مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

سکانس برگزیده فیلم شک (جان پاتریک شانلی)

 

فیلم شک، درباره سوء ظن راهبه سختگیر یک صومعه به نام آلویزز نسبت به کشیش خوش مشرب آنجا، پدر فلین است. فلین طبق برخی شواهد نه چندان مطمئن راهبه ای جوان به نام جیمز، متهم می شود که با محصل سیاهپوستی به نام دونالد روابطی مشکوک دارد. داستان فیلم، حکایت رویایی آلویزز و فلین بر سر اثبات و انکار این موضوع است. این که فرجام این قصه چه می شود، موضوع این بادداشت نیست. در بین همه سکانس های زیبایی که در این اثر وجود دارد، فصلی مهم به چشم می خورد که درست در وسط متن فیلمنامه نوشته شده است. این سکانس عبارت است از موعظه پدر فلین در کلیسا، بعد از آن که آلویزز او را متهم به سوء رفتار با دونالد می کند. تا قبل از این، در اوائل فیلمنامه، فصلی از موعظه ای دیگر وجود دارد که در طی آن فلین با استناد به قصه ملوانی که در دریا نسبت به پیمایش مسیر درست اطمینانش را از دست داده است، درباره اهمیت شک و تردیدهای فلسفی و عقیدتی در زندگی انسان صحبت کرده بود. حالا در این فصل، قصه ای دیگر توسط فلین بازگو می شود: داستان زنی که به شایعه ساختن ماجرایی نادرست اقدام کرده بود و حالا که قصد توبه داشت، کشیش به او می گوید بالشش را روی بام منزل بدرد و پرهایش را در باد بپراکند؛ هر گاه بتواند دانه دانه پرها را جمع کند، گناه او نیز آمرزیده می شود. فلین در واقع این قصه را خطاب به آلویزز و جیمز می گوید تا بیاموزد که پخش شایعه و تهمتی که به او زده اند قابل بخشایش نیست. آن چه این فصل موعظه و داستان زن و بالشش را برای نگارنده در حد برگزیده ترین سکانس فیلم جا انداخته است، استفاده درست از یک متن اخلاقی در میانه یک فیلم سینمایی، در حد یک مواجهه تکان دهنده است. راستش هر گاه به یاد فصل پراکندن پرها در باد در این اثر می افتم، پشتم از بابت همه حرف هایی که پشت سر دیگران زده ام و آن چه را که راضی نبوده اند افشا کرده ام، می لرزد. در این سکانس به موازات موعظه فلین در کلیسا، خود آن حکایت هم به تصویر کشیده می شود؛ حال یا از دیدگاه خود فلین و یا از زاویه دید ذهنی تک تک حضار در کلیسا. این سکانس به شدت مستعد فروغلتیدن در یک فضای شعاری است، اما اجرای خیلی خوب آن (تمهید اسلوموشن و کوتاهی بازنمایی قصه در درون سکانس مزبور) از طرف کارگردان از یک طرف و جاسازی هوشمندانه این حکایت در فصل بعد از ایراد اتهام و قبل از فصل تنهایی جیمز در حیاط خزان زده کلیسا از طرف دیگر و نیز ارجاع به آن در فصل پایانی فیلمنامه، زمانی که آلویزز به شک خود اعتراف می کند، باعث می شود که این فصل از مسیری دشوار به سلامت عبور کند و بی آن که قالب پیام های اخلاقی سطحی را تداعی کند، یکی از مهم ترین آموزه های انسانی و مذهبی را مطرح کند. فصلی به شدت اخلاقی و تأثیرگذار در عین گریز از کلیشه های گل درشت پیام زده.

 

مطلب بالا در ماهنامه فیلمنگار درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱۳