مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

ما که با فرهاد و مجنون سیر هامون کرده ایم

دو سال قبل در هفته نامه شهروند ، مدتی کوتاه بعد از درگذشت زنده یاد خسرو شکیبایی، مجموعه مطالبی درباره فیلم هامون منتشر شد که یکی از آن مطالب هم متعلق به بنده بود. اکنون که مدتی است از اکران فیلم هامون در تهران می گذرد شاید بازخوانی آن بی مناسبت نباشد:

                                        **********************

                            ما که با فرهاد و مجنون سیر هامون کرده ایم...*

 

از دوشنبه بعدازظهر که امیر قادری تلفن کرد و راجع به فیلم هامون تا فردایش مهلت داد  که یک مطلب اساسی و عمری بنویسم تا الآن که سه شنبه ظهر است و پشت میز نشسته ام و هر چه زور می زنم که چه بنویسم که قبلا درباره اش دیگران نگفته اند ( آن هم با وجود مطالب ارزشمندی مانند تحلیل مفهومی شهزاد رحمتی در شماره   200 ماهنامه  فیلم گرفته یا  تحلیل ساختاری مجید اسلامی در شماره  245 همان نشریه) وامانده ام.سخت است پدیده ای را دوست بداری اما نتوانی درباره اش نکته ای بگویی ؛ چه رسد به آن که به قول رفیقمان اساسی و عمری هم باشد. این ناتوانی من است یا جادوی فیلمی که پس از گذشت قریب به  بیست سال ، هنوز زبان و قلمت را چفت می کند و ذهنت را گیج و گول؟

 

 دیشب دوباره ( دوباره؟ یا  چندین و چند باره؟) دیدمش. جدا از طعم تلخ فقدان مرحوم شکیبایی ( مرحوم؟ چقدر نامانوس و غریب است آوردن این واژه قبل از اسم آن بزرگ) که در مواجهه با تماشای شمایل حیرت انگیزش در هامون - آن سان که گویی این نقش  ، جامه ای بود که تنها قامت بلند شکیبایی برازنده اش می نمود و لا غیر-  غمی مضاعف را در دل می پروراند ، باز همان گیجی و سرگشتگی و حیرت سراغم آمد که در هجده سالگی پس از تماشای اولین اکرانش در خود غرقم کرده بود . فیلم را در سینما آسیا - واقع در سه راه جمهوری-  دیده بودم و کل مسیر بازگشت  را تا خانه پدری - حوالی چهارراه معزالسلطان امیریه-  نفهمیدم چطور پیاده آمدم و فقط یادم هست چند باری نزدیک بود وسط خیابان ، اتومبیل ها بهم بزنند. تا آن موقع گمان داشتم فیلم خوب آن است که راهی جدید به تو بازنمایاند ، اما حالا در برابر فیلمی قرار گرفته بودم که نه تنها راهی نشان نمی داد ، بلکه راه های آزموده و مجرب قبلی را هم معوج و لرزان منعکس می کرد و ماجرای  uncertainly principle را در سرتاسر ساحت این « بدویت تاریخی کپک زده» که مقابلش « مرداب تکنیک» چنبره زده بود، به کاممان می کشید . تناقض و تردید و سرگشتگی در لا به لای این لابیرنت که ما را از بین شهر کتاب و امامزاده و کباب پزی و دیوانه خانه و ساحل و دریا و دادگاه و جاده و بیمارستان و اداره و سردابه و باخ و سه تار و ذن و کیرکگارد و کفر و ایمان و... از این سمت بدان جهت می کشاند ، تنها مفاهیمی بود که می شد با قطعیت درباره شان صحبت کرد ؛ و هر جا می رفتی انگار سایه هامون نیز جزئی از هویتت شده بود. بعدها که به موازات بالغ تر شدنمان ، نقش های اجتماعی مان افزون تر شد و به تناسب موقعیت های مختلف ،ناخواسته مجبور بودیم نقاب بر خود واقعی مان بزنیم و از تعدد این همه نقش های پرتناقض در حوزه هویت های اداری ، خانوادگی ، روشنفکری ، مالی  و... حالمان به هم می خورد ، دیدیم که عین حمید هامون داریم« مرتب شلنگ تخته می اندازیم و به هیچ جایی نمی رسیم » و فقط دلمان خوش بود که از پس این همه آویختگی ، در عمق ذهن خود « اونی هستیم که دیگری نمی خواهد باشیم». برای همین است که تماشای هامون ، در عین تمام آشفتگی زایی ها یش ، به طرزی پارادوکسیکال ، آرامش بخش هم هست، چرا که در این بازار مکاره پیرامونی ، آینه ای شفاف هست که خود خودت را در آن به نظاره بنشینی و در هر نما و سکانسش جهان درونت را لمس کنی. ده دوازده سال پیش شهزاد رحمتی عزیز در  پایان همان مطلب یاد شده اش اشاره کرده بود که « هامون یکی از ماست» و حالا از از این دوستمان اجازه می خواهم که از این مرز هم فراتر رویم و هامون را نه یکی از خودمان ، که خود خودمان بدانیم و حتی بگوییم هامون همه ماست. اگر در مورد فیلمی مثل قیصر کیمیایی به حق می گویند که جزو معدود  آثار سینمایی ایران است که« روح زمانه» را در خود جاری ساخته است ، درباره هامون شاید بتوان گفت که نه روح زمانه ، بلکه روحی فراتر از یک مقطع زمانی خاص را که  تاریخ و گذشته را در بستر فضای کنونی نقب می زند ،  در خود جای داده است و از این حیث سخت یگانه است در سینمای  ما . بی خود نیست که این همه در فیلم به تاریخ ارجاع داده می شود ( از نقشه های رو به اضمحلال سرزمین ایران در ادوار مختلف تاریخ گرفته تا سردابه های قرن 16 اروپا ) و حمید هامون در فلاش بک های تو در تویش این کابوس نهفته در گذشته را بازمی کاود تا مگر ریشه ضعفش را دریابد:«پدر،مادر،وطن...؟» و ما را هم در این فراگرد که بی شباهت به ماز و پازل نیست با خود می برد تا بر گمگشتگی اش - و گمگشتگی مان - تفوق حاصل آید. او دائما از پله ها بالا و پایین می رود ؛ فرقی نمی کند کدام پله...فیلم آکنده از پلکان است: از پله های منزل که می شماردشان تا پله های زیرزمین خانه مادربزرگ،از پله های مارپیچ مطب دکتر تا پلکانی که نهایتش به آبریزگاه ختم می شود ، از پله های اداره تا پله های دادگستری و حتی آن پله مدرن ، آسانسوری که نگاه مات و مبهوت دختر منشی را به شعرخوانی هامون در پی دارد.این پله های لعنتی به مثابه موتیفی تکرار شونده ، ما را بالا می برد و پایین می کشاند، بی آن که مقصدی از پی مسیرش پیدا شود؛ درست مثل سایر موتیف های تکرار شونده فیلم: از آب گرفته ( دریا ، حوض مادربزرگ، حوض امامزاده،دوش حمام) تا بادی که قرینه وار ، هم دست نوشته های هامون را در ابتدای فیلم با خود می برد و هم رویای شیرین نهایی او را به کابوس برمی گرداند؛ از خواب هایی که نقاب از چشمان باز بیداری مان برمی دارد و عفریت گونگی عظیمی بساز و بفروش و یا توحش بدوی دکتر روان شناس را برملا می کند تا اوهامی که گاه چاقو را به پرواز در می آورد و گاه دامنه دغدغه بین صنعت و معنویت را تا مرز نبردی فانتزی و تخیلی بین خاور میانه و خاور دور می گسترد.هامون ما را دفعتا از فضایی به فضایی دیگر پرت می کند ؛ از روزنامه و خبر سر بریدگی پاکستانی ها توسط  صهیونیست ها به درون سردابه تاریک قرون وسطایی می افتیم و از گشت و گذار در زیرزمین مادربزرگ برای یافتن تفنگ سر از معصومیت از دست رفته دوران کودکی در می آوریم؛ و  در این سیالیت ها و جا به جایی ها ، باز در  شطح  تناقض  با خویشتن  غوطه وریم : « انسان  در اوج تمنا نمی خواهد ... دوست دارد...اما در عین حال  می خواهد که متنفر باشد ... امیدوار است ، اما امیدوار است که امیدوار نباشد.»

