مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

زار و افسرده چنین گفت عقاب...* (درباره فیلم عقاب ساخته کوین مک دونالد)

اکران فیلم عقاب به عنوان یکی از معدود فیلم های خارجی روز که در سینماهای ایران نمایش داده است، نشان می دهد مهم ترین ملاک برای دست اندرکاران نمایش های خارجی در سینمای ایران، «صحنه نداشتن» است؛ چه آن که چنین فیلمی باسمه ای و کلیشه ای، که به رغم هزینه های فراوانش، حتی نتوانسته در سرزمین اصلی تولیدش هم فروش خوبی داشته باشد و در عین حال رغبت هیچ صاحب نظر معتبری را هم به خود جلب نکرده است، واقعا چه دلیلی می تواند داشته باشد برای حضورش در سانس های سینماهای ایران؟ عقاب دارای لحن اکشن از نوع تاریخی است؛ زمانی که هنوز دو قرن هم از میلاد مسیح نگذشته بود و رومی ها بر گستره وسیعی از جهان از جمله بریتانیا سیطره داشتند. ماجرا شامل مواجهه رومیان و بومیان در این سرزمین است که قرار است در طی آن مباحثی مثل رفاقت و سلحشوری و دفاع از وطن و حیثیت و ایثار و میراث اجداد و ...هم مطرح شود، اما از همان اول بنایی مضحک چیده می شود که عبارت از ادا و اطوارهای هالیوودی امروزی در نوع کنش و رفتار و صحبت و نگاه و غیره است. جناب مارکوس آکویلا، شخصیت اول فیلم، یک سردار رومی جوان و شجاع است که قرار است نشان تاریخی کشورش را از دست دشمن پس بگیرد، اما بازی چینیگ تاتوم در نقش او بیش تر به یک سرباز گردن کلفت آمریکایی شباهت دارد که در افغانستان دارد دنبال طالبان می گردد و البته موقعیت بقیه آدم ها هم کم از او نیست. راستش این تداعی، می تواند پرورش دهنده این فرضیه هم باشد که داستان عقاب تنها در ظاهر است که به تاریخی از دوران باستان تعلق دارد و در واقع، برگردانی است از وضعیت حضور ارتش غرب در سرزمین هایی همچون عراق و افغانستان و در مایه های قدیمی ترش ویتنام: شمایلی از مواجهه متمدن ها و بربرها که آخر سر هم حق به حق دار یعنی همان متمدن ها می رسد.

کارگردان فیلم که بیش تر سابقه در مستندسازی دارد و در کمال تعجب فیلم خوبی مثل آخرین پادشاه اسکاتلند هم در کارنامه اش به چشم می خورد، در عقاب تا توانسته منطق شخصیت و درام و موقعیت را فدای هیجان سازی های کاذب و بچگانه ساخته است. در همان سکانس های اول، قبل از این که ارتباط مارکوس با سربازان قلعه جهت دراماتیک پیدا کند، اولین اکشن ها رخ می دهد و شمشیر و سپر و خون است که جلوی دوربین رژه می رود. بعدا بی آن که بدانیم چگونه مارکوس از معرکه جنگ اول فیلم، سالم بیرون می آید، بخش دوم داستان ظاهر می شود که شامل گذراندن دوران نقاهت در منزل عموی خلق الساعه مارکوس و اعلام بازنشستگی اجباری اش به دلیل ناراحتی شدید پایش است. این وسط یک دفعه مراسم گلادیاتوری برپا می شود و مارکوس بی هیچ دلیلی در میانه معرکه، با بالا گرفتن انگشت شصتش، جان بازنده مسابقه را نجات می دهد (و البته نمی دانیم چرا بقیه هم که با حرارت خواهان قتل بازنده بودند به تبعیت از او یک باره مخالف کشتن او می شوند) و حالا شخص قربانی توسط عموجان خریده می شود تا برده مارکوس شود و برده با این که از رومی ها به دلیل اشغالگری شان نفرت دارد تا پای جان از مارکوس حمایت می کند (چرا؟ نمی دانیم.) و حتی آخر فیلم برایش لشکر جمع می کند تا با بومیان شمال بریتانیا بجنگد و...

عقاب مجموعه ای از یک مشت کلیشه تک بعدی است: بربرها خیلی بد هستند (آن قدر که حتی بچه خردسال خود را هم می کشند)، افسر رومی اول داستان از هر حیث واجد خصوصیات مثبت است، پدر این افسر که همه درباره اش گمان بد داشتند آخر سر قهرمان ملی از آب درمی آید، جنگاورها در مقابل سیاستمدارها شرافت ذاتی دارند، و...البته در این میان طبیعی است که دو آدم لاقبا (مارکوس و اسکا) بتوانند از جلوی چشم صدها بربر بگریزند و با هفت هشت نفر نیروی کمکی که در عرض چند ساعت گردآوری می شوند، همه سپاه دشمن را بکشند و از این دست «خالی بندی ها»...

نوشتن درباره عقاب، همتی فراوان می طلبد که از عهده نگارنده خارج است. می توان البته سکانس به سکانس جلو رفت و از بی منطقی فضاهای مختلفش فکت آورد و مطلبی طولانی تر نوشت و حداقل هزینه بلیت فیلم را از این طریق درآورد، اما یادآوری این صحنه ها جز بدحال کردن نگارنده و ملول ساختن خواننده بهره ای دیگر ندارد؛ همان طور که همچنان نمی دانیم نمایش این جور فیلم ها اصلا در سینمایی که سال ها است با سینمای خارج قطع ارتباط کرده است، چه بهره ای دارد.

*عنوان مطلب برگرفته از مصراعی از شعر عقاب پرویز ناتل خانلری

مطلب بالا در ماهنامه فیلم درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٧/٩