مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

غبار دریا

سال گذشته به مناسبت روز بزرگداشت مولوی مطلبی در روزنامه خبر نوشتم. متن زیر همان مطلب است:

 ٨ مهر روز بزرگداشت مولوی است. برای ما سینمادوستان ، این روزها که هویت مولوی را همسایگان محترم مان به نام خود ثبت کرده اند و از گوشه و کنار جهان قرار است از روی زندگی و آثارش فیلم تهیه کنند ، این مناسبت موقعیتی کنایی نیز پیش می آورد. نه فقط مولوی که این داستان درباره بسیاری دیگر از مفاخر و مشاهیر ملی مان رخ داده است. اما حالا که حکایت ، حکایت مولانا است پس بگذارید شکایت نیز درباره هم او مطرح شود.

 

مولوی میراث گرانقدری است که جدا از همه قابلیت هایش ، در سینما نیز می تواند منبع خلاقیت های فراوان برای سینماگران باشد. شاید بتوان این پتانسیل را در سه محور بازشناخت. نخست زندگی او است. عزیمت مولوی از منتها الیه شمال شرق ایران به منتهی الیه غربش و تکانه هایی که در این مسیر برای او رخ داد و از فقاهت و موعظه به شاعری و عرفان سوقش داد و سرآخر در رویارویی با شمس به آتشش کشاند ، خود می تواند بستری پرامتیاز برای درام سازی باشد و البته جزئیات حیرت آوری که از زندگی او نقل شده است بر غنای این روند می افزاید. دوم حکایاتی است که او خود در آثارش به ویژه مثنوی کبیر آورده است. اگرچه این حکایات قالب داستانک هایی منقطع دارد و دل پرآشوب گوینده اش را ناتمام از یکی به دیگری می کشانده ، ولی با ذهنی پویا می توان از روی این حکایات ، موقعیت آفرینی هایی دراماتیک به عمل آورد و حتی به شکلی ارجاعی در فیلم هایی با داستان هایی در زمان معاصر هم از آن ها بهره گرفت. نکته سوم به زبان تمثیلی مولوی برمی گردد. در بسیاری از تعابیر او ، فضایی به شدت خیالی ترسیم می شود که تجسم آن در ذهن یک هنرمند مرتبط با هنرهای بصری به شدت زیبا و رویاگون است. مثلا به این بیت از او در دیوان شمس دقت کنید که چگونه موقعیتی سوررئالیستی را شکل می دهد:

                       داد جارویی به دستم آن نگار                  گفت کز دریا برانگیزان غبار

کجا تا به حال تصویر کسی را دیده اید که سطح دریا را با جارو بروبد و از آن غبار بپراکند؟ آیا تصویری چنین خیال انگیز و ذهن نواز در تناسب تام و تمام با سینما و جادوی تصویرش نیست؟

در حافظه کم بضاعت نگارنده ، کمتر یادی از سینما و تلویزیون است که به مولوی مرتبط باشد. از چند نمایش تلویزیونی و برنامه های کودکانه که بگذریم ، تنها سریالی از مرحوم علی حاتمی را با نام قصه های مولوی را در سال های دور به یاد می آوریم و نیز سریالی نه چندان جذاب از صادق هاتفی که مثلا قرار بود در آن رابطه شمس و مولانا در زمانه معاصر بازخوانی شود. این نشان از بی اهمیتی موضوع مزبور در هنر/رسانه های بصری ما دارد. البته نمی توان همه کوتاهی ها را هم متوجه سینماگران دانست. عزم های مدیریتی و سیاست های تساهلی نیز در این باب از لوازم کار است که تحققش را تا به حال دست کم در این زمینه ها کمتر شاهد بوده ایم. گنجینه هایی چنین ارزشمند در اختیار ما است و آن گاه دیگران ...

                                   این حکایت را که نقد وقت ما است 

                                  گر تمامش می کنی این جا رواست

 

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٧/٦
تگ ها :