هامون در آغاز اثر از سمت دریا می آید و در نهایت به دریا بازمی گردد، با کابوس شروع می کند و با همان به انتها می رساند. آیا این یک دور است؟ کسی چه می داند ؟ شاید پس از آن علی عابدینی او را در سکانس پایانی از آب بیرون می کشد تا آب جستن از گلویش را ببینیم ، باز به کابوس نخستین برگردیم و باز همین باشد که هست. علی عابدینی با آن شمایل ایستایش - که حتی در رویای عزاداری حسینی دوران خردسالی هامون هم  میان سال است- آن قدر از حمید دور است که به سختی می شود این نفس کشیدن نمای پایانی را به مثابه عنصری امید بخش تلقی کرد. مهرجویی در کابوس اول فیلمی را نشان ساحل نشینان - و البته ما- می دهد که همان روایت هامون است و این روایت در پایان خود ، باز انگار آغاز آن فیام است. ابتدا و انتهایش یکی است. همین است که با سپری شدن دو دهه ، هم چنان اثری تر و تازه تماشایی است.از چه چیز آن بنویسم؟ حس می کنم هر چه بیش تر بنویسم از آن دورتر می شوم. هامون از آن استثناهای نادر است که هر تاویلی در موردش به ضد خودش بدل می شود. باید آن را چشید و تجربه کرد و درش غرق شد و به « باب وصل و یگانگی و استحاله در دیگری» رسید.این جا جای سخنرانی و مقاله نویسی نیست. هامون آمده بود تا با دیوانه های تیمارستان پسرخاله اش «حال» کند، اما در واقع این ما بودیم که با دیوانه نمایی های خودش حال کردیم و از قال گذشتیم.

 

پانوشت

 

* عنوان مطلب برگرفته از شعری از صائب تبریزی است:

چون به پای کاروان عقل بسپاریم راه؟ / ما که با فرهاد و مجنون سیر هامون کرده ایم

 

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٢