مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

عشق، ایمان و اخلاق (درباره عجیب تر از داستان ساخته مارک فورستر)

چند سکانس در عجیب تر از داستان وجود دارد که به شدت مخاطب را درگیر با اثر می کند. نخست سکانسی که هارولد برای اولین بار متوجه صدایی می شود که رفتارها و ذهنیات او را توصیف می کند؛ دوم سکانسی که برای اولین بار مواجهه بین هارولد و کارن (نویسنده داستان) رخ می دهد، سوم فصلی که قرار است طبق نوشته های کارن، مرگ هارولد در اثر برخورد با اتوبوس اتفاق بیفتد، و نهایتا فصل پایانی که معلوم می شود کارن آخر قصه اش را عوض کرده و از ترسیم مرگ شخصیت اصلی داستانش صرف نظر کرده است. این چهار فصل، در واقع مراحل مختلف رابطه ای پیچیده و غریب را شکل می دهد که در تأویلی آیینی، می توان آن را تداعی بخش رابطه خالق و مخلوق دانست؛ بدان سان که در آغاز مخلوق متوجه حضور تعیین کننده خالق در سرنوشتش می شود، سپس با تلاش فراوانی که معطوف به تغییر عادات راکد زندگی اش است، در صدد ارتباط با خالق برمی آید، آن گاه با ایمانی که ناشی از آگاهی به مناسبات اخلاقی و معنایی است، تسلیم سرنوشت و تقدیری تلخ می شود که خالق برایش تدارک دیده است و نهایتا خالق به دلیل خودآگاهی و ایمان اخلاقی مخلوقش، سرنوشت او را تغییر می دهد و به جای مرگ، دوباره حیات را به او ارزانی می کند. این مورد آخر، یعنی تغییر تقدیر، اتفاقا در آیین ما شیعیان، یکی از اعتقادات مهم است که به نام بداء شهرت دارد. طبق این اصل، خداوند بنابر مصالحی که عموما ناشی ازانتخاب های خود آدمی در زندگی اش است، تقدیر نامحتومی را که برای آن شخص در نظر گفته است، به سمت سرنوشت دیگری دگرگون می سازد و مقدری را جایگزین مقدر دیگری می فرماید و البته هر دو تقدیر در علم ازلی و ابدی باری تعالی ثبت شده است (یمحوالله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب: رعد/39). البته بدیهی است که این صرفا یک تأویل است و قاعدتا زاک هلمِ فیلم نامه نویس، نه آگاه بوده و نه می خواسته چنین اصلی را با زبان نمادین در اثرش جای دهد، اما موقعیت جاری در داستان، به شدت مستعد خلق چنین برداشتی است که چهار سکانس یادشده، نقاط عطف آن به حساب می آیند.

از بین این چهار فصل، نگارنده سومین مورد را بیش تر دوست دارد. در این فصل، هارولد برای اولین بار به یک ثبات و اطمینانی رسیده است که تا به حال سابقه نداشته است و صبح بعد از شبی را که در کنار محبوبش سپری کرده است، با ایمانی شروع می کند که انگار پیامد طبیعی بعد از عشق است. در این فصل، هارولد با طمأنینه به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت می کند و زمانی که پسربچه ای بازیگوش، سوار بر دوچرخه ناگهان مقابل اتوبوس در حال حرکت قرار می گیرد، هارولد فداکارانه، خود را با انداختن جلوی اتوبوس و هل دادن بچه، باعث نجات جان او می شود و البته خودش هم در اصابتی کوبنده با جلوی اتوبوس، به کف خیابان می افتد. چند نکته در این فصل وجود دارد: اول المان هایی مانند ساعت که جدا از مفهوم نمادین شان (زمان تقدیری)، ابزاری دراماتیک نیز محسوب می شوند و طبق نریشن فیلم نامه، معلوم می شود که دقائق اشتباهی در تنظیم ساعت باعث می شود هارولد در رسیدن به ایستگاه دچار محاسباتی دیگر شود و البته در فصل بعدی نیز باز آشکار می شود که همین ساعت به شکل فیزیکی اسباب نجاتش را از مرگ فراهم کرده است. دوم، حضور آدم هایی مانند پسر دوچرخه سوار و راننده اتوبوس است که تا به حال به شکلی گذرا در فیلم نامه درباره شان اشاراتی به عمل آمده بود و حالا در این سکانس، معلوم می شود که فلسفه حضورشان در شبکه پیچیده تقدیری نویسنده/خالق در این موضوع خاص، از چه قرار بوده است. نکته سوم، مبانی اخلاقی جاری در این فصل است که عبارت از خودگذشتگی شخصیت اول داستان برای جان نفری دیگر است. انگار در کنار مفاهیم عشق و ایمان، جای یک مفهوم ناب دیگر یعنی اخلاق (آن هم در بالاترین درجه اش که ایثار است) خالی بوده است که حالا با یکدیگر مثلثی معنوی را تشکیل می دهند. مهم این جا است که این ایثار نه حتی ناشی از یک احساس هیجانی انفجاری و آنی است، بلکه همراه با نوعی پیش آگاهی است (هارولد شب قبل داستان کارن را در اتوبوس – نماد پویش و حرکت - خوانده بود و از سرنوشتش آگاه بوده است و اتفاقا به کارن هم توصیه می کند که این پایان زیبا را عوض نکند)، و نکته آخر این که هنگام ترسیم این وقایع، خود نویسنده هم حضور دارد و در حال تایپ متن قسمت های پایانی داستان است و با نوعی اضطراب (که نقطه مقابل طمأنینه هارولد است) دارد کار نگارش را به اتمام می رساند و تنها چند عبارت مانده به آخر به حالت استیصال می رسد؛ انگار که او است که تصادف کرده است و نه هارولد و گویی ماجرا با نوعی وحدت درک و احساس خالق و مخلوق به اوج خود می رسد. کارن در فصل بعد خطاب به پرفسور هیلبرت علت این که مرگ هارولد را عوض کرده است چنین می گوید که هارولدی که او ترسیمش کرده بود به مرگش وواقف نبود اما اکنون هارولد می دانسته که چنین کشته می شود و همین وقوف و آگاهی سرنوشت او را دگرگون می سازد.

فصل یادشده، جدا از آن که نقطه اوج درام فیلم نامه است، یکی از اخلاقی ترین و دینی ترین نمودهای اثر در ساحت رابطه خالق و مخلوق است. 

مطلب بالا در شماره اخیر ماهنامه فیلمنگار درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٥/٧