اما روی هم رفته فیلمی دوست داشتنی است. ایده همراهی چند آدم تنها در کنار هم به قصد رسیدن به اهدافی متفاوت که در نهایت به مسیری واحد و همدلانه ختم می شود، با فضاسازی ای موفق و فیلمبرداری ای چشمگیر و تعبیه المان هایی متناسب با درونمایه متن، به خوبی پرورش یافته است. یکی از نکته های مثبت این متن، پرهیز از نمایش مواجهه مریم (غوغا بیات) با همبازی دوران خردسالی اش است که به رغم حدس هایی که برای رسیدن پایان داستان به این ایستگاه ممکن است زده شود، از آن اجتناب شده است و موضوع به عهده خود مخاطب گذاشته شده است.

گام های شیدایی

سربازی آمریکایی در اثر شنیدن چند جمله ذکر مذهبی از دهان اسیران گوانتامو و نوشیدن شیر در چادر زائران کربلا، در کمترین مدت ممکن، خودش هم اذکار شیعی به زبان می آورد و چادر عربی بر سر می کند و...با داستانی چنین ساده انگارانه دیگر انتظار چه میزان پرداخت هنرمندانه می توان داشت؟ فیلم آکنده از کلیشه هایی متظاهرانه است که در هر چند ثانیه یک بار بین شان، شلیک شعار را به سمت مخاطبان می گشاید و بدمستی آمریکایی ها و اعتیاد کودکان آمریکایی به بازی های خشن رایانه ای و اقتصاد رو به اضمحلال جهان غرب و سایر نکته های اهریمنی این جماعت را در سطحی ترین و روترین بعد ممکن به رخ می کشد. فیلم رسما کمدی ای ناخواسته است که حتی از لگد زدن آمریکایی به کتری آب جوش عراقی ها هم نمای اسلوموشن می گیرد تا به شکلی عمیق متوجه جنایت های پلیدشان بشویم. دیالوگ های دم دستی و ترسیم مناسبات بچگانه بین آدم ها (مثل دعوای شگفت انگیز عرب بیابانگرد – کورش تهامی- با دختر آمریکایی) بر ابعاد سطحی بودن فیلم می افزاید و نشان می دهد که چگونه در صورت مسلط نبودن به سینما، جدی ترین شعارها و نمودها هم به مضحکه ای ناخواسته کشیده می شود.

مطالب بالا در سایت ماهنامه فیلم درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱۸
تگ ها :