مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

روح ایمان (درباره فیلم بیداری awakening)

 

در حالی که در یکی دو سال گذشته، سینمای آمریکا در ژانر وحشت موفقیت چندانی نداشت، چند نمونه قابل توجه در این گونه در سینمای انگلستان تولید شد که شاید بهترین‌شان، بیداری، اولین ساخته بلند داستانی نیک مورفی باشد. بیداری در وهله نخست، به لحاظ تم کلی‌اش یادآور 1408 (مایکل هافستروم،2007) است: نویسنده‌ای که بی‌اعتقاد به ارواح است، در عمارتی قدیمی با این موجودات مواجه می‌شود و تماسش با ارواح او را به باوری جدید می‌راند. نکاتی از قبیل ارجاع به زندگی شخصی و گذشته  نویسنده و نیز عبور از مرحله موقتی مرگ از دیگر نکات مشابه این دو فیلم است. اما در بیداری برخلاف 1408، خبری از حضور متراکم و تهاجمی دنیای ارواح نیست و شخصیت اصلی داستان، فلورانس، در فرایندی آرام و تدریجی که متناسب با بافت الگوهای روایی بریتانیایی است، مسیر تجربه درک ارواح را طی می‌کند. این مسیر در واقع برگردانی از خاطرات فراموش‌شده فلورانس است که در چند سکانس پایانی از نشانه‌های جاری در آن رمزگشایی می‌شود. موفقیت اصلی مورفی در همین چیدمان‌های هوشمندانه نشانه‌ها است. نکته‌هایی مانند تابلوی قدیسین آیین مسیحیت، شمایل زنِ بر دار روی کف اتاق، عروسک خرگوش آوازخوان، سرگذشت حمله ببر به فلورانس در دوران کودکی، و...همگی المان‌هایی هستند که در دو ساحت زمان حال و گذشته نقش ایفا می‌کنند و به مثابه قطعات کمکی پازل، مخاطب را در ترجمان موقعیت ناهشیار فلورانس یاری می‌دهند، بی‌آن‌که از حد نمادین و دراماتیک خود فراتر روند و جلوتر از روند داستان، لایه‌های مخفی درام را فاش سازند. شاید همراهی و موانست فلورانس با معلم تاریخ مدرسه، به نوعی اشاره به تاریخی فراموش‌شده باشد که در دوران بعد از جنگ اول جهانی، با آن همه ویرانی و کشتار که به بار آورد، نسلی اعتقاد از دست داده و مضطرب را از خود به جای گذاشت. فلورانس زنی مفتدر به نظر می‌رسد (در اوائل فیلم وقتی مچ شیادان احضار ارواح را باز می‌کند آمرانه به یک مأمور پلیس دستور بازداشت‌شان را می‌دهد)، اما در درون خود افسرده و رنجور و شکننده است (مقابل آینه می‌گرید و در خلوت خود از موهومات در هراس است) و انگار این اوضاع،  برگردانی از موقعیت بشریت در دوران پساجنگ است که به رغم پیروزی ظاهری‌اش، از داخل تهی شده است. یادمان‌های فلورانس از مرد محبوبش (فندک و عکس) که در جنگ کشته شده است، در کنار زخم‌هایی که بر تن معلم تاریخ روییده است، فضای تلخ مزبور را بیش‌تر عمق می‌دهد. در چنین بستری، ترسیم یک ماجرای ترسناک از اشباح، زمینه مناسبی را پرورش می‌دهد تا موقعیت درونی و بیرونی‌اش را برای مخاطب قابل تأمل سازد.

بیداری در سه مرحله روایتش سپری می‌شود: ابتدا با زمینه‌های الحاد زن روبه‌رو می‌شویم که قاطعانه در مقابل معتقدان به ماوراء می‌ایستد و حتی شیادان را در این زمینه رسوا می‌کند. در مرحله دوم او با عزیمت به مدرسه‌ای که گفته می‌شود گرفتار ارواح شده است، اثبات می‌کند که اتفاقات عجیب روی‌داده در آن‌جا نه ناشی از دخالت ارواح که به خاطر دلائلی مادی است، و در مرحله سوم که بستر اصلی داستان را تشکیل می‌دهد، خود زن به تدریج دچار ادراک‌های غریبی می‌شود که در نهایت باورش را به ارواح برمی‌انگیزد. حرکت موتور اصلی پیشبرد روایت، ناشی از همین تضاد موقعیت بین مراحل سه گانه مزبور است که البته روندش چنان با تأنی سپری می‌شود که تا آخرین سکانس‌ها هم تماشاگر متوجه نمی‌شود یکی از شخصیت‌های محوری داخل مدرسه، در واقع یک روح است تا وقتی که خود داستان این موضوع را افشا می‌کند. در عین حال پایان داستان نیز با نوعی ابهام به پایان می‌رسد که اگرچه با برخی قرائن گذرا می‌توان دریافت فلورانس آیا خودش تبدیل به روح شده است یا نه؛ ولی بازی‌های میزانسنی فیلمساز در سکانس آخر، تا حد زیادی مخاطب را دچار تردید در ماهیت وجودی شخصیت اصلی می‌کند و بدین‌ترتیب در واپسین لحظات نیز فیلم پویایی خود را از دست نمی‌دهد.

مطلب بالا در شماره اخیر ماهنامه فیلم درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٥/٢۱