مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

از طلیعه تا تفسیر (سکانس برگزیده فیلمنامه تاریخچه خشونت)

تاریخچه خشونت فیلمنامه ای است پر از فصل های مثال زدنی که هر یک از آن ها را می توان به دلایلی، قابل برگزیده بودن دانست. در کمتر فیلمنامه ای این ویژگی جریان دارد. جاش اُلسون در اغلب فصل ها، روایت را به گونه ای تنظیم کرده است که جدا از تعلقات دراماتیک به سایر بخش های اثر، به طور جداگانه هم پتانسیل زیادی برای تحلیل های علیحده دارد. در بین همه این فصل های طلایی، سکانس نخست وجه چشمگیرتری دارد. در این سکانس، خبری از شخصیت های اصلی داستان نیست و محور شخصیتی آن، با حضور دو کاراکتر خیلی فرعی که در چند سکانس بعد کشته می شوند، شکل می گیرد. اما همین حضور فرعی و ظاهرا نه چندان بااهمیت، هم به لحاظ موقعیت پردازی و هم به جهت نمادین، طلیعه ای کلیدی را برای گشایش یک داستان پرکشش و پرتعلیق مهیا می سازد.

در فصل نخست، دو مزدور آدمکش، به نام های بیلی و للاند، در مقابل مسافرخانه ای ظاهر می شوند و بعد از قتل عام ساکنان آن جا، راه خود را می گیرند و می روند. قالب رویین این ماجرای دو خطی، هیچ زمینه ای را ممکن است برای جلب توجه فراهم نکند، چه برسد به این که از آن به فصلی طلایی تعبیر شود. اما مهم، پرداخت خاص این فصل است. السون با هوشیاری، ماجرایی را از بین ده ها گزینه ای که می شد برای مقطع افتتاحیه متن در نظر گرفت برگزیده است که در روایت تداومی متن، ارتباط زیادی با چند سکانس بعدی اش ندارد. داستان اصلی از جایی شروع می شود که خانواده چهارنفره مک کنا، به عنوان یک خانواده مثالی آمریکایی، در حال گذران زندگی معمولی خود هستند و روالی روزمره را در ارتباطات عاطفی و خانوادگی طی می کنند و هیچ چالش و مشکلی پیش روی خود ندارند. اما قبل از ورود به این متن داستانی، مخاطب در جریان فصل کوبنده نخستین که شامل قتل عامی ومحشتناک است قرار داده می شود. تضاد بین این کوبندگی اولیه و آن آرامش خانوادگی شخصیت های اصلی، انگیزه ای قوی در اختیار مخاطب می گذارد تا به شکلی ناخودآگاه کنجکاو پیگیری ادامه ماجرا شود. شاید اگر فیلمنامه نویس می خواست ماجرا را از همان خانواده آرام شروع کند، تعلیق اولیه ای برای توجه به مناسبات داستان، آن سان که در شکل کنونی وجود دارد، شکل نمی گرفت. در واقع السون با استفاده از اصل تضاد، مخاطب را در وضعیتی روان شناسانه قرار می دهد که به دنبال معمای تنش نخستین و آرامش واپسین باشد و اولین گشودگی این معما، در فصل رستوران و دفاع تام در مقابل بیلی و للاند جلوه پیدا می کند.

اما درخشش سکانس اول، تنها مربوط به این موقعیت متضاد نیست. خود این فصل هم در ذات خود روندی دوگانه دارد و به دو قسمت کلی قابل تقسیم است. در قسمت نخست، همه چیز در رخوتی آرام و بی تنش قرار دارد. دو آدم علاف حرف هایی بی معنی مقابل مسافرخانه به زبان می آورند که حاکی از هیچ نکته قابل توجهی نیست و احساس می کنیم نوعی پوچی ملال آور بر موقعیت آن ها حاکم است. حتی فضاسازی فیلمنامه نویس از برخی مختصات صحنه مانند دایناسور کاغذی مضحک مقابل دفتر و یا فرسودگی رنگ و گچ دیوار و یا سقف نیمه خراب و یا اتومبیل قدیمی و فرسوده و گرمای شدید آفتاب، موقعیتی را القا می کند که بر آویزان بودن این آدم ها و اوضاع و احوالشان تأکید دارد. اما این وضعیت تنها در قسمت اول این سکانس جاری است. از زمانی که بیلی برای آوردن آب دوباره داخل مسافرخانه می شود و راوی پنهان قصه نیز او را دنبال می کند، این حس رخوت جایش را به یک شوک زدگی تکان دهنده می دهد. تا قبل از آن، بیلی تنها صحبت هایی درباره تسویه حساب و بگومگو کردن با متصدی پذیرش مسافرخانه به زبان آورده بود که در قسمت اول سکانس، وضعیتی کم و بیش عادی به نظر می رسید؛ ولی با ورود به مکان داخلی متل، و پدیدار شدن فضای دلخراش قتل آدم های داخل آن جا، تازه متوجه می شویم منظور بیلی از تسویه حساب و بگومگو چه رفتار خشونت آمیزی بوده است. این جا هم السون از اصل تضاد استفاده کرده است و البته اوج این روند زمانی است که دختربچه ای، به عنوان تنها بازمانده مسافرخانه، یک دفعه مقابل بیلی ظاهر می شود و فضای خشن سکانس به ملتهب ترین بخش خود می رسد. هوشمندی فیلمنامه نویس این جا هم منتهی به ایده ای درخشان می شود: قطع از وحشت دخترک در آستانه جیغ زدن به سکانس بعدی که صدای جیغ دختر خردسال تام مک کنا در اثر خوابی وحشتناک و ترس از لولوها به گوش می رسد. این ارتباط سازی بین دو سکانس بر مبنای اشتراک وحشت دو دختربچه، در واقع تأویلی را پرورش می دهد که مبتنی بر پیش درآمدی فصل نخست در خصوص تبیین ایده حاکم بر کلیت داستان است. همان طور که آرامش اولیه سکانس اول به یک وضعیت خشن و پرتنش منتهی می شود، خود داستان اصلی هم ماجرایی شامل تغییر وضعیت و یا بهتر بگوییم؛ آشکاری ماهیت پنهان شخصیت اصلی فیلمنامه است که از ظاهری آرام به بطنی خشن می رسد. بدین ترتیب سکانس اول، جدا از کارکرد مطلعی اش در داستان، عهده دار ماهیتی تفسیرگر نیز می شود که بر اهمیت و درخشش وجودی اش می افزاید تا آن جا که عملا در مقام یکی از بهترین فصول فیلمنامه قرار می گیرد.

مطلب بالا در ماهنامه فیلمنگار درج شده است. 

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/۸/٢٢