مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

درباره فرانکن وینی (تیم برتون)

فرانکن وینی تنها یک ارجاع ساده تیم برتون به دلبستگی های نوستالژیک خودش نیست، بلکه بعد از نومیدی هایی که با ساخت آثار نه چندان قابل توجهی همچون سوئینی تاد و آلیس در سرزمین عجایب و سایه های تاریکی برای دوستداران سینمایش ایجاد کرد، حالا این انیمیشن کوچک، می تواند نقطه احیایی باشد برای آن چه به سبک برتونی شهرت یافته است: سبکی که با ورود به دنیای فانتزی، احساسات مختلف انسانی را از عطوفت و عشق گرفته تا هراس و انتقام برمی انگیزد و ارجاعات متعددی به رویاهای آرمانی می دهد. فرانکن وینی – که نامش تداعی بخش فرانکشتین مری شلی است – داستانی همچون همین افسانه پرترس دارد: احیای مردگان از طریق علوم. در این جا منتها شخص درگذشته، دیگر نه عروس فرنکشتین، بلکه سگی به نام اسپارکی است که ویکتور، صاحبش قصد دارد از طریق تراکم انرژی برق برگرفته از صاعقه های آسمانی او را زنده کند و البته حاصل کار فاجعه بار است، نه به دلیل وجودی خود اسپارکی، که اتفاقا این حیوان برای کسی دردسر ایجاد نمی کند، بلکه از جانب کسانی که با این احیاگری، قصدی دیگر دارند و می خواهند با خودجلوه گری هایی کاذب، از علم بهره برداری نامناسب به عمل آورند و در نتیجه به خلق موجوداتی مهیب می پردازند که در نهایت، زندگی خودشان را هم مورد تهدید قرار می دهد. فرانکن وینی درواقع رودررویی دو گفتمان از علم است: گفتمان مسالمت آمیز و گفتمان ابزاری؛ و داستان فیلم این دو موضع را همچون قهرمانان خیر و شر در فضایی دراماتیک به مواجهه فرامی خواند. انگار فیلمبرداری سیاه و سفید کار، نه صرفا به عنوان یک کارکرد نوستالژیک، بلکه به عنوان تجلی این خیر و شر کابرد خود را متجلی می سازد. علم اصیل و واقعی در این شهر کوچک، انگار طالب چندانی ندارد. کودکان همکلاس ویکتور، از آن بهره های نامناسب می برند و بزرگ ترها نیز جز تحقیر علم، کار دیگری ندارند و حتی کار را به آن جا می کشانند که با توطئه علیه معلم علوم دبستان، او را از مدرسه اخراج می کنند و به جایش معلم ورزش را می نشانند. حتی پدر ویکتور نیز در مقابل اصرار پسرش برای امضای برگه مجوز فعالیت های رقابتی علمی، او را به بازی بیسبال می کشاند و اتفاقا همین بازی است که اسپارکی را به هلاکت می افکند (پدر ویکتور یک بار دیگر هم در فراری دادن سگ نقش موثر دارد: زمانی که متوجه می شود حیوان توسط ویکتور زنده شده است و برای همین با به سرزنش گرفتن پسر موجبات فرار اسپارکی از خانه فراهم می شود.)  

فرانکن وینی سرشار از ارجاع برتون به مایه های آشنای سینمایی است که گاه از مولفه های سینمای خود او وام گرفته شده اند (مثل قیچی بزرگ حرس درختچه ها که ناخوداگاه تداعی بخش دستان ادوارد دست قیچی است و یا نام ها و شمایلی که بسیاری از آدم های داستان فیلم های قبلی برتون را به یاد می آورد) و گاه از مایه های سینمای دیگر فیلمسازان نشأت گرفته است؛ مثل پارک ژوراسیک (ماجرای جونده های کوچکی که دنبال دیگرانند و شهردار شهر را در درون توالت محاصره می کنند) یا گودزیلایی که درست از فیلم های فاجعه ای ژاپنی سر برآورده است. وجود سگی وصله پینه شده، گربه نحسی که نهایتا به جغدی وحشی تبدیل می شود، دختر پیشگو، عموی بدجنس و...هر یک امضای خاص تیم برتون را با خود به همراه دارند. این شیوه پست مدرنیستی سینمایی که با بازخوانی افسانه های کهن و کلاسیک، آن ها را در فرمتی مدرن و با هجویه و ارجاع های پرشمار و قرائن هندسی شخصیتی/موقعیتی همراه می سازد، در عین حال روایت خود را مبتنی بر الگویی متداول ساخته است که بافت سببیتی و علی و معلولی رفتارها و کنش ها و موقعیت های آدم های داستان، موجب پیشبرد موتور آن می شود. مثلا نگاه کنیم به چند فصل نخست فیلم که چگونه با ظرافت، فضاهایی مثل قبرستان، صاعقه، علاقه پسر داستان به فعالیت های علمی و...ابتدا طرح ریزی می شوند تا در سکانس های میانی و نهایی از آن ها بهره برداری دراماتیک به عمل آید.

فرانکن وینی اگرچه نه به قوت کارهای شاخص برتون، ولی به هر حال به منزله خروج از دوران رکود چند ساله اخیری است که در کارنامه اش مشهود بوده است.

مطلب بالا در روزنامه همشهری درج شده است.  

   + مهرزاد دانش - ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٤