مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

تصنع (درباره آزمایشگاه ساخته حمید امجد)

در ورود آقایان ممنوع، دیالوگ مهمی وجود دارد که مانی حقیقی به رضا عطاران موقع یاد دادن چگونگی تعریف جوک می­گوید که مضمونش این است که اصلا مهم نیست جوک خنده­دار باشد یا نه، مهم آن است که جوری تعریف شود که بخنداند.

حالا، حکایت فیلم آزمایشگاه است. از جزء به جزء فیلم می­توان دریافت که چقدر حمید امجد و تیم همکارانش برای ساختن این اثر زحمت کشیده ­اند. انصافا خیلی سخت است که هماهنگی بین بازیگران و فیلمبردار و صدابردار و سایرین در سکانس­ های متعددی که در فضاهای متنوع و میزانسن ­های پیچیده می­گذرد، این چنین دقیق و منظم مهندسی شود. اما حیف که این همه تلاش، قربانی لحن و الگویی شده است که اجازه نمی ­دهد مخاطب بدون فاصله با متن مواجه شود و برای همین هم شوخی­هایش، به ­رغم حجم بالایی که دارند، کمتر می­ خندانند. این همان ماجرای چگونگی طرح جوک است. انگار کسی دارد جوک هایی را ولو به زعم خودش بامزه، جوری تعریف می­ کند که هم پیشاپیش پایانش را لو می­دهد و هم با طول دادن زمان و پرحرفی­ های بی­ جهت، حوصله مخاطبش را سر می ­آورد.

مشکل اول فیلم، تأکید گل­ درشت روی شوخی ­هایش است. مثلا اولین شوخی فیلم زمانی است که قهرمان (افشین هاشمی) دارد در معبری با عجله راه می­رود و حواسش نیست و ضمن تنه زدن به اطرافیان، ناگهان با شیشه ­ای که دو نفر در حال حملش هستند برخورد می­کند. اگر ثبت لحظه این برخورد در اندکی از زمان لحاظ می ­شد، شاید پتانسیل کمیکش به فعلیت می­ رسید، اما تمهید امجد در ثبت نمای درشت صورت چسبیده قهرمان به شیشه و امتداد مکث آن در حد چند ثانیه، این قابلیت را در جا از بین می­ برد و تبدیلش می­ کند به یک ایده لوس و مستعمل. متأسفانه بسیاری از شوخی­ های فیلم چنینند که اوج آن در سکانس شیرین ­کاری ­های قهرمان روی سن مجلس موقع سخنرانی رییس بیمارستان (رضا کیانیان) رقم می-خورد و کار در حد دلقک­ بازی ژانگولرهایی که در مجالس جشن­های کودکانه می­خواهند اطفال خردسال را به خنده وادارند تنزل پیدا می­کند. برعکس، گاه شوخی­های که به شکل گذرا از روی­شان رد شده است، موفق ­تر به نظر می­رسند، مثل زمانی که پاکزاد (باران کوثری) در پشت میز کافه دارد به قهرمان از خاطره­ای می ­گوید که در طی آن از پیشخدمت ­بودنِ قهرمان نزد دوستانش خجالت کشیده است؛ و همان لحظه یک پیشخدمت سر میزشان می ­رسد و در حالی ­که دارد به حرف­های پاکزاد گوش می­کند، برای­شان نوشیدنی می­ آورد.

مشکل دوم، سرعت بالای ریتم در فضای گفت­ وگوها است. آدم­ ها، برای آن­که اندازه صحبت خود را متناسب با روند سرعت حرکت ­های میزانسنی و دکوپاژی کنند، ناچارند تندتند حرف بزنند و همین امر، جدا از آن­که گاه جلوتر از فرصت مقتضی برای فهم  و درک مخاطب قرار می­گیرد، شکلی از تصنع به فضا می­بخشد که انگار همه به نوبت دارند دیالوگ­ های حفظ­ شده­ شان را ادا می­کنند، بی ­آن­ که حالت ملموس و واقعی مراودات انسانی در آن حس شود.

مشکل سوم، اصرار فیلمساز برای نمایش پرجلوه میزانسنی ­اش است که به علت بی­ تناسبی با قالب ساده متن، بر فضای تصنعی فیلم دامن می­ زند. مثلا در صحنه­ ای که قهرمان در وسط محوطه آزمایشگاه  درحال فکر کردن به خانواده ­اش است، ناگهان یکی از کارمندان آزمایشگاه، نیمرخش مقابل دوربین ظاهر می­ شود و با لحنی سریع، این را که کسی طاهره را با «ت» بنویسد باعث خجالت می ­داند، و سپس دوباره صورتش از جلوی دوربین کنار می ­رود. این روند گاه با اشیاء صورت می­گیرد، مثل ذره ­بینی که در دست پاکزاد است و دارد با آن صفحات کتابی را نگاه می­ کند و سپس موقع مکالمه با سپهر (رامبد جوان) ذره­ بین را بی­ هیچ دلیل نمایشی جلوی صورت او می­ گیرد، و یا جایی که پاکزاد جلوی مردی با دسته ­گل بزرگ قرار می­گیرد و هر دو هم­زمان به یک سمت واحد چندین بار حرکت می­کنند و موضوع از زاویه های ­انگل دوربین هم مورد تأکید قرار می ­گیرد. این تصنع حتی به فضای شنیداری هم سرایت کرده است و مثلا هنگامی که سپهر، خبر سرطان قهرمان را به پاکزاد می­ دهد، ناگهان آوای غم ­انگیز آکاردئونی همراه با آوازی کودکانه شنیده می­ شود که بعدا متوجه می ­شویم متعلق به دو کودک گدا است؛ بی ­آن­ که فکری به حال توذوق­ زدگی این تقارن تصنعی و زمخت شود.

مشکل چهارم هم به نوع شخصیت­ پردازی­ ها برمی­ گردد که به شکل قطب ­بندی­ شده و تیپیکال، خوب­ ها و بدها را از هم جدا کرده و البته این جداسازی را هم بر مبنای فقر و غنای مالی آدم­ ها انجام داده است که به نظر می­ رسد در دنیای پیچیده امروز، معیار کم­ وبیش مرتجعانه ­ای برای قضاوت­ های شخصیتی محسوب می­ شود.

مطلب بالا در شماره اخیر ماهنامه 24 درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/٤/۱٩