مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

جاودانگی ایمان (درباره پرومتئوس ریدلی اسکات)

پرومتئوس، هم به اعتبار سازنده اش که خالق فیلم بیگانه (1979) بود و هم به جهت پیش درآمدیِ زمانیِ وقوعِ داستانش در خصوص چگونگی پیدایش بیگانگان، تا حد زیادی مرتبط با فیلم بیگانه است و کمتر می توان ذهن را از عطف مکرر به آن اثر هنگام تماشای پرومتئوس بازداشت. این نکته، به لحاظ بسیاری از شباهت های جاری بین روند وقایع پردازی در فیلم نامه هر دو اثر خود را بیش تر نمایان می سازد. در هر دو فیلم، داستان اصلی از شناوری سفینه ای در فضا یه سوی مقصدی نامعلوم شروع می شود، و نکات مشترک فراوان دیگری از قبیل ماجرای بیداری از خواب طولانی فضایی، نزدیکی به سیاره ای مشکوک، فرود بر سیاره و گام نوردی بر روی آن و کشف پدیده هایی غریب، ابتلای فضانوردان به آلودگی های محیطی و بیرون آمدن یک موجود غریب فضایی از شکم یکی از فضانوردان، حضور یک شبه انسان ربات در بین سرنشینان سفینه که ماموریت اصلی خود را از دیگران مخفی نگه می دارد، مونث بودن شخصیت اصلی داستان و حضور یکه و تنهایش در پایان ماجرا و عزیمت به مقصدی دور و نامعلوم در فرجام قصه، و...باعث می شود که فیلمنامه هر دو اثر را در بسیاری از زمینه ها منطبق بدانیم و حتی روند اوج و فرود دراماتیک در هر دو متن تا حد زیادی از الگویی واحد تبعیت می کند.

اما این ظاهر ماجرا است. پرومتئوس تنها در پوسته به بیگانه شباهت دارد. بیگانه به لحاظ ژانرشناسی، فیلمی متعلق به دو گونه علمی تخیلی و وحشت بود. نگاه فوتوریستی آمیخته با پیشرفت های فضایی معطوف به ژانر نخست بود و نکاتی مانند محصوریت مکانی، تاریکی محیط، زشتی شمایل موجود فضایی و نمایش نماهای محدود از پیکر او و ماهیت ناشناخته اش، ابعاد ژانر دوم را تقویت می کرد. اما آیا پرومتئوس هم در همین ژانر به سر می برد؟ پاسخ نسبت به گونه علمی تخیلی درست است؛ به دلیل همان موقعیت های آینده نگرانه مبتنی بر پیشرفت های علمی بشر در فضانوردی و سایر علوم؛ اما برعکسِ بیگانه به هیچ عنوان وابسته به گونه وحشت نیست و اگرچه ممکن است نمودها و موقعیت هایی هراس آور هم داشته باشد، اما در کلیت کار، متعلق به لحن و فضای دیگری است. پرومتئوس در واقع سوار بر یستر ژانر علمی تخیلی، هدفی فلسفی را در باب مبدأشناسی و غایت مداری دنبال می کند و برای همین مناسب است آن را به اثر سترگی همچون 2001 یک ادیسه فضایی نزدیک بدانیم تا فیلم بیگانه. کوبریک در این فیلم، سپیده دم حیات بشر را با عطف به شمایلی مرموز و آسمانی، پیوند می دهد به آینده ای در فضا که در طی این مسیر، بشر قصد دارد با عبور از مناسبات تکنیک، به راز آفرینش خود و نقشش در پهنای هستی پی ببرد. به همین ترتیب در پرومتئوس نیز، ابتدا فصلی از آغاز حیات بر روی زمین (با استناد به عقیده ای که باور دارد منشأ حیات برآمده از اراده و اقدام موجودات برتر فضایی است) ترسیم می شود و سپس ماجرا با کشف دیوارنگاره های مربوط به همین واقعه و به سرعت با حضور سفینه فضایی در حال حرکت به سیاره ای با فاصله ای بسیار دور از زمین پی گرفته می شود و مابقی ماجراها در همان خط فکری اثر کوبریک شکل می گیرد.

فیلمنامه پرومتئوس را دامون لیندلف و یان اسپایتس نوشته اند. اسپایتس سال گذشته فیلمنامه تاریک ترین ساعت را نوشته است که مایه ای علمی تخیلی دارد و لیندلف نیز در کارنامه فیلمنامه نویسی اش اثر مشهوری از قبیل سریال لاست، و چند متن مرتبط با فضا مانند کابوی ها و بیگانگان به چشم می خورد.مشخص است که این دو نویسنده، بیش ترین ابعاد تخصص خود را در ارتباط با مایه های فضایی و علمی تخیلی، در محور ایده اصلی اسکات قرار داده اند که عبارت از همان رویکرد فلسفی و هستی شناسانه است. مناسبات یک درام مهیج فضایی که در موقعیت هایی مثل توفان های فضایی، گردش و جنگ سفینه ها، موجودات غریب و ناشناخته، کاهش اکسیژن کپسول فضایی و...شکل می گیرد، در پرومتئوس جمع است، اما همه این ها، بهانه ای هستند برای نقب به این دغدغه که هدف از پیدایش انسان و راز چگونگی جاودانگی او چیست. این نکته از نام فیلم نیز برمی آید. واژه پرومتئوس در واقع نام سفینه ای است که قهرمانان داستان سرنشین آن هستند، اما در عمق خود با ارجاع به افسانه اسطوره ای یونانی پرومتئوس، نوعی پیوند بین جهان خاکی و جهان علو را با خود حمل می کند. می دانیم که طبق این افسانه، زئوس، خدای خدایان، در زمان پیدایش انسان، امور مربوط به آن ها به پرومتئوس سپرد و فقط او را از این که آدمیان به آتش خرد مجهز شوند منع کرد. اما پرومتئوس که به آدمیان عشق می ورزید، پنهان از دیده زئوس، آتش خرد را به بنی آدم بخشید و خود به مجازات دردناکی از جانب زئوس محکوم شد. بسیاری از مفسران مکتب مسیحیت، این داستان را پیش درآمدی بر وقوع ماجرای حضرت مسیح می دانند که چگونه مهر خود را بر سایه انسان ها گسترد و خود را ناجی و فدای نوع بشر کرد. فیلم اسکات، در واقع تأویلی کاتولیکی از این افسانه و برداشتی مذهبی از اعتقاد به فرازمینیان است. فصل اول فیلمنامه، که در آن موجودی فرازمینی با سرکشیدن جامی از یک مایع سیاه، خود را قربانی می کند تا با متلاشی شدن بدنش، زنجیره حیات در زیر آب شکل گیرد، مراسم آیینی عیسویان را تداعی می کند که ارجاع به نوشیدن شراب عیسی است. در طول فیلم بارها به این مکتب و یا نمودهای مذهبی ارجاع داده می شود؛ از صلیبی که بر گردن شخصیت اصلی داستان، الیزابت، است تا چالش هایی که او با دیگران بر سر ایمان خود به خداوند دارد تا زمان وقوع ماجرای داستان که مقارن با کریسمس است تا فلاش بک او از پدرش که با خوشبینی تمام درباره جهان بعد از مرگ صحبت می کند و تا حتی نشانه هایی مانند شمارگان عددی که بر روی آخرین بازمانده فرازمینی گذاشته شده است و ارجاعی به یکی از آیات انجیل است. حتی ظاهرا در مصاحبه ای، خود اسکات مطرح کرده است که علت تغییر رویکرد فرازمینی ها به انسان ها و تصمیم به نابودی شان، وقوع ماجرای تصلیب عیسی مسیح است که خشم و نومیدی مهندسان فضایی را برانگیخته است. البته این ایده ای فرامتنی است و یکی از ابهامات مهم فیلمنامه را که عبارت از همین نامعلوم بودن دلیل نیت فرازمینی ها برای قتل عام مخلوقاتشان است در درون خود متن روشن نمی سازد.

پرومتئوس در فرایند ماجرای مواجهه بشر با واسطه های پیدایشش (در فیلم هرگز از فرازمینی ها به عنوان خالق انسان یاد نمی شود، بلکه از آن ها با عنوان مهندس نام برده می شود. این نیز تمهیدی دیگر است از جانب اسکات و فیلمنامه نویسانش تا ایده فضاباوری با اعتقادات مذهبی تنش ایجاد نکند: انگار قرار بوده مهندس ها خود واسطه ای از جانب مبدأ هستی تشان داده شوند و همین که الیزابت در پایان داستان هم با ترک سیاره به دنبال پاسخ ادامه سوالاتش است، بر همین ایده تأکید ورزیده می شود)، به نوعی درونیات انسان را مرور می کند و این مهم از طریق شخصیت پردازی کاراکترها انجام می گیرد. فیلمنامه، پنج شخصیت اصلی دارد: الیزابت، چارلی، مردیت، پیتر و دیوید؛ که هر یک انگار بعدی از دغدغه های آدمیزاد را قرار است نمایان سازند. (البته شخصیت های فرعی ای مثل فیفیلد هم هستند که قربانی طمع خود می شوند). الیزابت تبلور ایمان است و هم او است که در پایان، تنها بازمانده باقی می ماند و هدف اصلی اش را تداوم می بخشد. چارلی نمادی از عشق است (انگار بیش از علاقه به هدف سفر فضایی، هیجان همراهی با الیزابت او را انگیزه می دهد) و سرانجام جانش را هم از دست می دهد، قبل از آن که فرصت دهد دیو درونش متجلی شود و دیگران را بیازارد. مردیت، مدیر اجرایی پروژه، جلوه ای از دنیامداری است. اتاق او کاملا منطبق با نیازهای یک انسان مادی و دنیاطلب تعبیه شده است و هم او است که اصرار دارد از هر نوع مخاطره ای که سفینه و آدم هایش را تهدید می کند باید اجتناب کرد و از همین رو است که خودش رأسا چارلی آلوده را می کشد و یا هنگام تصمیم کاپیتان سفینه برای مواجهه با سفینه موجود فرازمینی، به نجات جان شخص خودش می اندیشد که البته سرانجام موفق هم نمی شود. اما بعد مهمی از شخصیت او با حضور شخصیت پدرش، پیتر نمود پیدا می کند. پیتر به دنبال حیات ابدی است و حتی هزینه و رنج این سفر بزرگ را متقبل شده است تا راز جاودانگی را از مهندس ها بپرسد. او دخترش مردیت را چندان معتبر نمی شمارد؛ شاید به خاطر جنسیت او که امکان بقای نسل را از دیدگاه مردسالارانه ندارد و از همین رو است که دیوید، به شکل یک انسان مذکر طراحی شده است تا دغدغه جاودانگی پیتر را عینیتی مجازی بخشد و البته مردیت نیز در رویارویی با این موقعیت، نوعی ناکامی و حسرت دائمی را با خود همراه دارد (فصل ملاقات او با پدرش و یادآوری این که هر پادشاهی بالاخره سلطنتش را باید واگذار کند – این همان عبارتی است که پرومتئوس خطاب به زئوس در افسانه های یونانی زد – حاکی از اصرار مردیت به پدر برای پذیرش مناسبات دنیایی است). در نهایت دیوید نیز تبلوری از یک نوع کمال طلبی است. او که یک موجود اندروئیدی است، در پی موقعیت های فراتر است. او نه مثل پیتر دغدغه ابدیت دارد و نه مانند چارلی از عشق چیزی درمی یابد و نه همچون الیزابت، قادر به درک ایمان است. الگوی او توماس ادوارد لورنس ملقب به لورنس عربستان است که با تماشای فیلمی که دیوید لین از زندگی او ساخته بود، دائما از جملاتش مثال می آورد و تکرارشان می کند؛ انگار همان طور که لورنس خود را همچون اعراب درآورده بود ولی در باطن خود را از آن ها متمدن تر و کامل تر می دانست؛ دیوید نیز با این که ظاهری همچون آدمیان برایش تدارک دیده شده است، اما در واقع کمالی فراتر از این مقیاس در ذهن دارد و با آموختن زبان ریشه، قصد صحبت با فرازمینیان را دارد که البته به سرنوشتی مغایر با انتظارش مواجه می شود.

ایمان، عشق، میل به جاودانگی، دنیاخواهی و کمال گرایی. این ها پنج تمایل اساسی بشریت هستند که اسکات در ادیسه سینمایی اش مطرح ساخته است و از بین آن ها تنها مقوله ایمان را مایه رستگاری برمی شمارد و بقیه را به نوعی فناپذیر و یا آسیب پذیر برمی شمارد. الیزابت در واپسین جمله اش از پشت سر نهادن مرگ سخن می راند. آیا دستیابی به اطمینان و جاودانگی روحی، بزرگ ترین دستاورد ایمان نیست؟

 مطلب بالا در شماره 119 ماهنامه فیلمنگار درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/۸/٩